جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

يه گردنبند هديه گرفتم. از شاخه بيد و مهره های ريز آبی رنگ درست شده و يه چيزی شبيه سوسک از جنس مهره ها و به همون رنگ که وسطش هم يه ريگ کار گذاشن.



هيچ وقت گردنبندی به اين وحشی ای نداشتم. هيچ گردنبندی رو تا حالا انقدر دوست نداشتم.

Man Too Dahan e in Template MizanaM !!

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

قسمتی از يک آف لاين: به محض اينکه ديپرشن موضعيم خوب بشه خدمت می رسم.

احتمالاً منظورم ديپريشن مقظعی بوده.


_________

ديروز فيلم one hour photo رو ديدم. با بازی رابين ويليامز و کانی نلسون(؟). اول فکر کردم خيلی قشنگه اما هر چی به آخرش نزديکتر می شد به اين نتيجه می رسيدم که فقط بازی های فوق العاده شه که ارزش داره. اما چون شخصيت پردازی خيلی ضعيفه، اين بازی ها انگار حروم شدن. فيلم خيلی بی سرو ته.. نه بهتره بگم بی سر و پاست.



یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۱

رسماً حوصلهء هيچ کاری ندارم. دلم می خواد پتو رو بکشم رو سرم و چهارماه بخوابم..

پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۱

با لهجهء لولويی بخونين :



کوچولو بيا می خوام برات قصه بگم.. به خدا من از همون خانوم مهربونام که واسه بچه ها قصه می گن! فقط يه کم موهام پرپشته !

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۱

پاستيل خرسی ليشوی عشوه ای ايکبيلی گردويی

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۱

آقا آن کوه آخری که ما رفتيم يک بار ديگر به ما و ديگران ثابت کرد که در کوه هر کسی را يارای برابری با ما نيست و همچنين هر کسی نمی تواند پا به پای ما از کوه بالا بيايد. آری ... ما و اين گروه کوه نورد نما با هم شروع به نورديدن کوه نموديم و همچون هميشه ما از همه جلوتر بوديم و بانگ بر می آورديم که چرا نمی آييد؟ و آنها هلک و هلک کنان و ليز خوران از پی ما می آمدند لنگان..



اما اونها کم کم به ما رسيدند و از ما گذشتند و فاصله گرفتند و ما چون دماغمان آمده بود و هيچ دستمال کاغذی فروشی ای هم اونجا نبود عقب افتاديم..
اما ما ميونبر زديم و به راهمان ادامه داديم.. انقدر بالا رفتيم که از خستگی جلوی پامان را تيره و تار می ديديم... اما چون هميشه از پا ننشتيم و راهمان را ادامه داديم.




و بالاخره آن رفيقان نيمه راه را جا گذاشتيم و مثل يک سامورايی واقعی قله را فتح نموديم...



هميشه در اوج... پودر رختشويی مهتاج خانوم جون ...



مهتاج خانوم جون، محصولی از شرکت ملک ناز خانوم جون.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱

می گه : اين خانم يا آقای ايکبيل گردويی که می گی کی هست؟
می گم : هه هه ! خانوم!! .. خانوممه!
می گه : حدس می زدم رفتار جنسی تو ناهنجار باشه ولی نه انقد که زن بگيری !!


پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۱

ببين دختر جون، توی رفتار تو چيزی هست که يه بخشی از وجود من رو وقتی باهات روبرو می شم به شدت می ترسونه . نمی تونم به حرفات گوش کنم چون دائم يه تيکه م می خواد فرار کنه. بچهء خوبی باش و نقاشی هاتو بکش. نمی خواد رفتار کنی. بشين اونجا نقاشی تو بکش. باشه؟

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۱

می گفت نه نه بگو نخود چياش دو آتيشه باشه.. تو از همه بهتر خريد می کنی.. فکر می کردم می خواد خرم کنه.
می گفت انگار يه چيزيو می نويسن به من می دن. بعدش همون می شه.... فکر می کردم منو به اندزهء اون يکی دوست نداره.
هر وقت گريه می کردم می گفت نه نه حيف از خودت بياد.. انقده ريختتو همچين نکن. بعدشم يه خاطره از جوونياش، معمولاً يه چيزی از خامباجی - مادربزرگش. ياد خامباجی کردن هميشه به يه خندهء حسابی ختم می شد... فکر می کردم درکم نمی کنه.
هيچ وقت برای فشار خونش پرهيز درست حسابی نکرد. وقتی فهميد قندش بالا رفته خيلی غصه خورد. آخه عين خودم شيکمو بود.
صدای بلندشو هيچ وقت کسی نشنيد. اين خصوصيتش هيچ شباهتی به من نداشت. از دلخوری هاش هيچ وقت حرفی نمی زد.. هميشه با خودم فکر می کردم چرا انقدر آبرو داری براش مهمه؟
هميشه رو سجاده ش جا خوش می کرد و واسه خودش ساعت ها تسبيح می نداخت و دعا می کرد. فکر می کردم.. مطمئن بودم که از مرگ خيلی می ترسه. از شب اول قبر..
گرد و قلمبه و تپلی بود. صورتش زياد چروک نداشت. موهاشو رنگ نمی کرد. يه عينک ته استکانی می زد.. با قاب کاوچوئی قهوه ای. يه روسری پشمی سورمه ای يا سفيد هميشه رو شونه هاش بود. زمستون و تابستون ژاکت تنش بود فقط تعدادشونو تغيير می داد.
عيد با هفت سين اون برای من عيد شد. و با دعا خوندن اون سال نو برام معنی پيدا کرد.
هميشه می گقت من که مُردم بگين راحت شد.. نه نه اين گوش درد خيلی بد درديه هر چی می گم باورتون نمياد.. و من باورم نمی اومد.
وقتی که رفت من بالا سرش بودم. لحظهء آخر از دهنش خون تيره و غليظی سرازير شد روی گردنش و چکيد رو تشک.. بعدش صدای جير جير؛ مثل وقتی که کسی می شينه لبهء تخت.. و صدای حرف زدن خودش که انگار داشت از 40 روز افتادنش شکايت می کرد.
چند روز پيش چهار زمستون شد که نيست.. چهار بهار بی دعا و چهار سفرهء هفت نقطه چين.
جای رفتنش تازه روئه بسته. عميقه. عميق.

کسی رو می شناسين که بخواد به عنوان مدل (برای طراحی) کار کنه؟

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۱

چند سال پيش نزديک عيد با يکی از دوستام تصميم گرفتيم توليدات هنريمون رو مستقيماً کنار پياده رو عرضه کنيم.
برخورد مردم جالب بود و خيلی متنوع. يکی می خنديد و بهمون سلام می کرد، يکی تا لحظهء آخر که می خواست رد بشه با چشمهای گرد شده بهمون زل می زد.. اين وسط يکی دوتا برخورد ناخوشايند هم پيش اومد. نمی دونم می تونيد تجسم کنيد؟ چهرهء کسی رو که با وحشت اخم کرده و با تکون دادن سر از شما می پرسه که چرا؟ يا يعنی چی؟ زنی که انگار کار ما رو يه جور بی عفتی می دونست يا نمی دونم چی، خلاصه يه جوری کار ما براش قابل قبول نبود. يکی از دوستهای قديم هم که مارو ديده بود اصرار داشت که پشت هم بپرسه اگه "مشکل مالی" داشتيم چرا اون رو در جريان نگذاشتيم!
يه بار دوستم به رهگذر حيرت زده ای که چشم ازمون برنمی داشت چشمک زد و گفت:
انقلابی در زمينهء اشتغال زنان!

شما اگه بوديد با ما چطوری برخورد می کرديد؟


لحظهء حساس !
ماهی :
پُک عميق به سيگارش مي زد و هميشه خيلي زودتر از من يه نخش تموم مي شد. من حس مي کردم اينکه سيگار زود تموم شه خيلي مردونه است.
خيلي حوصله نداشت حموم بره. اکثرا ته ريش داشت ويه جاي لباسش پاره بود و من حس مي کردم بي تفاوتي نسبت به ظاهر خيلي مردونه است.
گردنبند سرخپوستي که ازش دودر کرده بودم رو انداخته بودم گردنم. يه چيزايي ازش آويزونه عين دندون حيوون. دور گردن اون همچين مي چسبيد. دور گردن من آويزوون مي شد. بعد من حس مي کردم اينکه گردنبند دور گردن محکم بچسبه خيلي مردونه است.
مي نشست وسط رودخونه با طبيعت ارتباط برقرار مي کرد يه چيزايي هم مي گفت. مي گفت بهترين جا براي بدست آوردن نيروهاي جادوگريه. بعد من حس مي کردم ماورا خيلي مردونه است....

تا صبح تمام مصاديق مردانگي رو مي خواست رديف کنه اگه ولش مي کردم.منم گرفتمش. مي گن ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است.

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۱

تنهايی زيادم بد نيست.. اگه بتونی بدونی که همهء ذرات رقصون توی آفتاب دوستای تو هستن. کافيه گردگيری نکنی تا هميشه با دوستات باشی..
اگه يه روز دوباره تنها بشم مثل حالا، اگه حتی خيال تو هم تنهام بذاره، دوباره می شم فانوس نشين. يه جای بلند برای خودم يه آشيونه می سازم با پنجره های بزرگ آبی..خودم و می سپرم به خيال و نقاشی و آوازهای روزهای تنهايی.
يه عالم صورتک می سازم.. و تا دلت بخواد مرد جنگجو و زن حامله. شيشه های رنگی می چسبونم بهشون و دونه های تسبيح . وقتی خشک شدن دست همديگرو می گيريم و با آهنگ ذرات غبار می رقصيم و می چرخيم دور آفتاب.. هر کيَم ناز کنه و بخواد نرقصه بايد بره زير تخت خاک بخوره.

تنهايی زيادم بد نيست.. اگه بتونی بدونی که زندگی موسيقی ايه که داری گوش می کنی.. و رقص انگشت ها روی پيکر زنهای حامله و مردهای جنگجو.
زندگی زيادم خالی نيست. اگه هر روز خدا اون دستمال کهنه رو برنداری و گردگيری نکنی.




سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۱

دوستم "ر" که چند شب پيش گفتم، از صبح هرچی می خواد بره توی سايتهای مختلف نمی شه. انگار يه مشکلی برای سرورش پيش اومده. الان داره با من چت می کنه، بهش می گم اشکاليه که گاهی برا همه پيش مياد و طبيعيه و از اين حرفا. می دونين چی می گه؟

ندا تو روخدا راستشو بگو چی شده! من تحملشو دارم !!

*******

همسايه دوستم اينا بهش گفته: می دونی چيه خانوم جون ؟ من دو رقمی َم. گاهی با چادر می رم بيرون گاهیَ م با مانتو روسری !



اينايی که نصف مرد ارث بردن زن رو بر اساس مسؤليت مرد در قبال خانواده توجيه می کنن ، هيچ زن طلاق گرفتهء بچه داری رو تا حالا نديدن يعنی؟ برای شهادت چه دليلی دارن؟ به چه دليلی شهادت دو زن برابر شهادت يک مرده ؟ نکنه همه شون مثل اون همسايهء ما که قضيه شو يکبار نوشتم* فکر می کنن از پسرشون کمتر عقل دارن؟
من تا حالا با چندين زن بحثم شده سر اينکه فکر می کرده مردها عاقل ترند و پسرها باهوشتر. هربار هم از کوره در می رم و به اين نتيجه می رسم که کاری به کار "زنان" و حقوقشون نداشته باشم و زندگی خودم رو بسازم.





*همون همسايه مون که سورهء نساء رو تاحالا نخونده بود و آخرش که ديد آيه ای که می گم واقعاً توش هست گفت خوب راست می گه زن ها رو بايد زد!



راستی امروز يکی از دوستام زنگ زد گفت امروز قراره روسری سوخته بندازيم تو خيابون. می گفت امروز روزيه که رضاخان دستور کشف حجاب داده بوده. راست می گه؟

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۱

پاستيل خرسی منو نديدين؟


یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱

ديشب رفتم خونهء "ر" يکی ازدوستام که تازه کامپيوتر خريده. توی کار کردن با اينترنت مشکل داشت رفته بودم يه خورده کمکش کنم. شب رفتم نزديکای ساعت نه. بهم گفته بود که برگشتن می رسونتم. يه کم کار با مسنجر رو يادش دادم و يه وبلاگ با هم براش ساختيم. موقهء برگشتن گفت من فکر می کردم که تو شب می مونی و صبح قراره برسونمت. آخه می دونی؟ من مسير برگشت از خونهء شما رو به اينجا خوب بلد نيستم. اما برات آژانس می گيرم. منم گفتم نمی خواد" تو آژانس بگيری" فقط زنگ بزن بگو ماشين بياد. شايد فهميد ناراحت شدم. آخه گفت اينطوری که ضايه اس... به نطر منم ضايه بود. از اول مشخص بود که من نمی خوام شب اونجا بمونم. البته شايد فقط از نظر من. خلاصه تصميم گرفت منو برسونه.
اين دوستم با دوست پسرش زندگی می کنه:"ف". "ف" عاشق تلويزيون نگاه کردنه. تمام سريال ها رو نگاه می کنه. طفلکی نشسته بود توی رختخواب داشت تلويزيونشو نگاه می کرد و فکر کنم کم کم می خواست بخوابه. "ر" ازش خواست که با ما بياد تا بعد از اينکه منو رسوند راه رو گم نکه. خوشبختانه خونه هامون نزديکه. خوب تا اينجا قضيه رو کاملاً طبيعی می دونستم. دوستم يه حرفی زده بود و بايد عمل می کرد. وقتی سوار ماشين شديم، با اينکه رانندگی "ر" نسبتاً خوبه، ديدم انگار "ف" دلشوره داره . دائم می گفت: راهنما زدی؟ اون چاله رو مواظب باش. بذار اول اينا رد بشن بعد بپيچ..."ر" هم که دوست نداشت کسی بهش تذکر بده دائم می گفت عزيزم تو که هميشه باهام نيستی بم بگی! خودم می دونم نگران نباش. اگه "ف" سکوت نمی کرد ممکن بود بحثشون بشه و خدايی نکرده حواس "ر" پرت بشه. وقتی پياده شدم به اين فکر افتادم که که نکنه برگشتنه به ايست بازرسی بربخورن؟ نکنه کسی بهشون گير بده؟ نکنه تصادف کنن؟ خلاصه خيلی پشيمون شدم از اينکه گذاشتم برسوننم. چرا بايد می گذاشتم آرامش "ف" به هم بخوره؟ اين ماجرا که به اون ربطی نداشت ! اگه من با رفتار دوستم مشکل دارم اون چرا بايد تو دردسر بيفته؟ بايد گذشت می کردم و به روی خودم نمی آوردم و با آژانس بر می گشتم.
چرا بعضی وقتا انقدر دير دوزاريم می افته؟؟

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱

داشتم ناخن هامو می گرفتم، ياد اون چناره افتادم که ورداشتم آوردم تو ويلا که بسوزونيم. چند سال پيش زمستون با دوستام رفته بوديم شمال. اونسال برای همهء ما سال امتحان کردن قرص های انرژی زا بود. البته ديگه از امتحان داشت می گذشت. حالا اين چناره که می گم زير بارون توی کوچه افتاده بود و يه قسمتهايش رفته بود توی چالهء آب فرو. با اينکه ذره ای عقل و شعور در اون لحظه توی مغزم نبود می دونستم اين به درد سوزوندن نمی خوره. اما خوب بايد اين انرژی رو يه طوری می سوزوندم. ورشداشتم آوردمش تو. جيغ و داد همه در اومد که اين چنار هفت متری مايع !! چيه ورداشتی آوردی . يه کپه هيزم تو حياط بود که البته زياد خورد نشده بود و يا شاخه های خيلی دراز بود يا کنده های خيلی گنده. شاخه هارو با تبر خورد کردم و به اندازهء يه فرغون هيزم از تو حياط جمع کردم و آوردم.
ناخن گيری تموم شد و ماجرا دوباره رفت تو بايگانی خاطرات "سالی که نزديک بود خودمان را به کشتن بدهيم".

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۱

از اين سايت رايل که نوشی معرفی کرده يه صفحه ش آخر خنده س: ايناهاش
اما نوشی چرا پشيمونی از لينکی که دادی؟ اگه سايت مضخرف هم باشه دونستن ديگران درباره ش که اشکالی نداره. البته يه چيزی بگم، من صرفاً با پاراگراف دومش مشکل دارم، اما بقيه ش ممکنه راست باشه!

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۱

نفسه اومده بود و داشت می رفت و منم داشتم نگاهش می کردم که نا غافل نبودنت، عين يه تيکه خالی سرد و سنگين پريد وسط و جست تو گلوم و رفت ته ريه هام.. حسابی که سرفه م گرفت پريد بيرون و نشست همونجا خيره خيره نگاهم کرد و از جاش جم نخورد..
هنوز گوشهء سرمای اتاقم نشسته.. پشت همين کمد سبزه. منتظره باز حواسم پرت بشه که بپره بيخ گلوم. منم همين جوری که می نويسم زير چشمی نگاهش می کنم که حساب کار دستش بياد.
نمی ذارم بفهمه حالم خوب نيست.. اما يه خورده بنفشم.. يه کمی ام کبود.

راستی گلم، بی هوا اگه نبودنم و ديدی که نشسته ساکت کنج اتاق جلدی خبر بده نبودنتو بفرستم دنبالش. بلکه برن با هم يه جا خوشبخت بشن. فقط مواظب باش رو بهش ندی که اين نبودنا از بد قماش موجوداتين. از ما گفتن.

بايگانی وبلاگ