شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱

حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مردی در هندوستان زندگی می کرد که بسيار خشن و بدذات بود. او 999 نفر رو کشته بود و انگشتشون رو با نخی از گردنش آويزون کرده بود. به همين خاطر به انگولی مالا معروف شده بود.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..


* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.




بايگانی وبلاگ