جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

از وبلاگ بانوی شرقی :

...و دوستم با گفتن این جمله راه میفته.تازه متوجه اطراف میشیم.2 نفر مامور نزدیک به 10 تا ماشین و 20-30 نفر آدمو علاف کردن و دارن بهشون توهین می کنن!همه مردم هم عین گوسفند می ترسن و جیک نمی زنن.چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟تمام حسهای خوبم خراب شده.تو وجودم کینه و نفرت موج می زنه.میگم آخه چرا؟
دوستم حرف خوبی می زنه.می گه:چرا؟چون ما نباید شاد باشیم!چون اگه شاد باشیم.شادی داشته بشیم، فردا چیز بیشتری می خوایم!
و من دیگه هیچی نمی گم..


تنها چيزی که به من آرامش می ده اينه که ما هستيم که بايد تغيير کنيم.

بازم خبر خوش :

پارسال 117 نفر، امسال 302 نفر. هواپيماهای روسی. دوستی که پارسال جزو اون 117 نفر بود. آدمهايی ساکن سرزمين تو که جزو اون 302 نفر هستن. مهمونای اوکراينی که چند ماه پيش تو خاک تو به خاک پيوستن، همونايی که اومده بودن برای تو هواپيما بسازن. سرمای زمستونی که تو تمام وجود امدادگرا و خبرنگارا و هلال احمريا می پيچه. آتيشی که دل 302 به علاوه n تا خونواده رو می سوزونه. جعبه سياهی که هيچوقت راستشو نمی گه. چراهايی که هيچ پاسخی پيدا نمی کنه. مقصری که هيچوقت پيدا نمی شه. مسافری که به خونش نمی رسه...

صنم دولتشاهی- کاپوچينو

هيچ اتفاقی، هيچ تغييری اونا رو دوباره زنده نمی کنه..

بايگانی وبلاگ