دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۱

می گفت نه نه بگو نخود چياش دو آتيشه باشه.. تو از همه بهتر خريد می کنی.. فکر می کردم می خواد خرم کنه.
می گفت انگار يه چيزيو می نويسن به من می دن. بعدش همون می شه.... فکر می کردم منو به اندزهء اون يکی دوست نداره.
هر وقت گريه می کردم می گفت نه نه حيف از خودت بياد.. انقده ريختتو همچين نکن. بعدشم يه خاطره از جوونياش، معمولاً يه چيزی از خامباجی - مادربزرگش. ياد خامباجی کردن هميشه به يه خندهء حسابی ختم می شد... فکر می کردم درکم نمی کنه.
هيچ وقت برای فشار خونش پرهيز درست حسابی نکرد. وقتی فهميد قندش بالا رفته خيلی غصه خورد. آخه عين خودم شيکمو بود.
صدای بلندشو هيچ وقت کسی نشنيد. اين خصوصيتش هيچ شباهتی به من نداشت. از دلخوری هاش هيچ وقت حرفی نمی زد.. هميشه با خودم فکر می کردم چرا انقدر آبرو داری براش مهمه؟
هميشه رو سجاده ش جا خوش می کرد و واسه خودش ساعت ها تسبيح می نداخت و دعا می کرد. فکر می کردم.. مطمئن بودم که از مرگ خيلی می ترسه. از شب اول قبر..
گرد و قلمبه و تپلی بود. صورتش زياد چروک نداشت. موهاشو رنگ نمی کرد. يه عينک ته استکانی می زد.. با قاب کاوچوئی قهوه ای. يه روسری پشمی سورمه ای يا سفيد هميشه رو شونه هاش بود. زمستون و تابستون ژاکت تنش بود فقط تعدادشونو تغيير می داد.
عيد با هفت سين اون برای من عيد شد. و با دعا خوندن اون سال نو برام معنی پيدا کرد.
هميشه می گقت من که مُردم بگين راحت شد.. نه نه اين گوش درد خيلی بد درديه هر چی می گم باورتون نمياد.. و من باورم نمی اومد.
وقتی که رفت من بالا سرش بودم. لحظهء آخر از دهنش خون تيره و غليظی سرازير شد روی گردنش و چکيد رو تشک.. بعدش صدای جير جير؛ مثل وقتی که کسی می شينه لبهء تخت.. و صدای حرف زدن خودش که انگار داشت از 40 روز افتادنش شکايت می کرد.
چند روز پيش چهار زمستون شد که نيست.. چهار بهار بی دعا و چهار سفرهء هفت نقطه چين.
جای رفتنش تازه روئه بسته. عميقه. عميق.

بايگانی وبلاگ