پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

تنم داره می لرزه. دو ساعت تموم صدای داد فرياد مرد می اومد و جيغ زن. فکر کردم حتماً داره می زندش. از دعوای معمولی ناجورتر بود صداها. الان زنه در خونه رو باز کرد با فرياد به مرده گفت برو بيرون ! بعد هم سرو صدای برخورد بدنها با در و ديوار .. آخر انداختش بيرون. راستش طاقت نياوردم رفتم بيرون. مرده رو ديدم که نشسته بود رو پله سرش رو تو دستاش گرفته بود. همه ريخته بودن بيرون. هنوز از راه پله سر و صدا می ياد.
با خودم گفتم چه عجب يه بار يه زن واينستاد تا آخرِ کتکشو بخوره.


بايگانی وبلاگ