یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۱

چند سال پيش نزديک عيد با يکی از دوستام تصميم گرفتيم توليدات هنريمون رو مستقيماً کنار پياده رو عرضه کنيم.
برخورد مردم جالب بود و خيلی متنوع. يکی می خنديد و بهمون سلام می کرد، يکی تا لحظهء آخر که می خواست رد بشه با چشمهای گرد شده بهمون زل می زد.. اين وسط يکی دوتا برخورد ناخوشايند هم پيش اومد. نمی دونم می تونيد تجسم کنيد؟ چهرهء کسی رو که با وحشت اخم کرده و با تکون دادن سر از شما می پرسه که چرا؟ يا يعنی چی؟ زنی که انگار کار ما رو يه جور بی عفتی می دونست يا نمی دونم چی، خلاصه يه جوری کار ما براش قابل قبول نبود. يکی از دوستهای قديم هم که مارو ديده بود اصرار داشت که پشت هم بپرسه اگه "مشکل مالی" داشتيم چرا اون رو در جريان نگذاشتيم!
يه بار دوستم به رهگذر حيرت زده ای که چشم ازمون برنمی داشت چشمک زد و گفت:
انقلابی در زمينهء اشتغال زنان!

شما اگه بوديد با ما چطوری برخورد می کرديد؟


بايگانی وبلاگ