فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچولو رو می بينی؟
سهشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱
وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هواااااااااااااااار چی ساخته بود !!
يه چی می گم که تا نخوری ندانی ! کلام قاصر است بی مبالغه ! به مرگ همين وبلاگ. به قول بارانه خوب شد خواهر مادرم نيستی اژی جونم وگرنه تا حالا شده بودم نود کيلو. هر روز لابد می خواست از اين مائده های آسمانی درست کنه ديگه !
آقا تولدت خيلی مبارک. به خاطر يخ شکن ها هم خيلی ممنون.
يکی از به ياد موندنی ترين تولد ها بود. کاش شمع هم داشتيم. خفته به شکلاتی سفراش کرده بود شمع نذاره رو کيک که يه وقت سنش معلوم نشه.
اين عموسام خودمون هم اومده بود. تاکسی درايور و شادیِ گل که يه خورده شبيه سپيده بود. البته يه خورده بيشتر از يه خورده. و همرنگ يار که رو به شهر خاکستری زده بود زير آواز.
آقا طوطيه و رضای عرايض هم که هر دو نزديک بود منو زحره (ضحره؟ زهره؟ ) ترک کنن. با اون کفشای ليزشون رفته بودن نوک يه صخرهء خفن!
يه چی می گم که تا نخوری ندانی ! کلام قاصر است بی مبالغه ! به مرگ همين وبلاگ. به قول بارانه خوب شد خواهر مادرم نيستی اژی جونم وگرنه تا حالا شده بودم نود کيلو. هر روز لابد می خواست از اين مائده های آسمانی درست کنه ديگه !
آقا تولدت خيلی مبارک. به خاطر يخ شکن ها هم خيلی ممنون.
يکی از به ياد موندنی ترين تولد ها بود. کاش شمع هم داشتيم. خفته به شکلاتی سفراش کرده بود شمع نذاره رو کيک که يه وقت سنش معلوم نشه.
اين عموسام خودمون هم اومده بود. تاکسی درايور و شادیِ گل که يه خورده شبيه سپيده بود. البته يه خورده بيشتر از يه خورده. و همرنگ يار که رو به شهر خاکستری زده بود زير آواز.
آقا طوطيه و رضای عرايض هم که هر دو نزديک بود منو زحره (ضحره؟ زهره؟ ) ترک کنن. با اون کفشای ليزشون رفته بودن نوک يه صخرهء خفن!
یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۱
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱
حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مردی در هندوستان زندگی می کرد که بسيار خشن و بدذات بود. او 999 نفر رو کشته بود و انگشتشون رو با نخی از گردنش آويزون کرده بود. به همين خاطر به انگولی مالا معروف شده بود.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..
* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..
* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.
پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۱
تنها خانوم جون :
تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخيف نويسی امری است صرفاً مختص خانمها و هيچ بعيد نيست که عينهو ژن کچلی برادران گرامی ، همچين سفت و سخت به کروموزوم مربوطه چسبيده باشد ، فلذا از کليه آقايان محترم خواهشمنديم از ارسال مدارک خودداری نموده ، چه بسا اندکی تشريف ببرند آن طرف تر تا خدای ناکرده جلوی وزيدن خنک نسيم معنبر شمامه دلخواه گرفته نشده از انجام تحرکات مشکوک جريانهای هوادار داخلی و خارجی ممانعت به عمل نيايد.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
روابط عمومی انجمن سخيف نويسان تهران و حومه
تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخيف نويسی امری است صرفاً مختص خانمها و هيچ بعيد نيست که عينهو ژن کچلی برادران گرامی ، همچين سفت و سخت به کروموزوم مربوطه چسبيده باشد ، فلذا از کليه آقايان محترم خواهشمنديم از ارسال مدارک خودداری نموده ، چه بسا اندکی تشريف ببرند آن طرف تر تا خدای ناکرده جلوی وزيدن خنک نسيم معنبر شمامه دلخواه گرفته نشده از انجام تحرکات مشکوک جريانهای هوادار داخلی و خارجی ممانعت به عمل نيايد.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
روابط عمومی انجمن سخيف نويسان تهران و حومه
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱
چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون روز که بارندگی شده تو تهران يه بچه جلوی چشم مادرش توی جوب آب غرق شده. با يه بارندگی بايد همچين اتفاقی بيفته تو يه شهر بزرگ؟ اين شهر که داره مثل يه بافت سرطانی رشد می کنه تا کی می خواد قربانی بگيره؟ می خوام ببينم شهرداری يک شهر چقدر بايد بی کفايت و يه شهر چقدر بايد بی در و پيکر باشه که يه بچه تو جوب آب غرق بشه؟؟؟؟ که يه ماشين با سرنيشن هاش توی متروی نيمه کاره - که يه قرنه نيمه کاره مونده - فرو بره؟ بازم هست حتماً يا من نشنيدم يا يادم نمياد.
از اينا گذشته - هرچند نمی تونم از تجسم مادری که بچه اش رو داره آب می بره به اين راحتی ها بگذرم - اين همه شيشه که توی ساختمون های جديد ( و کمی قديمی تر) به کار رفته، در زلزله ای که وقوعش اصلاً دور از ذهن نيست، چقدر قربانی قراره بگيره؟
اون بچه هنوز داره توی آب دور می شه.. وحشت توی چشمش جيغ می کشه و آب با شدت سر و صورت کوچولوشو می کوبه به ديوارهء جوب.. با همون شدت دست مادر رو می کوبه توی سر و صورتش..... کسی بهم می گه :« زياد فکر اين چيزها رو نکن.. آره بابا ! فکر اين چيزها رو نکنيم. برای ما که هيچ وقت قرار نيست اتفاق بيفته!
از اينا گذشته - هرچند نمی تونم از تجسم مادری که بچه اش رو داره آب می بره به اين راحتی ها بگذرم - اين همه شيشه که توی ساختمون های جديد ( و کمی قديمی تر) به کار رفته، در زلزله ای که وقوعش اصلاً دور از ذهن نيست، چقدر قربانی قراره بگيره؟
اون بچه هنوز داره توی آب دور می شه.. وحشت توی چشمش جيغ می کشه و آب با شدت سر و صورت کوچولوشو می کوبه به ديوارهء جوب.. با همون شدت دست مادر رو می کوبه توی سر و صورتش..... کسی بهم می گه :« زياد فکر اين چيزها رو نکن.. آره بابا ! فکر اين چيزها رو نکنيم. برای ما که هيچ وقت قرار نيست اتفاق بيفته!
یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۱
Friday, August 13, 2055
در اين تاريخ انگار قراره بنده مرحومهء مقفوره بشم.
کامنت يادتون نره.
شمام بد نيست امتحان کنين. راستی کسی می دونه اين چطوری پيشگويی می کنه ؟ رو چه حساب تاريخ می ده ؟
در ضمن می گه اگه مثبت گرا باشم تا 2072 عمر می کنم و اگه بدبينانه به مسائل نگاه کنم تا 2031 !! جدی انقد مؤثره؟
يادآوری: نظرخواهی جديد بالای ديوار کمال تشکر سه نقطه تلکمون
در اين تاريخ انگار قراره بنده مرحومهء مقفوره بشم.
کامنت يادتون نره.
شمام بد نيست امتحان کنين. راستی کسی می دونه اين چطوری پيشگويی می کنه ؟ رو چه حساب تاريخ می ده ؟
در ضمن می گه اگه مثبت گرا باشم تا 2072 عمر می کنم و اگه بدبينانه به مسائل نگاه کنم تا 2031 !! جدی انقد مؤثره؟
يادآوری: نظرخواهی جديد بالای ديوار کمال تشکر سه نقطه تلکمون
چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱
من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که امسال توی ايران برگذار می شه. اين دفعه دامّا ورکرم.
می خواستم در مورد مطلبی مربوط به هفدهم اکتبر که توی صفحهء دوم وبلاگ عمومی راجع به "عفونت" نوشته شده بود - و من تازه ديدمش - چيزی بگم که وقت نيست. فقط اينو بگم که من نه يک دختر معصوم، يک انسان عادی هستم و انتظار دارم مثل يک انسان عادی باهام رفتار بشه. همين پاکی و ناپاکيه که کار دستمون داده و باعث می شه دائم مورد ارزيابی قرار بگيريم. معصوميت - مرتکب گناه نشدن - چيزيه که هرگز ادعای من نخواهد بود.
می خواستم در مورد مطلبی مربوط به هفدهم اکتبر که توی صفحهء دوم وبلاگ عمومی راجع به "عفونت" نوشته شده بود - و من تازه ديدمش - چيزی بگم که وقت نيست. فقط اينو بگم که من نه يک دختر معصوم، يک انسان عادی هستم و انتظار دارم مثل يک انسان عادی باهام رفتار بشه. همين پاکی و ناپاکيه که کار دستمون داده و باعث می شه دائم مورد ارزيابی قرار بگيريم. معصوميت - مرتکب گناه نشدن - چيزيه که هرگز ادعای من نخواهد بود.
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱
اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حالا يه بار اينو بخونين نظر بدين. من الان نصفشو خوندم. نويسنده ش بهم گفته بخونش نظر بده من هنوز تا آخرش درست نخوندم. الانم بايد برم چون تا ساعت 7 بيشتر نمی تونم آن باشم. آخه با آرام اشتراکی گرفتيم اکانت. نظرتون رو به من بگين که من بهش بگم. خير ببينين الهی.
حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنبه، و در کل حدودِ ۸۰ دانشجو را در این هفته گرفته اند، و تا جایی که میدانم تا کنون خبری از آنان در دست نیست. [...]
اینان افرادی نیستند که شناختهشده باشند، یا کسی از آنان حمایت کند، در حالی که اکنون به نظرِ من شایسته این است که جنبشِ دانشجویی هدفِ خود را آزادییِ این افراد و دیگر دانشجویانِ زندانی (چند ده نفری که از زمانِ کویِ دانشگاه در زندان اند) قرار دهد، و خصوصاً رسانههایِ مختلفِ موجود نیز از این افراد حمایت کنند.
به نظرَم شایسته است وبسایتی به این منظور راهاندازی شود، برایِ جمعکردنِ اسمِ این افراد و وضعیتِشان (روشن است که آنها برایِ دستگاههایِ امنیتی شناختهشده هستند، این ما هستیم که هنوز آنان را نشناخته ایم، بنابراین این کار مشکلی برایِ آنان ایجاد نخواهد کرد.) و نیز جمعآورییِ امضا برایِ یک بیانیهیِ احتمالی در خواستِ آزادییِ آنها، و همچنین انتقالِ اخبارِ آنان به خبرگزاریها برایِ پوششِ مناسبِ این اتفاق (که متأسفانه کمتر دیدم خبرگزاریها و نهادهایِ مهم به این دستگیریها بپردازند.).
اميد ميلانی
اینان افرادی نیستند که شناختهشده باشند، یا کسی از آنان حمایت کند، در حالی که اکنون به نظرِ من شایسته این است که جنبشِ دانشجویی هدفِ خود را آزادییِ این افراد و دیگر دانشجویانِ زندانی (چند ده نفری که از زمانِ کویِ دانشگاه در زندان اند) قرار دهد، و خصوصاً رسانههایِ مختلفِ موجود نیز از این افراد حمایت کنند.
به نظرَم شایسته است وبسایتی به این منظور راهاندازی شود، برایِ جمعکردنِ اسمِ این افراد و وضعیتِشان (روشن است که آنها برایِ دستگاههایِ امنیتی شناختهشده هستند، این ما هستیم که هنوز آنان را نشناخته ایم، بنابراین این کار مشکلی برایِ آنان ایجاد نخواهد کرد.) و نیز جمعآورییِ امضا برایِ یک بیانیهیِ احتمالی در خواستِ آزادییِ آنها، و همچنین انتقالِ اخبارِ آنان به خبرگزاریها برایِ پوششِ مناسبِ این اتفاق (که متأسفانه کمتر دیدم خبرگزاریها و نهادهایِ مهم به این دستگیریها بپردازند.).
اميد ميلانی
پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱
تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد می اومد و جيغ زن. فکر کردم حتماً داره می زندش. از دعوای معمولی ناجورتر بود صداها. الان زنه در خونه رو باز کرد با فرياد به مرده گفت برو بيرون ! بعد هم سرو صدای برخورد بدنها با در و ديوار .. آخر انداختش بيرون. راستش طاقت نياوردم رفتم بيرون. مرده رو ديدم که نشسته بود رو پله سرش رو تو دستاش گرفته بود. همه ريخته بودن بيرون. هنوز از راه پله سر و صدا می ياد.
با خودم گفتم چه عجب يه بار يه زن واينستاد تا آخرِ کتکشو بخوره.
با خودم گفتم چه عجب يه بار يه زن واينستاد تا آخرِ کتکشو بخوره.
چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱
با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام بود. داشتم می بردم پستش کنم. اشعار شاملو.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱
شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱
جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۱
پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۱
تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رسالت، رسالت يه نفر ( حالا چهار نفر می خوان تا ماشين پر شه ها ) کسی با لهجهء غليظِ جايی از دکّهء روزنامه فروشی يه نخ وينيستون که می خره، يا دختر و پسری توی گوش هم حرف می زنن و ريز ريز می خندن، با خودم می گم چقدر خوبه که زبون مردم رو می فهمم. با هر لهجه ای که حرف بزنن، ريز ريز و در گوشی ام که باشه..
از بتون بدم مياد. از خاکستری دلم می گيره. اما از بارون خوشم مياد، از اتوبان خوشم مياد.. و از همزبونی با مردمی که با من عابر هم کلام نمی شن، از هم احساسی با آدم هايی که نگاهی هم شايد به من عابر نندازن، احساس گرم و نرم در خانه بودن می کنم..
وقتی يه آدرس جديد ياد می گيرم و خودم با تاکسی پا می شم می رم، وقتی جای خطی های رسالت تو ميدون ونک ديگه عوض نمی شه، وقتی يه دوست قديمی جايی رو توی تجريش نشونم می ده که مغار داره برای کندن گراور.. با يه عالم قلموی چتری و مَتری و نوک تيز و نوک پهن، همه م خوش جنس و خوش دست، و ارزون.. وقتی با يه عالم چيز ميز از اون مغازه در ميام می رم يه کم اون ور تر واسه خودم با خيال راحت توی پياده رو مينی پيتزا می خورم و هيشکيَم نمی گه خرت به چند.. خوب معلومه ديگه. می تونم هر چقدر که بخوام از احساس بيننده بودن - کسی که که کارش فقط ديدنه - خر کيف بشم.. هر چقدر بخوام زير پوست خودم وول بخورم و خيلی خونسرد بازم تماشا کنم. انگار که من فقط يه تماشاچی ام.
از بتون بدم مياد. از خاکستری دلم می گيره. اما از بارون خوشم مياد، از اتوبان خوشم مياد.. و از همزبونی با مردمی که با من عابر هم کلام نمی شن، از هم احساسی با آدم هايی که نگاهی هم شايد به من عابر نندازن، احساس گرم و نرم در خانه بودن می کنم..
وقتی يه آدرس جديد ياد می گيرم و خودم با تاکسی پا می شم می رم، وقتی جای خطی های رسالت تو ميدون ونک ديگه عوض نمی شه، وقتی يه دوست قديمی جايی رو توی تجريش نشونم می ده که مغار داره برای کندن گراور.. با يه عالم قلموی چتری و مَتری و نوک تيز و نوک پهن، همه م خوش جنس و خوش دست، و ارزون.. وقتی با يه عالم چيز ميز از اون مغازه در ميام می رم يه کم اون ور تر واسه خودم با خيال راحت توی پياده رو مينی پيتزا می خورم و هيشکيَم نمی گه خرت به چند.. خوب معلومه ديگه. می تونم هر چقدر که بخوام از احساس بيننده بودن - کسی که که کارش فقط ديدنه - خر کيف بشم.. هر چقدر بخوام زير پوست خودم وول بخورم و خيلی خونسرد بازم تماشا کنم. انگار که من فقط يه تماشاچی ام.
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱
چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدهای خفته، خانم شبزده ، شبح قاسم الجبارين، شرقی،دفتر سپيد ، بامداد، طوطی، رضا نظام دوست ، رضای عرايض، پدرام و تلخون و فروغ خانم صد ملک دل ( مرسی به خاطر آدامس) شال و کلاه کرديم که بريم زهره جانمان را ببنيم که پس فردا عازم سرزمين کانگروها هستند.. استعداد بی نظير دوستان در برنامه ريزی منجر به قرار گذاشتن در محل دنج و رمانتيک يه وجبی کافه تئاتر سرخه بازار شد که خوب برای اينکه همه جا بشيم و کسی هم پشتش به کسی نباشه، مجبور شديم کافه رو حسابی بريزيم به هم. خوب شد اون وسط کسی سوتی منو نگرفت وقتی پيشخدمته داشت دو تا صندلی مياورد بالا من به هوای اينکه قرار بريم يه جای ديگه که جا بشيم گفتم بر گردونه تشون. حالا ديگه دستشون بهم نمی رسه اشکال نداره بفهمن.
حالا من کاری به اين ندارم که دکوراسيون اونجا چند وقت طول می کشه به شکل اولش برگرده، فقط دوست دارم بدونم جمع کردن اون همه کامنت موشکی و گوله کاغذ که ما به هم پرت کرديم چقدر وقت اون بيچاره ها رو می گيره. آخ ولی جاتون خالی اون موشکه که صاف خورد وسط پيشونی آيدا خيلی چسبيد! معلومه آهنگ وبلاگت حسابی قشنگه آيدا! وگرنه موشکای من اصلاً به هدف نمی خورن! چه برسه به وسط پيشونی!
برگشتن از يه جهت شانس آوردم از يه جهت بد شانسی.اژدهای خفته بازم زحمت کشيد منو رسوند زهره م با ما اومد و بيشتر ديديمش. بد شانسيم از يه جهت ديگه که..
حالا من کاری به اين ندارم که دکوراسيون اونجا چند وقت طول می کشه به شکل اولش برگرده، فقط دوست دارم بدونم جمع کردن اون همه کامنت موشکی و گوله کاغذ که ما به هم پرت کرديم چقدر وقت اون بيچاره ها رو می گيره. آخ ولی جاتون خالی اون موشکه که صاف خورد وسط پيشونی آيدا خيلی چسبيد! معلومه آهنگ وبلاگت حسابی قشنگه آيدا! وگرنه موشکای من اصلاً به هدف نمی خورن! چه برسه به وسط پيشونی!
برگشتن از يه جهت شانس آوردم از يه جهت بد شانسی.اژدهای خفته بازم زحمت کشيد منو رسوند زهره م با ما اومد و بيشتر ديديمش. بد شانسيم از يه جهت ديگه که..
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۱
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
دسامبر
(28)
- فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچ...
- وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هوااااااا...
- چه مرگش شده اين ؟
- حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مر...
- همين الان فهميدم وبلاگ خورشيد خانم رو يه نفر که تا...
- کريسمس مبارک. مخصوصاً به اونايی که يه ماه تعطيلن.
- تنها خانوم جون : تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخي...
- من فکر می کنم جواب سؤال شما اينه: انسانی که از ح...
- امروز سر کلاس يه نفر که گفت من هر روز صبح پا می شم...
- چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون ر...
- Friday, August 13, 2055 در اين تاريخ انگار قراره ...
- من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که ام...
- امروز فهميدم اونهايی که نظرت رو تا نصفه می خونن م...
- تو اين هفته سه بار رفتم تا در پست خونه و برگشتم چو...
- اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حال...
- حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنب...
- تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد ...
- با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام ...
- يه writing خفن دارم که تا اونو ننويسم نمی تونم وبل...
- ................................؟ نمی دونم. . . ...
- مگه* بيماری ای که باعث از کار افتادن سيستم دفاعی ب...
- بيز
- تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رس...
- چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدها...
- عجب.. پس اين گند "خوب مطلق" رو افلاطون به تمدن بش...
- آزاده جانمان گفته : "خوشم مياد تو نق و نوق عشق و ع...
- يکی که انگار خيلی حوصله و وقت زيادی داشته، برام د...
- می خوام چن وخ برم سراغ سوژه ای که هميشه ازش فراری ...
-
▼
دسامبر
(28)