پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۱

تنهايی زيادم بد نيست.. اگه بتونی بدونی که همهء ذرات رقصون توی آفتاب دوستای تو هستن. کافيه گردگيری نکنی تا هميشه با دوستات باشی..
اگه يه روز دوباره تنها بشم مثل حالا، اگه حتی خيال تو هم تنهام بذاره، دوباره می شم فانوس نشين. يه جای بلند برای خودم يه آشيونه می سازم با پنجره های بزرگ آبی..خودم و می سپرم به خيال و نقاشی و آوازهای روزهای تنهايی.
يه عالم صورتک می سازم.. و تا دلت بخواد مرد جنگجو و زن حامله. شيشه های رنگی می چسبونم بهشون و دونه های تسبيح . وقتی خشک شدن دست همديگرو می گيريم و با آهنگ ذرات غبار می رقصيم و می چرخيم دور آفتاب.. هر کيَم ناز کنه و بخواد نرقصه بايد بره زير تخت خاک بخوره.

تنهايی زيادم بد نيست.. اگه بتونی بدونی که زندگی موسيقی ايه که داری گوش می کنی.. و رقص انگشت ها روی پيکر زنهای حامله و مردهای جنگجو.
زندگی زيادم خالی نيست. اگه هر روز خدا اون دستمال کهنه رو برنداری و گردگيری نکنی.




بايگانی وبلاگ