جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۱

مثلاً داشت سؤال می کرد، اما هيچ کودنی اونجا نبود که تشخيص نده خانم "ز" پسره رو گير انداخته: - چرا هيچی احساس نمی کنم؟ حتی وقتی تو سالن عمومی هستيم. می شه اينو برام توضيح بدين؟ ...
موهای مش کرده و خوش فرمش که با فرهای هم اندازه مرتب شده بود قسمتی از پيشونيش رو می پوشوند. سايه انبوه موها و حالت چشمگيرشون افتادگی گونه ها و چين های اطراف چشم رو به خوبی از ديدها پنهان می کرد.
پسر با صرف انرژی زياد سعی داشت مسئله رو برای خانم "ز" باز کنه: - توجه تون رو يک دقيقه بيشتر به يک جا ندين، وقتی می بينيد احساسی نداره از اونجا رد بشين. دور بعدی باز يک دقيقه همونجا صبر کنين..
از بس تو آرايش موهاش دقيق و وسواسی بود هر وقت جايی می خواست بره آماده شدنش تا يازده شب طول می کشيد. هر منگولهء مو رو جداگانه چندين مرتبه ژل می زد و فر می داد و مرتب می کرد. حتی شب هم که می خوابيد حالت موهاش به هم نمی خورد. درست مثل اينکه با قالب درستشون کرده باشه.
هوا رو به تاريکی بود و آخرين ساعتهای کار آشپزخونه داشت می رسيد. کم کم وقت خاموشی نزديک می شد. بالا تنهء خانم "ز" روی ميز جلو رفته بود و با تمام حواسش روی حرکت لب های گوشتالوی پسر متمرکز شده بود. اما وقتی حرفهاش تموم شد، هيچ نشانه ای از درک و روشنی تو چهرهء خانم "ز" ديده نمی شد. چشمهاش رو به حالت اريب خمار کرد و مثل شاگرد کودنی که هيچی از درس نمی فهمه پرسيد: - يعنی يهو از شونه بپرم به مچ مثلاً؟ مگه می شه ؟ اين يه تيکه چی پس؟ - بله، اشکالی نداره، دور بعدی باز همون جا يه دقيقه مکث کنين، بالاخره هر جای بدن يه احساسی داره، اما پراکندگی ذهن نمی گذاره آدم خوب متمرکز بشه. بهش توجه نکنين، خودش حل می شه. سخت نگيرين خيلی..
بيرون آشپزخونه نگاه های نگران هر از گاهی به ساعت و يا چشم های نگران ديگه ای می افتاد.. - پسرم ماشين برف پاک کن نداره ها! اگه بارون بگيره تا تهران بيچاره می شيم تو تاريکی! بلند شو بريم ديره!..
- دو ساعته پسره رو گرفته به حرف و يه سؤالای بی خودی که اصلاً... پووووف!!!!
کم کم دل همه داشت به شور می افتاد. بالاخره پسر از پشت ميز بلند شد و پشت بندش هم خانم "ز" تا وسط آشپزخونه سلّانه اومد و بازم چندتايی سؤال کرد و بازم درست نفهميد که چکار کنه. بعد هم خودش هم به حرفهای پراکنده و اين که فکرش خيلی شلوغه خنديد. پسر که رفت، يه کم رفت تو فکر. بعد با بی تابی دستی به موهاش کشيد و با حالتی که انگار می خواد ادای عشوه خرکی دربياره گفت: الهی خدا ذليلت کنه! سرش رفت عقب و قهقهه زد. خنده رو طول داد. انگار که بخواد صدای خنده رو بفرسته دنبال پسر و آخرين تماس رو برقرار کنه.
نشسته بودم پشت اون يکی ميز و تماشا می کردم همهء اين ها رو.. از فردای اون شب قرار بود اولين تجربهء داما ورکری رو شروع کنم. هزارتا فکر اومد تو سرم.. يکيش اين بود که خانم "ز" چقدر براش بهتر بود اگر می تونست ده روز با پسر باشه توی همين ويلا و بدون حضور همهء ما ها.. چقدر طبيعی تر به جواب می رسيد اگر می شد به نيازش لباس پرسش نپوشونه .. اگر معشوقه ای بود که می شد به جای بوسه با صدای خنده بدرقه اش نکنه..


________________

به اين نتيجه رسيدم که باز اگه نوشتنم نيومد، بيام اينجا اعلام کنم که بعدش واسه اينکه پوز خودمو بزنم نوشتنم بياد !

بايگانی وبلاگ