جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

هه ! اينم وبلاگ می نوشته. طفلک لابد ديگه دل و دماغ نداره.

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱

روغن نباتی خوب هيدروژنه نشده بود و مقداريش به صورت مايع باقی مونده بود. مرد در حلب رو باز کرد و هر دو نگاهی به داخلش انداختند. زن گفت: روغنش تازه ست. با قاشق چوبی همش زد و دوباره گفت: خيلی روغنش تازه ست..
مرد از سر رضايت لبخند زد.
زن برای ناهار زرشک پلو با مرغ درست کرد.



چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱

زيتون چند توصيه داره براي اونايي كه 16 اسفند مي خوان برن پرورشگاه که من فکر می کنم خوبه همه مون بهشون توجه کنيم:
- با اونا با ترحم برخورد نكنيد ..نبايد وقتي شما رفتيد ،احساس كنن چقدر بدبختن.
- عزت نفس اونا رو در نظر داشته باشيد .
- قول الكي ندين كه هر هفته مياييم ..يه خانومي يه پنجشنبه براي بچه هاي يه پرورشگاه بستني چوبي خريده بود و قول داده بود كه هر 5 شنبه براشون ببره حالا چندين 5 شنبه ست كه بچه ها منتظرن ولي خبري نيست .
- بين بچه ها تبعيض نذاريد ! نگيد واي... اين يكي چه خوشگله ..چه نازه ..كه بعدا غم مضاعفي به غم اون بچه هايي كه كمتر خوشگلن اضافه بشه!اگه يه بچه رو ناز كرديد سعي كنيد بغل دستياش رو هم بي نصيب نذاريد!
- بچه هاي پرورشگاه چون كمتر محبت ديدن خيلي به محبت حساسن و تو روياشون فوري علاقه مند مي شن ! پس بيش از حد بهشون محبت نكنيد كه عاشقتون مي شن !
- سعي كنيد شادي براشون ببريد با سوالهايي درباره بدبختياشون اونروز رو به كامشون زهر نكنيد !اگه كسي زدن سازي رو بلده ميتونه ماهي يه بار بره شادشون كنه . گفتن جوك ، خوندن كتاب ،خوندن شعر و آواز خيلي خوبه البته اين مال زمانيه كه به طور مرتب بريد نه فقط يه روز!
- چيزي كه بچه هاي پرورشگاه خيلي بهش احتياج دارن ( تا اونجايي كه من ديدم) رفتن به پيك نيكه .و هيچي اونا رو به اندازه دور شدي حتي براي يه ساعت از اون محيط شادشون نمي كنه ..اگه بتونيد اجازه بگيريد و حتي سالي يكي دو بار جمعه ها ببريدشون خرج شهر و جاي خوش و آب و هوا و حتي پارك لطف بزرگي بهشون مي كنيد!
- جاي كلمه حيووني . آخي ..بميرم ...سعي كنيد بهشون نشاط و اميد هديه كنيد!
- و خيلي چيزاي ديگه كه حتما خودتون بهتر مي دونيد..
وقتی آدم رفيق اين همه سال و اين همه خاطره رو اينقدر دور می بينه.. وقتی می فهمه يکی از موضوعات بيشمار صحبت های خاله زنکی بهترين دوستشه، وقتی می بينه تمام برنامه ريزی و آرامش زندگيش به خاطر بی ملاحظه گی دوستش داره به هم می ريزه.. وقتی يهو می بينه کسی که اينهمه قبولش داشته اونی نيست که بشه دوزار روش حساب کرد.. و همه چيز بهترين دوستی ساليانش از به هم ريختگی زندگی خودش ناشی می شده.. چند روز ممکنه تمام فکرش بهم بريزه .. درس نخونه، حال و حوصله نداشته باشه و شبا کابوسهای دراکولايی و لاکازايی* ببينه.





* يه فيلم ترسناک که به کتاب شيطان هم معروفه

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱

آررره دآش.. بش گفتم بيا اين سی تومنو بيگير بذ ما بريم رد کارمون.. گف نه ! الا و للا باس بيای کلونتری. شب تو بازداشگا خوابيدم فردا صبِ ش بردنم دادسرا. اونجا هر چی قاضی گف گفتم آقايی. گفت شما اوباشين گفتم آقايی.. گفت شما اراذلين گفتم آقايی.. گف آدم نيسسين گفتم آقايی. گفت من آدمت می کنم گفتم آقايی.. هی گفتم آقايی آقايی آقايی.. آخر سر پرونده رو بست داد دسّم گفت برو.. تو بچه خوبی هسّی. ولمون کردن رفتيم سی تومنم موند جيبمون.. فقط يه شّب چی؟ کلونتری خوابيديم..... اين تِ رونم چه شلوغ شده تو نميری.. هر کيو می بينی يه پيکان خريده داره مسافر کشی می کنه. خب دآش شهر شلوغ می شه ديگه ! تو يه خونه پَی نفرن هر کدوم ديويس تا ماشين دارن می شه پَی هزارتا.. شهرداری مَلوم نيس می خواد ديگه به کی تراکم نده ! همه خونه هاشونو پَی طبقه ساختن تموم شد رف پی کارش دآش !

من نشستم صندلی عقب تاکسی و به اين فکر می کنم که اگه شيش تا پسر مثل اين داشتم چه احساسی ممکن بود داشته باشم.. مخصوصاً وقتی شروع می کردن به حرف زدن..


شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱

اين روزا هر زنی رو می بينم بررسی می کنم " PCO داره؟ نه ..انگار نداره .. اين يکی داره.. يعنی می دونه تا آخر عمر بايد قرص ضد حاملگی بخوره؟"
PCO يه جور بيماری تخمدان و ارثيه. تخمدان در اين حالت هر ماه بيشتر از حد نورمال سلول تخمک آزاد می کنه. برای همين ممکنه ذخيرهء فوليکول ( تخمک) زودتر از حد معمول تموم بشه و در نتيجه در سن پايينتری پريود قطع می شه. با استفاده از قرص ضد بارداری، بدن فوليکول هارو ذخيره می کنه.

چند روزه که فهميدم منم دارم.

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

از وبلاگ بانوی شرقی :

...و دوستم با گفتن این جمله راه میفته.تازه متوجه اطراف میشیم.2 نفر مامور نزدیک به 10 تا ماشین و 20-30 نفر آدمو علاف کردن و دارن بهشون توهین می کنن!همه مردم هم عین گوسفند می ترسن و جیک نمی زنن.چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟تمام حسهای خوبم خراب شده.تو وجودم کینه و نفرت موج می زنه.میگم آخه چرا؟
دوستم حرف خوبی می زنه.می گه:چرا؟چون ما نباید شاد باشیم!چون اگه شاد باشیم.شادی داشته بشیم، فردا چیز بیشتری می خوایم!
و من دیگه هیچی نمی گم..


تنها چيزی که به من آرامش می ده اينه که ما هستيم که بايد تغيير کنيم.

بازم خبر خوش :

پارسال 117 نفر، امسال 302 نفر. هواپيماهای روسی. دوستی که پارسال جزو اون 117 نفر بود. آدمهايی ساکن سرزمين تو که جزو اون 302 نفر هستن. مهمونای اوکراينی که چند ماه پيش تو خاک تو به خاک پيوستن، همونايی که اومده بودن برای تو هواپيما بسازن. سرمای زمستونی که تو تمام وجود امدادگرا و خبرنگارا و هلال احمريا می پيچه. آتيشی که دل 302 به علاوه n تا خونواده رو می سوزونه. جعبه سياهی که هيچوقت راستشو نمی گه. چراهايی که هيچ پاسخی پيدا نمی کنه. مقصری که هيچوقت پيدا نمی شه. مسافری که به خونش نمی رسه...

صنم دولتشاهی- کاپوچينو

هيچ اتفاقی، هيچ تغييری اونا رو دوباره زنده نمی کنه..
اين جوريِس که ما چن وخته س نوشتنيمون نيمی گيرِد.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۱

آهای ! خودتون بياين بگين چرا اسم وبلاگتون اين ريختی می شه !!


اگه عکس نبود می گفتم نوه نتيجهء ونگوگ کشيده تش.


آق ميتی گيتارزن:
الان حدود 10000 تا بلاگر وجود داره كه همگي وبلاگ مي نويسند
من و چند تا از دوستان بلاگر يه پيشنهاد انسان دوستانه داشتيم
و اونم اينكه در آستانه سال نو توي يه روز خاص (16 اسفند) همه بلاگر ها به پرورشگاهها و شير خوارگاهها كمك كنند...

ادامهء مطلب

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

خدا می دونه من تا حالاچقدر کمبود حس کردم از نداشتن دوستهايی با همچين طرز فکری.
حيف نيست وبلاگت نظرخواهی نداشته باشه؟



اوا اينکه نظرخواهی داره !

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱

بد جوری حالم گرفته س !!! بد جوری !
همين!!
يعنی همينِ همينم نه !! بدبختی همين جاست! اينجا که نمی تونی حرفت و بزنی !
بايد اسمشو عوض کنم.. آره.. اسمشو می ذارم لای جرز ديوار...

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۱

اين برتراند قبلاً ها سرش تو سياست نبود اصلاً. نشسته بود واسه خودش آروم زندگيشو می کرد و نقاشی شو می کشيد. چند وقته هر وقت می بينمش از راهپيمايی هايی که شرکت کرده می گه و گاهی عکس هايی که گرفته نشونم می ده.
ديروز پاريس راهپيمايی بوده مثل خيلی شهرهای ديگه ، اعتراض به حمله به عراق. انگار جمعيت زيادی هم شرکت کرده بودن بر خلاف هر سال.



می گه:
I know Neda... once the usa will be in irak , they might feel that they are unsafe with iran nearby ... that's why its important to stop this war before it happens

فکر می کنه از دست ماها کاری بر مياد ! نمی دونه اينجا هرگونه تجمع و راهپيمايی بدون هماهنگی با وزارت کشور جرم حساب می شه و اگه ما بخوايم بی اجازه حتی به آمريکا و جنگ هم اعتراض کنيم کارمون غير قانونيه! نمی دونه مردم ما هنوز ياد نگرفتن چه جوری با هم متحد باشن.. نمی دونه. هزار و يک چيز هست که اون نمی دونه و نديده. ديگران رو سرزنش نمی کنم، خود منم از همين مردمم. منم هنوز ياد نگرقتم با مردمم هم صدا بشم. منم نمی دونم چطوری می شه برای صلح مبارزه کرد. من هنوز حتی يکبار هم برای به دست آوردن حقوق اوليهء خودم تلاش نکردم. چون نمی دونستم از چه راهی اينکارو بکنم که حق حياتم رو و همين آزادی نصفه نيمه رو هم از دست ندم. چطور می تونم از مردم ديگه ای دفاع کنم؟ ما چطور می تونيم از مردم عراق حمايت کنيم؟ مردم جاهای ديگه که می تونن به راحتی بيان به خيابون ها و راهپيمايی راه بندازن تا حالا چقدر موفق بودن برای جلوگيری از جنگ؟ تا اينجا که هيچ!
ولی حالا گذشته از اين حرفا، اين بوش عجب رويی داره به خدا!! هر کی بود ديگه تا حالا از رو رفته بود!


شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۱

يه وبلاگ پر از لينک، وقتی دلشوره داری خوب چيزيه.

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۱

مثلاً داشت سؤال می کرد، اما هيچ کودنی اونجا نبود که تشخيص نده خانم "ز" پسره رو گير انداخته: - چرا هيچی احساس نمی کنم؟ حتی وقتی تو سالن عمومی هستيم. می شه اينو برام توضيح بدين؟ ...
موهای مش کرده و خوش فرمش که با فرهای هم اندازه مرتب شده بود قسمتی از پيشونيش رو می پوشوند. سايه انبوه موها و حالت چشمگيرشون افتادگی گونه ها و چين های اطراف چشم رو به خوبی از ديدها پنهان می کرد.
پسر با صرف انرژی زياد سعی داشت مسئله رو برای خانم "ز" باز کنه: - توجه تون رو يک دقيقه بيشتر به يک جا ندين، وقتی می بينيد احساسی نداره از اونجا رد بشين. دور بعدی باز يک دقيقه همونجا صبر کنين..
از بس تو آرايش موهاش دقيق و وسواسی بود هر وقت جايی می خواست بره آماده شدنش تا يازده شب طول می کشيد. هر منگولهء مو رو جداگانه چندين مرتبه ژل می زد و فر می داد و مرتب می کرد. حتی شب هم که می خوابيد حالت موهاش به هم نمی خورد. درست مثل اينکه با قالب درستشون کرده باشه.
هوا رو به تاريکی بود و آخرين ساعتهای کار آشپزخونه داشت می رسيد. کم کم وقت خاموشی نزديک می شد. بالا تنهء خانم "ز" روی ميز جلو رفته بود و با تمام حواسش روی حرکت لب های گوشتالوی پسر متمرکز شده بود. اما وقتی حرفهاش تموم شد، هيچ نشانه ای از درک و روشنی تو چهرهء خانم "ز" ديده نمی شد. چشمهاش رو به حالت اريب خمار کرد و مثل شاگرد کودنی که هيچی از درس نمی فهمه پرسيد: - يعنی يهو از شونه بپرم به مچ مثلاً؟ مگه می شه ؟ اين يه تيکه چی پس؟ - بله، اشکالی نداره، دور بعدی باز همون جا يه دقيقه مکث کنين، بالاخره هر جای بدن يه احساسی داره، اما پراکندگی ذهن نمی گذاره آدم خوب متمرکز بشه. بهش توجه نکنين، خودش حل می شه. سخت نگيرين خيلی..
بيرون آشپزخونه نگاه های نگران هر از گاهی به ساعت و يا چشم های نگران ديگه ای می افتاد.. - پسرم ماشين برف پاک کن نداره ها! اگه بارون بگيره تا تهران بيچاره می شيم تو تاريکی! بلند شو بريم ديره!..
- دو ساعته پسره رو گرفته به حرف و يه سؤالای بی خودی که اصلاً... پووووف!!!!
کم کم دل همه داشت به شور می افتاد. بالاخره پسر از پشت ميز بلند شد و پشت بندش هم خانم "ز" تا وسط آشپزخونه سلّانه اومد و بازم چندتايی سؤال کرد و بازم درست نفهميد که چکار کنه. بعد هم خودش هم به حرفهای پراکنده و اين که فکرش خيلی شلوغه خنديد. پسر که رفت، يه کم رفت تو فکر. بعد با بی تابی دستی به موهاش کشيد و با حالتی که انگار می خواد ادای عشوه خرکی دربياره گفت: الهی خدا ذليلت کنه! سرش رفت عقب و قهقهه زد. خنده رو طول داد. انگار که بخواد صدای خنده رو بفرسته دنبال پسر و آخرين تماس رو برقرار کنه.
نشسته بودم پشت اون يکی ميز و تماشا می کردم همهء اين ها رو.. از فردای اون شب قرار بود اولين تجربهء داما ورکری رو شروع کنم. هزارتا فکر اومد تو سرم.. يکيش اين بود که خانم "ز" چقدر براش بهتر بود اگر می تونست ده روز با پسر باشه توی همين ويلا و بدون حضور همهء ما ها.. چقدر طبيعی تر به جواب می رسيد اگر می شد به نيازش لباس پرسش نپوشونه .. اگر معشوقه ای بود که می شد به جای بوسه با صدای خنده بدرقه اش نکنه..


________________

به اين نتيجه رسيدم که باز اگه نوشتنم نيومد، بيام اينجا اعلام کنم که بعدش واسه اينکه پوز خودمو بزنم نوشتنم بياد !

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۱

يه سرمای عجيبی توی وجودمه که نمی ذاره بنويسم. فکر می کنم خواب زمستونی فعلاً از نون شب برای من واجب تره. پس تا بهار خداحافظ.

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۱

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۱

خوشگله ؟ هاله برام ساخته.



مرسي هاله جونم ، دوتا ماچ گنده طلبت.
نه بابا لازم نيست همش لبخند بزنی.. يه جرقهء کوچولو کافيه، فقط به موقه برسون.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۱

الان از دندونپزشکی برگشتم؛ لثه های بالای دوتا دندون جلو رو جراحی کردم. درد نداشت اما صدای خرچ خرچ تيغ روی لثه ها هنوز تو گوشمه. مخصوصاً از مطب که بيرون اومدم می لرزيدم به خودم و احساس ضعف می کردم.
ببخشين که انقد تازگيا بی مزه و بی خود می نويسم و اگه می دونين علاجش چيه به من بگين چطوری انقد کولی و نازک نارنجی نباشم؟

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۱

تصور کنين که من يه کارگر يقه دوزم و دارم با دقت در حاليکه زبونم بيرونه که دقتم بيشتر بشه يقه می دوزم. ما شيش تا کارگر يقه دوزيم با يه سرکارگر. سرکارگر سرش شلوغه و اون طرف کارگاه داره يه کارايی می کنه. يه دفه رئيس مياد و يه نگاه به همهء ما می ندازه.. من همچنان زبونم بيرونه و مراقبم که خيلی دقتم بيشتر بشه... بقيه زبونارو غلاف کردن و يقه ها رو ول کردن رفتن سراغ حلقه آستين. اما من يقه رو چسبيدم و ول کن نيستم. رئيس نگاه شماتت آميزی به همه می ندازه و می ده نگاهشو توی روزنامه چاپ کنن. بعد مياد جلو و دست نوازش بر سر من می کشه: آفرين.. ( من دارم يقه چرخ می کنم و مراقبم که کج ندوزم ) کارت خوب بود.. خوب ديگه حالا يقه رو ول کن. اما من همچنان زبونم بيرونه و يقه رو دودستی چسبيدم. کارگاه شلوغ می شه و همه چی می ريزه به هم...

ببين بيا اين زبونو همون جور که درآوردی خودتم بذار سر جاش !

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۱

می فرمايند :اينو که می بينم ياد تو می يفتم!

بايگانی وبلاگ