با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام بود. داشتم می بردم پستش کنم. اشعار شاملو.
از اينجا تا انقلاب نسبتاً راه طولانيه. کتاب رو از کيفم در آوردم و شروع کردم به خوندن.. توی فرصت توقف های ايستگاهی. وقتی اتوبوس حرکت می کرد، برای اينکه چشمم ضعيف تر از اينی که هست نشه، نمی خوندم.. کلمات اما بر می گشتن، و تصويرها پشت سرشون رديف می شدن.. به سرعت همديگرو کنار می زدن يا با هم قاطی می شدن.. از سرعت زياد کلمات و برگشتن و دوباره خونده شدنشون توی ذهنم - بعد از خوندنشون از روی کتاب- و آميختنشون با تصويرهايی پر تحرک، حسابی مبهوت شده بودم.. اما نمی خواستم جادوی اون لحظات رو آلوده به حيرت خودم بکنم. تا ايستگاه آخر ادامه دادم.
تصميم گرفتم به جای پست کردن از پست خونهء چارراه لشگر، برگردم و از پست خونهء نزديک خونه بفرستمش، تا يکبار ديگه از اثر جادويی حرکت روی مغزم لذت ببرم. کارم رو که انجام دادم - که خودش داستانی جداست و بعداً تعريفش می کنم - ، توی ايستگاه منتظر اتوبوس که بودم دوباره کتاب رو باز کردم. نه .. از جادو خبری نبود. خشک و بی صحنه هايی که از پی هم بيان و پر پيچ و تاب با سرعت بگذرن. کلمات کند و سنگين می گذشتند.. بدون هيچ باری از حيرت که روی مغزم جا بگذارند...
اتوبوس آمد. و باز پيچش کلمات شاملو و افسونگری صحنه ها.
امرزو شايد.. اگر وقت کنم، دوباره می رم که جادوی شعر و حرکت رو تماشا کنم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
دسامبر
(28)
- فشار از بالا و گريزگاه قيچی خور. ماهی طلائی کوچ...
- وااااااااااااااااااااااای چی پخته بود !! هوااااااا...
- چه مرگش شده اين ؟
- حدود دو هزار و پونصد سال پيش از اين؛ زمان بودا، مر...
- همين الان فهميدم وبلاگ خورشيد خانم رو يه نفر که تا...
- کريسمس مبارک. مخصوصاً به اونايی که يه ماه تعطيلن.
- تنها خانوم جون : تذکر بسيار مهم - از آن جا که سخي...
- من فکر می کنم جواب سؤال شما اينه: انسانی که از ح...
- امروز سر کلاس يه نفر که گفت من هر روز صبح پا می شم...
- چند شب پيشا داشتم شام می خوردم که مامانم گفت اون ر...
- Friday, August 13, 2055 در اين تاريخ انگار قراره ...
- من پنج روز نيستم. می رم آخرين دورهء ويپاسانا که ام...
- امروز فهميدم اونهايی که نظرت رو تا نصفه می خونن م...
- تو اين هفته سه بار رفتم تا در پست خونه و برگشتم چو...
- اول هفت بار اينو بخونين و دور خودتون فوت کنين. حال...
- حدودِ ۷۰ نفر در روزِ شنبه، و ۱۰ نفر در روزِ دوشنب...
- تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد ...
- با اتوبوس می رفتم ميدون انقلاب. يه کتاب شعر همرام ...
- يه writing خفن دارم که تا اونو ننويسم نمی تونم وبل...
- ................................؟ نمی دونم. . . ...
- مگه* بيماری ای که باعث از کار افتادن سيستم دفاعی ب...
- بيز
- تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رس...
- چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدها...
- عجب.. پس اين گند "خوب مطلق" رو افلاطون به تمدن بش...
- آزاده جانمان گفته : "خوشم مياد تو نق و نوق عشق و ع...
- يکی که انگار خيلی حوصله و وقت زيادی داشته، برام د...
- می خوام چن وخ برم سراغ سوژه ای که هميشه ازش فراری ...
-
▼
دسامبر
(28)