حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مردی در هندوستان زندگی می کرد که بسيار خشن و بدذات بود. او 999 نفر رو کشته بود و انگشتشون رو با نخی از گردنش آويزون کرده بود. به همين خاطر به انگولی مالا معروف شده بود.
انگولی مالا قسم خورده بود هزار نفر رو در زندگيش خواهد کشت. روزی به بودّا برخورد که داشت راه خودش رو می رفت. صدا زد: آهای ! تو! وايسا ببينم!! با توام ! بهت می گم وايسا!
بودا جواب داد: من درون خودم ايستاده ام در حاليکه راه می روم. اين تويی که در جنبش و بی قراری دائم هستی حتی حالا که ايستاده ای.
انگولی پرسيد: ببينم اين چيزارو از کجا ياد گرفتی؟
بودا گفت: به تو ياد خواهم داد. بنشين و نَفَست را شاهد باش.
انگولی بعد از مدتی تکنيک دامّا رو از بودا ياد گرفت. انقدر کار کرد و تمرين کرد تا وجودش سرشار از عشق شد. به دهکدهء خودش برگشت. جايی که آدمهای زيادی از او متنفر بودند. کسانی که بستگانشون به دست او کشته شده بودند. همه به او سنگ می زدند و می خواستند از دهکده بيرونش کنند، اما او می خواست هر طوری شده به اونها دامّا ياد بدهد تا از درد و رنج خودشون بيرون بيايند. گاهی مردم انقدر به او سنگ می زدند که از سر و صورتش خون می ريخت. اما می گفت اونها در درد و رنج و نادانی هستند. بايد به اونها داما ياد بدهم.
دست آخر موفق شد انگار..
* * * * *
ديشب دوباره اين حکايت رو شنيدم اما دامّاورکری انقدر خسته ام کرده بود که يادم نيست آخرش انگولی مالا موفق می شه به مردم دهکده ش دامّا ياد بده يا نه. آخه اين پنجشنبه جمعه دوباره برگشتم به دوره. گفتم ننويسم ديگه می گن حالا نوبرشو آورده و اينا..
روزای اول هفته که رفته بودم واسهء خدمت دلم برای بچه هايی که برای اولين بارشون بود می اومدن می سوخت. ياد سختی های خودم افتاده بودم و اينکه چه پدری ازم در اومد. امروز روزی بود که بچه ها سکوتشون رو می شکستن. خيلی ها بغلم کردن و گفتن که خيلی با روی باز باهاشون برخورد کردم و اين بهشون روحيه داده. انقده خوشحال شدم!! گرچه يه لحظه فکر کردم شايد تعارف میکنن.
خيلی خوب شد که رفتم برای خدمت. کلی چيز ياد گرفتم و کلی چيزهای مهم که يادم رفته بود يادم اومد. اما مگه فکر اون جينگيل مستون گذاشت يه مراقبهء خوش از گلومون پايين بره؟ چرا موقهء مراقبه انقدر دلم هوای اين ايکبيل گردويی رو می کنه خودمم نمی دونم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
دسامبر
(28)
- فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچ...
- وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هوااااااا...
- چه مرگش شده اين ؟
- حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مر...
- همين الان فهميدم وبلاگ خورشيد خانم رو يه نفر که تا...
- کريسمس مبارک. مخصوصاً به اونايی که يه ماه تعطيلن.
- تنها خانوم جون : تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخي...
- من فکر می کنم جواب سؤال شما اينه: انسانی که از ح...
- امروز سر کلاس يه نفر که گفت من هر روز صبح پا می شم...
- چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون ر...
- Friday, August 13, 2055 در اين تاريخ انگار قراره ...
- من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که ام...
- امروز فهميدم اونهايی که نظرت رو تا نصفه می خونن م...
- تو اين هفته سه بار رفتم تا در پست خونه و برگشتم چو...
- اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حال...
- حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنب...
- تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد ...
- با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام ...
- يه writing خفن دارم که تا اونو ننويسم نمی تونم وبل...
- ................................؟ نمی دونم. . . ...
- مگه* بيماری ای که باعث از کار افتادن سيستم دفاعی ب...
- بيز
- تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رس...
- چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدها...
- عجب.. پس اين گند "خوب مطلق" رو افلاطون به تمدن بش...
- آزاده جانمان گفته : "خوشم مياد تو نق و نوق عشق و ع...
- يکی که انگار خيلی حوصله و وقت زيادی داشته، برام د...
- می خوام چن وخ برم سراغ سوژه ای که هميشه ازش فراری ...
-
▼
دسامبر
(28)