سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۱

چل نفر آدم: من، آيدا، گولوه ، اژدهای شکلاتی، اژدهای خفته، خانم شبزده ، شبح قاسم الجبارين، شرقی،دفتر سپيد ، بامداد، طوطی، رضا نظام دوست ، رضای عرايض، پدرام و تلخون و فروغ خانم صد ملک دل ( مرسی به خاطر آدامس) شال و کلاه کرديم که بريم زهره جانمان را ببنيم که پس فردا عازم سرزمين کانگروها هستند.. استعداد بی نظير دوستان در برنامه ريزی منجر به قرار گذاشتن در محل دنج و رمانتيک يه وجبی کافه تئاتر سرخه بازار شد که خوب برای اينکه همه جا بشيم و کسی هم پشتش به کسی نباشه، مجبور شديم کافه رو حسابی بريزيم به هم. خوب شد اون وسط کسی سوتی منو نگرفت وقتی پيشخدمته داشت دو تا صندلی مياورد بالا من به هوای اينکه قرار بريم يه جای ديگه که جا بشيم گفتم بر گردونه تشون. حالا ديگه دستشون بهم نمی رسه اشکال نداره بفهمن.
حالا من کاری به اين ندارم که دکوراسيون اونجا چند وقت طول می کشه به شکل اولش برگرده، فقط دوست دارم بدونم جمع کردن اون همه کامنت موشکی و گوله کاغذ که ما به هم پرت کرديم چقدر وقت اون بيچاره ها رو می گيره. آخ ولی جاتون خالی اون موشکه که صاف خورد وسط پيشونی آيدا خيلی چسبيد! معلومه آهنگ وبلاگت حسابی قشنگه آيدا! وگرنه موشکای من اصلاً به هدف نمی خورن! چه برسه به وسط پيشونی!
برگشتن از يه جهت شانس آوردم از يه جهت بد شانسی.اژدهای خفته بازم زحمت کشيد منو رسوند زهره م با ما اومد و بيشتر ديديمش. بد شانسيم از يه جهت ديگه که..

بايگانی وبلاگ