یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱

ديشب رفتم خونهء "ر" يکی ازدوستام که تازه کامپيوتر خريده. توی کار کردن با اينترنت مشکل داشت رفته بودم يه خورده کمکش کنم. شب رفتم نزديکای ساعت نه. بهم گفته بود که برگشتن می رسونتم. يه کم کار با مسنجر رو يادش دادم و يه وبلاگ با هم براش ساختيم. موقهء برگشتن گفت من فکر می کردم که تو شب می مونی و صبح قراره برسونمت. آخه می دونی؟ من مسير برگشت از خونهء شما رو به اينجا خوب بلد نيستم. اما برات آژانس می گيرم. منم گفتم نمی خواد" تو آژانس بگيری" فقط زنگ بزن بگو ماشين بياد. شايد فهميد ناراحت شدم. آخه گفت اينطوری که ضايه اس... به نطر منم ضايه بود. از اول مشخص بود که من نمی خوام شب اونجا بمونم. البته شايد فقط از نظر من. خلاصه تصميم گرفت منو برسونه.
اين دوستم با دوست پسرش زندگی می کنه:"ف". "ف" عاشق تلويزيون نگاه کردنه. تمام سريال ها رو نگاه می کنه. طفلکی نشسته بود توی رختخواب داشت تلويزيونشو نگاه می کرد و فکر کنم کم کم می خواست بخوابه. "ر" ازش خواست که با ما بياد تا بعد از اينکه منو رسوند راه رو گم نکه. خوشبختانه خونه هامون نزديکه. خوب تا اينجا قضيه رو کاملاً طبيعی می دونستم. دوستم يه حرفی زده بود و بايد عمل می کرد. وقتی سوار ماشين شديم، با اينکه رانندگی "ر" نسبتاً خوبه، ديدم انگار "ف" دلشوره داره . دائم می گفت: راهنما زدی؟ اون چاله رو مواظب باش. بذار اول اينا رد بشن بعد بپيچ..."ر" هم که دوست نداشت کسی بهش تذکر بده دائم می گفت عزيزم تو که هميشه باهام نيستی بم بگی! خودم می دونم نگران نباش. اگه "ف" سکوت نمی کرد ممکن بود بحثشون بشه و خدايی نکرده حواس "ر" پرت بشه. وقتی پياده شدم به اين فکر افتادم که که نکنه برگشتنه به ايست بازرسی بربخورن؟ نکنه کسی بهشون گير بده؟ نکنه تصادف کنن؟ خلاصه خيلی پشيمون شدم از اينکه گذاشتم برسوننم. چرا بايد می گذاشتم آرامش "ف" به هم بخوره؟ اين ماجرا که به اون ربطی نداشت ! اگه من با رفتار دوستم مشکل دارم اون چرا بايد تو دردسر بيفته؟ بايد گذشت می کردم و به روی خودم نمی آوردم و با آژانس بر می گشتم.
چرا بعضی وقتا انقدر دير دوزاريم می افته؟؟

بايگانی وبلاگ