دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱

آررره دآش.. بش گفتم بيا اين سی تومنو بيگير بذ ما بريم رد کارمون.. گف نه ! الا و للا باس بيای کلونتری. شب تو بازداشگا خوابيدم فردا صبِ ش بردنم دادسرا. اونجا هر چی قاضی گف گفتم آقايی. گفت شما اوباشين گفتم آقايی.. گفت شما اراذلين گفتم آقايی.. گف آدم نيسسين گفتم آقايی. گفت من آدمت می کنم گفتم آقايی.. هی گفتم آقايی آقايی آقايی.. آخر سر پرونده رو بست داد دسّم گفت برو.. تو بچه خوبی هسّی. ولمون کردن رفتيم سی تومنم موند جيبمون.. فقط يه شّب چی؟ کلونتری خوابيديم..... اين تِ رونم چه شلوغ شده تو نميری.. هر کيو می بينی يه پيکان خريده داره مسافر کشی می کنه. خب دآش شهر شلوغ می شه ديگه ! تو يه خونه پَی نفرن هر کدوم ديويس تا ماشين دارن می شه پَی هزارتا.. شهرداری مَلوم نيس می خواد ديگه به کی تراکم نده ! همه خونه هاشونو پَی طبقه ساختن تموم شد رف پی کارش دآش !

من نشستم صندلی عقب تاکسی و به اين فکر می کنم که اگه شيش تا پسر مثل اين داشتم چه احساسی ممکن بود داشته باشم.. مخصوصاً وقتی شروع می کردن به حرف زدن..


بايگانی وبلاگ