چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱

با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام بود. داشتم می بردم پستش کنم. اشعار شاملو.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.


بايگانی وبلاگ