شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱

داشتم ناخن هامو می گرفتم، ياد اون چناره افتادم که ورداشتم آوردم تو ويلا که بسوزونيم. چند سال پيش زمستون با دوستام رفته بوديم شمال. اونسال برای همهء ما سال امتحان کردن قرص های انرژی زا بود. البته ديگه از امتحان داشت می گذشت. حالا اين چناره که می گم زير بارون توی کوچه افتاده بود و يه قسمتهايش رفته بود توی چالهء آب فرو. با اينکه ذره ای عقل و شعور در اون لحظه توی مغزم نبود می دونستم اين به درد سوزوندن نمی خوره. اما خوب بايد اين انرژی رو يه طوری می سوزوندم. ورشداشتم آوردمش تو. جيغ و داد همه در اومد که اين چنار هفت متری مايع !! چيه ورداشتی آوردی . يه کپه هيزم تو حياط بود که البته زياد خورد نشده بود و يا شاخه های خيلی دراز بود يا کنده های خيلی گنده. شاخه هارو با تبر خورد کردم و به اندازهء يه فرغون هيزم از تو حياط جمع کردم و آوردم.
ناخن گيری تموم شد و ماجرا دوباره رفت تو بايگانی خاطرات "سالی که نزديک بود خودمان را به کشتن بدهيم".

بايگانی وبلاگ