پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۱

تاکسی های خطی که داد می زنن آزادی... آرژانتين.. رسالت، رسالت يه نفر ( حالا چهار نفر می خوان تا ماشين پر شه ها ) کسی با لهجهء غليظِ جايی از دکّهء روزنامه فروشی يه نخ وينيستون که می خره، يا دختر و پسری توی گوش هم حرف می زنن و ريز ريز می خندن، با خودم می گم چقدر خوبه که زبون مردم رو می فهمم. با هر لهجه ای که حرف بزنن، ريز ريز و در گوشی ام که باشه..
از بتون بدم مياد. از خاکستری دلم می گيره. اما از بارون خوشم مياد، از اتوبان خوشم مياد.. و از همزبونی با مردمی که با من عابر هم کلام نمی شن، از هم احساسی با آدم هايی که نگاهی هم شايد به من عابر نندازن، احساس گرم و نرم در خانه بودن می کنم..
وقتی يه آدرس جديد ياد می گيرم و خودم با تاکسی پا می شم می رم، وقتی جای خطی های رسالت تو ميدون ونک ديگه عوض نمی شه، وقتی يه دوست قديمی جايی رو توی تجريش نشونم می ده که مغار داره برای کندن گراور.. با يه عالم قلموی چتری و مَتری و نوک تيز و نوک پهن، همه م خوش جنس و خوش دست، و ارزون.. وقتی با يه عالم چيز ميز از اون مغازه در ميام می رم يه کم اون ور تر واسه خودم با خيال راحت توی پياده رو مينی پيتزا می خورم و هيشکيَم نمی گه خرت به چند.. خوب معلومه ديگه. می تونم هر چقدر که بخوام از احساس بيننده بودن - کسی که که کارش فقط ديدنه - خر کيف بشم.. هر چقدر بخوام زير پوست خودم وول بخورم و خيلی خونسرد بازم تماشا کنم. انگار که من فقط يه تماشاچی ام.



بايگانی وبلاگ