دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۱

تصور کنين که من يه کارگر يقه دوزم و دارم با دقت در حاليکه زبونم بيرونه که دقتم بيشتر بشه يقه می دوزم. ما شيش تا کارگر يقه دوزيم با يه سرکارگر. سرکارگر سرش شلوغه و اون طرف کارگاه داره يه کارايی می کنه. يه دفه رئيس مياد و يه نگاه به همهء ما می ندازه.. من همچنان زبونم بيرونه و مراقبم که خيلی دقتم بيشتر بشه... بقيه زبونارو غلاف کردن و يقه ها رو ول کردن رفتن سراغ حلقه آستين. اما من يقه رو چسبيدم و ول کن نيستم. رئيس نگاه شماتت آميزی به همه می ندازه و می ده نگاهشو توی روزنامه چاپ کنن. بعد مياد جلو و دست نوازش بر سر من می کشه: آفرين.. ( من دارم يقه چرخ می کنم و مراقبم که کج ندوزم ) کارت خوب بود.. خوب ديگه حالا يقه رو ول کن. اما من همچنان زبونم بيرونه و يقه رو دودستی چسبيدم. کارگاه شلوغ می شه و همه چی می ريزه به هم...

ببين بيا اين زبونو همون جور که درآوردی خودتم بذار سر جاش !

بايگانی وبلاگ