اينروزا هر وقت تلويزيون رو می گيرم می خوام عق بزنم.
بابا ديگه هيچ دختری با شنيدن اسم خواستگار دستپاچه نمی شه!!! هيچ کس آرزوی بزرگش عروسی کردن نيست! مگه ديونه ست آخه آدم؟
هيچ مونگولی با نامحرم که حرف می زنه سرش رو پايين نمی ندازه!
آدمها انقدر سطحی و کسخل و عاشق دين و ايمون نيستن!! نيستن می شنوين؟؟
حالم از اين همه ريشی که نشون می دين به هم می خوره متوجه می شين؟ يه ريش کم پشت اقلن نشون بدين گاهی وقتها واسه تنوعم که شده!
نمی خوام پای سخنان عالمانه و هشدارهای عقوبتی هيچ آخوند يا زن چادری بشينم!
نمی خوام هيچ ميز گرد حکيمانه ای ببينم!
دلم نمی خواد تور بافی و گل مصنوعی و آشپزی ياد بگيرم! يا اون شمع های بستنی و همبرگری تهوع آورتونو!
راجع به فلسطين و عراق نمی خوام چيزی بدونم لعنتيا!
ديگه نمی خوام از جنايتهای آمريکا بشنوم!
نمی خوام سريال آدمهای زاهد معاب تسبيح به دست رو ببينم که با صدای اذان حالشون دگرگون می شه و وقتی می رن که درو باز کنن روی چاقچورشون يه چادرنماز اضافی می پوشن! آدمهای واقعی رو نشون بدين متقلبا!
نمی خوام زن احمقی رو ببينم که حاضره کور بشه که بچه دار بشه! اين دروغه يه دروغ کثيف!
شده يه بار راجع به تاريخ هنر اروپا يا آمريکای جنوبی حرف بزنين؟ فقط مينياتور اسلامی آدمه؟ هنر فقط به تزيين مسجد و خوشنويسی خلاصه می شه؟ مانی نقاش اخه؟ کسی که کنکور هنر نداده باشه نبايد اين نقاش ايران باستان رو بشناسه؟ تلويزيون اين «قوی ترين رسانه» نبايد در خدمت آموزش مردم توی همهء زمينه ها باشه؟
هنر معاصر دنيا رو نمی خواين هيچ وقت معرفی کنين؟
چی می شه يه کارتون حسابی نشون بدين خسيسا؟ تمام دنيا کارتون ماسکو نشون می دن! همهء بچه های دنيا دکستر و آزمايشگاهش رو می شناسن و هر روز می شينن تماشا می کنن! شماها هنوز تو عوالم خرس عروسکی هستين!
اقلن اون موقه ها راز بقا هميشه به راه بود! خوش همون روزا!
لعنت به آدم نفهم دروغ گويی که اختيار بزرگترين رسانهء يه مملکت دستش باشه و وقت و حال مردم رو حروم کنه! لعنت!!
شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲
پاتيل درزدار؛ وبلاگ هری پاتری. صفحهء اصلی
بچگی های کج منقار
و يه عالم تصوير جالب و ديدنی ديگه اينجا
يک غذای خوشمزهء فراکونگشادی:
هر چقدر که دوست داريد ماکارانی رو با يه کم نمک و روغن بجوشونيد تا جايی که وقتی با کفگير همشون می زنيد توی آب به راحتی خم بشن و فر بخورن و افشون بشن (اول بايد آب جوش بياد ايشالا اينو که می دونين؟).
يه قابلمهء کوچکتر برداريد تهش يه مقدار آب بريزيد و يه نصفه قرص گالينا بلانکای سبزيجات رو يواش يواش توش حل کنيد. يک قاشق رب و يک قاشق روغن اضافه کنيد و هم بزنيد و وقتی جوش اومد درش رو بگذاريد.
ماکارانی ها رو که آبکش کرديد (و روشون آب سرد گرفتيد) بريزيد داخل قابلمه دومی و به هم بزنيد تا همه شون نارنجی بشن. بعد در قابلمه رو بگذاريد و شعله رو کمی زياد کنيد (نه خيلی) تا زمانی که صدای جلز و ولزش در بياد (نبايد خيلی جلز و ولزش شديد باشه وگرنه غذا داره می سوزه) بعد شعله رو کم کنيد و ده پونزده دقيقه صبر کنيد و بعدش هم بلومبونيد و فرداش دراز نشست بزنيد.
بچگی های کج منقار
و يه عالم تصوير جالب و ديدنی ديگه اينجا
يک غذای خوشمزهء فراکونگشادی:
هر چقدر که دوست داريد ماکارانی رو با يه کم نمک و روغن بجوشونيد تا جايی که وقتی با کفگير همشون می زنيد توی آب به راحتی خم بشن و فر بخورن و افشون بشن (اول بايد آب جوش بياد ايشالا اينو که می دونين؟).
يه قابلمهء کوچکتر برداريد تهش يه مقدار آب بريزيد و يه نصفه قرص گالينا بلانکای سبزيجات رو يواش يواش توش حل کنيد. يک قاشق رب و يک قاشق روغن اضافه کنيد و هم بزنيد و وقتی جوش اومد درش رو بگذاريد.
ماکارانی ها رو که آبکش کرديد (و روشون آب سرد گرفتيد) بريزيد داخل قابلمه دومی و به هم بزنيد تا همه شون نارنجی بشن. بعد در قابلمه رو بگذاريد و شعله رو کمی زياد کنيد (نه خيلی) تا زمانی که صدای جلز و ولزش در بياد (نبايد خيلی جلز و ولزش شديد باشه وگرنه غذا داره می سوزه) بعد شعله رو کم کنيد و ده پونزده دقيقه صبر کنيد و بعدش هم بلومبونيد و فرداش دراز نشست بزنيد.
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
به قول شرلوک هلمز، دنيا برای آدم احساساتی جای وحشتناکيه. بی خيال قلب قربون کله (يا يه همچين چيزی).
******
دقت که می کنم می بينم فقط در مورد چيزهای دل غشه آور همذات پنداری ندارم. وقتی کسی خوشحاله منم گلوم از ذوق گير می کنه و مجبور می شم ماساژش بدم تا باز بشه!
تا چند لحظه بعد از ديدن لبخند زدن کسی خندون و شاد می مونم... ديگه ديگه.. آهان! اگه کسی هوس يه خوراکی بکنه من حتماً بايد بخورمش وگرنه احساس خلاء ابدی بهم دست می ده.
اما چرا احساسات دردناک بيشتر توی حافظهء آدم می مونه؟ حتماً خيلی احساسات خوب و لذت بخش ديگه هم هست که از ديگران گرفتم اما چرا همين سه تا يادم مونده؟ تازه اونم اگه شکمو بودن رو حساب کنیم.
******
ديروز صبح به محض بيدار شدن به شنا دعوت شدم و صبحانه نخورده رفتم و کلی لذت بردم. آب نطلبيده خودش مراد هست وقتی يه عالم آب نطلبيده در کار باشه حسابی ميمون و مبارک و مراد اندر مراده.
******
به زودی می رم مدرسه. يعنی شبه مدرسه. يه ترم چهار ماهه زبان که شش روز در هفته است و هر روز چهار ساعت.
خيلی دلواپسم که بعد از اين همه مدت آزادی و بی قيدی چطور می خوام با نظم و ترتيب کنار بيام. مدت زيادی هر کار دلم خواسته کردم اما ديگه نمی تونم سکون رو تحمل کنم. بعدشم خيال دارم يه هدف طولانی تر رو دنبال کنم که خيلی ربط به هنر داره. اين نظم و ترتيب چهار ماه خوب آماده ام می کنه.
احساس می کنم زندگيم در بيست و هفت سالگی اونيه که بايد در هفده سالگی می بود و نگاه که می کنم می بينم در هفده سالگی زندگيم بيشتر شبيه يه آدم بيست و چند ساله بوده.
******
ديشب خواب ديدم کف پام مو در آورده و احساس زشتی و گوريل مسلکی می کنم. مخصوصاً که خونهء يکی بوديم که هميشه از ضرورت زيبايی پای خانم ها صحبت می کنه.
******
به قول تنهای شب:
امتناع از شرکت در انتخابات غيرقابل پذيرش خود مىتواند به عنوان استفاده بهينه از حق راى کارکرد داشته باشد.
******
دقت که می کنم می بينم فقط در مورد چيزهای دل غشه آور همذات پنداری ندارم. وقتی کسی خوشحاله منم گلوم از ذوق گير می کنه و مجبور می شم ماساژش بدم تا باز بشه!
تا چند لحظه بعد از ديدن لبخند زدن کسی خندون و شاد می مونم... ديگه ديگه.. آهان! اگه کسی هوس يه خوراکی بکنه من حتماً بايد بخورمش وگرنه احساس خلاء ابدی بهم دست می ده.
اما چرا احساسات دردناک بيشتر توی حافظهء آدم می مونه؟ حتماً خيلی احساسات خوب و لذت بخش ديگه هم هست که از ديگران گرفتم اما چرا همين سه تا يادم مونده؟ تازه اونم اگه شکمو بودن رو حساب کنیم.
******
ديروز صبح به محض بيدار شدن به شنا دعوت شدم و صبحانه نخورده رفتم و کلی لذت بردم. آب نطلبيده خودش مراد هست وقتی يه عالم آب نطلبيده در کار باشه حسابی ميمون و مبارک و مراد اندر مراده.
******
به زودی می رم مدرسه. يعنی شبه مدرسه. يه ترم چهار ماهه زبان که شش روز در هفته است و هر روز چهار ساعت.
خيلی دلواپسم که بعد از اين همه مدت آزادی و بی قيدی چطور می خوام با نظم و ترتيب کنار بيام. مدت زيادی هر کار دلم خواسته کردم اما ديگه نمی تونم سکون رو تحمل کنم. بعدشم خيال دارم يه هدف طولانی تر رو دنبال کنم که خيلی ربط به هنر داره. اين نظم و ترتيب چهار ماه خوب آماده ام می کنه.
احساس می کنم زندگيم در بيست و هفت سالگی اونيه که بايد در هفده سالگی می بود و نگاه که می کنم می بينم در هفده سالگی زندگيم بيشتر شبيه يه آدم بيست و چند ساله بوده.
******
ديشب خواب ديدم کف پام مو در آورده و احساس زشتی و گوريل مسلکی می کنم. مخصوصاً که خونهء يکی بوديم که هميشه از ضرورت زيبايی پای خانم ها صحبت می کنه.
******
به قول تنهای شب:
امتناع از شرکت در انتخابات غيرقابل پذيرش خود مىتواند به عنوان استفاده بهينه از حق راى کارکرد داشته باشد.
پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
خوارزاده: امروز شاگرد اين مغازه بلور فروشيه ليوانا رو که داد دستم گفت "بفرما مادر!" می خواستم بهش بگم مادر عمه ته! به من عمرن نمی خوره مادر تو باشم!
خاله: کجای کاری امروز شاگرد ميوه فروش به دخترخاله ات گفت مادر! گفتم يعنی مادر تو مثل ايشونه؟ برگشت گفت بله! منم گفتم پس لابد منظورت اينه که مامانت بچه گياش بچه دار شده..
دختر خاله: ايش..
اون يکی خاله: هه هه! منو چی می گين که يه بار يکی بهم گفت ننه! کيسهء خريدمو داد دستم گفت بيا ننه!
خوازاده: عجب مملکتی شده ... اون موقه ها کِی انقد بی احترامی می کردن مردم؟ خانم از دهن کسی نمی افتاد. حالا همه شدن "مادر" و "ننه" و "آبجی".
خاله: آره مادر..
دختر خاله: ايش..
خاله: کجای کاری امروز شاگرد ميوه فروش به دخترخاله ات گفت مادر! گفتم يعنی مادر تو مثل ايشونه؟ برگشت گفت بله! منم گفتم پس لابد منظورت اينه که مامانت بچه گياش بچه دار شده..
دختر خاله: ايش..
اون يکی خاله: هه هه! منو چی می گين که يه بار يکی بهم گفت ننه! کيسهء خريدمو داد دستم گفت بيا ننه!
خوازاده: عجب مملکتی شده ... اون موقه ها کِی انقد بی احترامی می کردن مردم؟ خانم از دهن کسی نمی افتاد. حالا همه شدن "مادر" و "ننه" و "آبجی".
خاله: آره مادر..
دختر خاله: ايش..
دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲
عليا مخدره وقتشه که يه روزهء سکوت بگيری وگرنه ممکنه مردم فکر کنن زياد حرف می زنی.
قرار بود انگار سياسی نشی نه؟ پس به رأی دادن مردم کاری نداشته باش اونم الان وگرنه يکی مثل من فکر می کنه تبديل به يه برنامهء تبليغاتی شدی.
****
الهی قمشه ای قبلاً راجع به هنر هم مقاديری پرتاب ذُرت کرده بود واسه همين اين لينک رو که در صبحانه ديدم زياد تعجب نکردم.
هنر کاشی کاری ايران قرن های ۶و ۷و۸ بی نظير بود شکی نيست، اما قمشه ای چطور از اون به اين نتيجه رسيده بود که هنر اصولاً بايد متقارن باشه و تعادل و توازن به هيچ وجه در يک کار آبستره وجود نداره من می ذارم به حساب بی سواديش و چه چيز شرم آورتر از اينکه آدم با اطلاعات و احساس ناچيز نسبت به چيزی ( اونم هنر در جنبه ای به اين وسعت: هنر نامتقارن) فتوا هم بده.
از اونم بالاتر، يهو احساساتی بشه و بگه "اصلاً خدا متقارنه!" به جون خودم می خواستم کلهء گردالی مردالی شو نامتقارن کنم که مجبور بشه با هنر آبستره و اَشکال دفرمه کنار بياد!
پ.ن: مطمئن نيستم آدرس لينک رو درست داده باشند چون به مطلبی دربارهء نمايشگاه قرآن باز می شه.
****
گوشواره های گيلاسی تلقی چروک خوردند و افتادند.. شهر خاکستری طعم سرخشان را هورت کشيد و لحظه ای بعد، انگار هيچوقت کسی که هرگز نبود برای هيچ کس آواز دوستداشتن نخوانده بود.
قرار بود انگار سياسی نشی نه؟ پس به رأی دادن مردم کاری نداشته باش اونم الان وگرنه يکی مثل من فکر می کنه تبديل به يه برنامهء تبليغاتی شدی.
****
الهی قمشه ای قبلاً راجع به هنر هم مقاديری پرتاب ذُرت کرده بود واسه همين اين لينک رو که در صبحانه ديدم زياد تعجب نکردم.
هنر کاشی کاری ايران قرن های ۶و ۷و۸ بی نظير بود شکی نيست، اما قمشه ای چطور از اون به اين نتيجه رسيده بود که هنر اصولاً بايد متقارن باشه و تعادل و توازن به هيچ وجه در يک کار آبستره وجود نداره من می ذارم به حساب بی سواديش و چه چيز شرم آورتر از اينکه آدم با اطلاعات و احساس ناچيز نسبت به چيزی ( اونم هنر در جنبه ای به اين وسعت: هنر نامتقارن) فتوا هم بده.
از اونم بالاتر، يهو احساساتی بشه و بگه "اصلاً خدا متقارنه!" به جون خودم می خواستم کلهء گردالی مردالی شو نامتقارن کنم که مجبور بشه با هنر آبستره و اَشکال دفرمه کنار بياد!
پ.ن: مطمئن نيستم آدرس لينک رو درست داده باشند چون به مطلبی دربارهء نمايشگاه قرآن باز می شه.
****
گوشواره های گيلاسی تلقی چروک خوردند و افتادند.. شهر خاکستری طعم سرخشان را هورت کشيد و لحظه ای بعد، انگار هيچوقت کسی که هرگز نبود برای هيچ کس آواز دوستداشتن نخوانده بود.
سهشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۲
پی سی او دی و همذات پنداری
هيچی يادم نمی ياد.. ولم کن ديگه به خدا يادم نمی ياد.. وای ديگه نمی تونم
کمکککک.. اوهو اوهو
جدی هيچی يادم نمی ياد ديگه.. خدايا دارم از نا می افتم.. وای قلبم داره وای ميسته
هيچ حرکتی يادم نمی ياد ديگه
چند لحظه بعد که نگام تو آينه می افته بعد از سه روز کره خوری و اون دوتا پهلوی قلمبه بيرون زده از ورای لباس ورزش: غلط کردم خيلی ام خوب يادم مياد.. نگا.. 30 تا از اين 10 تا از اون نه 20تا ديگه که اينم بشه همون قدر.. حالا شنا سوئدی.. بی خيال زانوی داغون.. حالا دراز نشست با دمبل.. حالا پاشو بدو...
وای ديگه جدی نا ندارم.
چی می شد من از اون پس سی او ديا داشتم که لاغر می کنه؟
****
يکی از بدبختيايی که من دارم يه چيزيه که بهش می گن "همذات پنداری": اگه يکی درد بکشه انگار مار تو جون من انداختن منم می پيچم به خودم.
اگه يکی جلوم گريه کنه محاله من اشکم سرازير نشه.
اگه کسی خونريزی کنه من فشارم می افته.
مرغ نمی تونم تيکه کنم مخصوصاً قسمت بال و کتفش رو. از شدت احساس کندن دست يه موجود ديگه دستم شل می شه و کارد از دستم می افته.
اگه تو فيلم کسی چاقو تو کتف کسی فرو کنه من همزمان با مقتول دقيقاً همونطوری که يکی چاقو می ره تو کتفش پشتم منقبض می شه و چشمام باباقوری.
اين هر چی هست، خيلی کمک می کنه موقهء نقاشی و مجسمه سازی. اما زندگی مصيبت می شه اينجوری. نمی دونمم می شه کاريش کرد يا نه.
هيچی يادم نمی ياد.. ولم کن ديگه به خدا يادم نمی ياد.. وای ديگه نمی تونم
کمکککک.. اوهو اوهو
جدی هيچی يادم نمی ياد ديگه.. خدايا دارم از نا می افتم.. وای قلبم داره وای ميسته
هيچ حرکتی يادم نمی ياد ديگه
چند لحظه بعد که نگام تو آينه می افته بعد از سه روز کره خوری و اون دوتا پهلوی قلمبه بيرون زده از ورای لباس ورزش: غلط کردم خيلی ام خوب يادم مياد.. نگا.. 30 تا از اين 10 تا از اون نه 20تا ديگه که اينم بشه همون قدر.. حالا شنا سوئدی.. بی خيال زانوی داغون.. حالا دراز نشست با دمبل.. حالا پاشو بدو...
وای ديگه جدی نا ندارم.
چی می شد من از اون پس سی او ديا داشتم که لاغر می کنه؟
****
يکی از بدبختيايی که من دارم يه چيزيه که بهش می گن "همذات پنداری": اگه يکی درد بکشه انگار مار تو جون من انداختن منم می پيچم به خودم.
اگه يکی جلوم گريه کنه محاله من اشکم سرازير نشه.
اگه کسی خونريزی کنه من فشارم می افته.
مرغ نمی تونم تيکه کنم مخصوصاً قسمت بال و کتفش رو. از شدت احساس کندن دست يه موجود ديگه دستم شل می شه و کارد از دستم می افته.
اگه تو فيلم کسی چاقو تو کتف کسی فرو کنه من همزمان با مقتول دقيقاً همونطوری که يکی چاقو می ره تو کتفش پشتم منقبض می شه و چشمام باباقوری.
اين هر چی هست، خيلی کمک می کنه موقهء نقاشی و مجسمه سازی. اما زندگی مصيبت می شه اينجوری. نمی دونمم می شه کاريش کرد يا نه.
شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲
اگه از ديدن يه استخوان از پوست در اومدهء خونی ساق پا که يه اسکيت بورد می افته روش
کندن بند ناف نوزاد با دندون و دور چرخوندنش مثل فلاخن
در آوردن دل و رودهء يه گوزن و رفتن توی دلش و سر تا پا خونی شدن و جيغ زدن
و تکرار ضربه خوردن صورت يه پسر بچه و خونی و مالين شدن و چکيدن خون از دهنش و گريهء شديدش
خنده تون می گيره
ايضاً:
اين مثلاً کمدی آشغال رو ببينين
من که توصيه نمی کنم
حالمم زياد خوب نيست
آخه منم مثل مامانم از خون زياد خوشم نمی ياد
اما به نظر اين انگار خيلی چيز خنده داريه.
کندن بند ناف نوزاد با دندون و دور چرخوندنش مثل فلاخن
در آوردن دل و رودهء يه گوزن و رفتن توی دلش و سر تا پا خونی شدن و جيغ زدن
و تکرار ضربه خوردن صورت يه پسر بچه و خونی و مالين شدن و چکيدن خون از دهنش و گريهء شديدش
خنده تون می گيره
ايضاً:
اين مثلاً کمدی آشغال رو ببينين
من که توصيه نمی کنم
حالمم زياد خوب نيست
آخه منم مثل مامانم از خون زياد خوشم نمی ياد
اما به نظر اين انگار خيلی چيز خنده داريه.
پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۲
کميتهء پيگير وضعيت احمد باطبی
****
ديشب خواب ديدم عروسيمه (می ميرم ديگه، هان؟) و دارم خودمو آرايش می کنم. وقتی می خواستم خط چشم بکشم سه تا چشم داشتم! سکينه سه چشمون!
بعد رفتم عقب تر خودمو نگاه کردم تو آينه، ديدم آرايشم خيلی غليظه خوشم نيومد. مخصوصاً نمی دونم چرا سايهء سبز زده بودم. از چيزی که متنفرم سايهء سبز روشنه نمی دونم چرا ورداشته بودم سايهء مغز پسته ای زده بودم.. حالم از قيافهء خودم داشت به هم می خورد. با عجله سايه ها رو پاک کردم.. ساعت نزديک نه شده بود می دونستم همهء مهمونا معطلن من برم و توی خواب يادم بود چه فاميل نوبری داريم از گونهء زبون خار خاسکی استوايی با زائده های استخوانی تيز تيزی !
بعد دوستم بهم چندتا شيشه اکليل داد بزنم به صورتم! (چرا انقد امروز علامت تعجب می ذارم؟) يه شيشه اکيل سيکلمه برای لپ و يه شيشه آبی لاجوردی برای پشت چشم!! آخر خز!!
اکليل ها رو زدم و بهم می اومد. معلوم می شه در اعماق ناخودآگاهم بسيار جواد می باشم که از اکليلا خوشم اومده.
حدودای ساعت نه و بيست و پنج دقيقه (الان که دقت می کنم می بينم آدم نبايد شب جشن عروسيش همچون ساعت يوقوری ببنده) ديدم هنوز لباس عروسی نخريدم. باز ياد معطل شدن مهمونا افتادم مخصوصاً يکی از دخترخاله های مامانم که همچين نکته گوئه تو متلک انداختن که تا هفت سال جاش می مونه..
يادم نيست آخرش هم رفتم يا عروسيم بدون من برگذار شد.
به بهترين تعابير به قيد قرعه يک کيلو اکليل طلايی و نقره ای اعطا خواهد شد.
****
ديشب خواب ديدم عروسيمه (می ميرم ديگه، هان؟) و دارم خودمو آرايش می کنم. وقتی می خواستم خط چشم بکشم سه تا چشم داشتم! سکينه سه چشمون!
بعد رفتم عقب تر خودمو نگاه کردم تو آينه، ديدم آرايشم خيلی غليظه خوشم نيومد. مخصوصاً نمی دونم چرا سايهء سبز زده بودم. از چيزی که متنفرم سايهء سبز روشنه نمی دونم چرا ورداشته بودم سايهء مغز پسته ای زده بودم.. حالم از قيافهء خودم داشت به هم می خورد. با عجله سايه ها رو پاک کردم.. ساعت نزديک نه شده بود می دونستم همهء مهمونا معطلن من برم و توی خواب يادم بود چه فاميل نوبری داريم از گونهء زبون خار خاسکی استوايی با زائده های استخوانی تيز تيزی !
بعد دوستم بهم چندتا شيشه اکليل داد بزنم به صورتم! (چرا انقد امروز علامت تعجب می ذارم؟) يه شيشه اکيل سيکلمه برای لپ و يه شيشه آبی لاجوردی برای پشت چشم!! آخر خز!!
اکليل ها رو زدم و بهم می اومد. معلوم می شه در اعماق ناخودآگاهم بسيار جواد می باشم که از اکليلا خوشم اومده.
حدودای ساعت نه و بيست و پنج دقيقه (الان که دقت می کنم می بينم آدم نبايد شب جشن عروسيش همچون ساعت يوقوری ببنده) ديدم هنوز لباس عروسی نخريدم. باز ياد معطل شدن مهمونا افتادم مخصوصاً يکی از دخترخاله های مامانم که همچين نکته گوئه تو متلک انداختن که تا هفت سال جاش می مونه..
يادم نيست آخرش هم رفتم يا عروسيم بدون من برگذار شد.
به بهترين تعابير به قيد قرعه يک کيلو اکليل طلايی و نقره ای اعطا خواهد شد.
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
سهشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲
بعد از نزديک يک هفته کپی های کارام حاضره و فقط مونده يه توضيح که هر کدوم چی کاره حسنه و چقدره و اينا، بعدم پرينت از اجازهء چاپ به اضافهء امضاء و يه صفحه ام اين سوألا:
Answer additional question: “What is the world you wish to create?” While we’ve collected a great deal of text from young women responding to question, “What defines your generation?”...
که جواب دادم و بعدم ديگه احتمالاً فردا با DHL می فرستم.
يه جايی مون هم بد جوری عروسيه هفت شبانه روز..
Answer additional question: “What is the world you wish to create?” While we’ve collected a great deal of text from young women responding to question, “What defines your generation?”...
که جواب دادم و بعدم ديگه احتمالاً فردا با DHL می فرستم.
يه جايی مون هم بد جوری عروسيه هفت شبانه روز..
شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲
امروز بانک کار داشتم و مجبور شدم يه مقدار از راه رو بدوم که ديرم نشه. رسيدم بانک دهنم خشک شده بود. کارم که انجام شد از تحويلدار.. تحويلدار می گن ديگه آره؟... پرسيدم اگه اينجا آب بخورم می گيرنم؟ يه آب خوری دم در بانک هست که نگهبان اخموی بانک معمولاً دور و برش پلاسه. امروز نشسته بود روبروی آب خوری و اخمشم کرده بود تو هم. آدم می ترسيد اگه بره طرف آب خوری بپره کت و کول آدمو گاز بگيره.
تحويلدار.. خودتون گفتين تحويلدار درسته ها! گفت: تشنه تونه؟ هی هی .. مشتری محرم ماست.. بفرمايين آب بخورين کسی کاری نداره..هه هه.. اصلاً می خواين برين طبقهء بالا... اما نه، از همون آبخوری بخورين کسی کاری نداره.. نه نگهبان کاری به آب خوری نداره.
با اضطراب رفتم دم آب خوری. دستم تميز نبود اما من هپلی تر از اين حرفام وقت هم نبود يکی دوبار آب بزنم به دستم. بايد تا باعث تحريک مؤمنين به آب خوردن نشدم يه کم آب می خوردم و می رفتم پی کارم... هنوز قلپ دوم پايين نرفته يه از خدا باخبری پرسيد: مگه ماه رمضون نيست؟
جواب ندادم که اگه تو روزه می گيری که دين و ايمان خودتو قوی تر کنی، چه می دونم هر هدف خيری اگه داری که روزه می گيری، بايد طاقت آب خوردن يکی ديگه رو داشته باشی. حالا اگه غذا بود می گفتم بوش باعث تحريک معدهء خاليت می شه، اما اين دو قلپ آب رو اگه نمی تونی ببينی که از گلوی يکی ديگه پايين بره، سرتو بذاری بميری بهتره.
نگاهش هم نکردم. راهمو کشيدم و رفتم. هنوز تشنه و مثل هميشه بی زار.
مردم از دين فقط گير دادن به اين و اونشو يادگرفتن. بعد هی می گن دين پر از چيزای خوبه. دين می گه به ديگران کمک کنين فلان کنين بهمان کنين. اما به جای عمل کردن فقط دنبال اينن که ببينن کی اينکارارو می کنه کی نمی کنه. کی کجا منکر کرده کی کجا منکر تر کرده. بابا سرت تو کار خودت باشه آدم خدا شناس انقد کله تو تو پاچهء مردم نکن.
*****
تربچه نقلی مريضه. همون که مثل دوقلوهای جوزا می شيم وقتی با هميم. پريروز باهاش حرف زدم. صداش خيلی بی حال بود. بعدش که آن لاين شدم و فهميدم موزهء بين المللی زنان واسهء پروژه اش کارای منو انتخاب کرده و قرار چاپ بشه تو يه کتاب، دوباره بهش زنگ زدم. انقد خوشحال شد که نگو.. گفت باور کن حالم يه کم بهتر شد..
نمی دونم.. من هيچ کاری از دستم بر نمی آد که بهترش کنم. روحيه اش اگه بره بالا شايد همه چيز درست بشه.. من می دونم اگه مديتيشن کنه همه چيز درست می شه اما خودش ترجيح می ده قرص های اعصابش رو قوی تر کنه. به دکترش اعتماد داره و می خواد معالجه شو ادامه بده.
راستی همين دوستم بود که دکترش بهش جريان هديه دادن يکی از مريض هاش به يکی از دوستاش رو گفته بود برای خيط کردن يه دوست مشترک جلوی دوست پسرش چون دماغش قشنگه.
تربچه نقلی جونم.. آرزو می کنم صدای شاد و پر زورت رو زود بشنوم و يه لبخند عميق و واقعی روی لب هات ببينم.. زودی ميام که يه کم ازت مراقبت کنم.
تحويلدار.. خودتون گفتين تحويلدار درسته ها! گفت: تشنه تونه؟ هی هی .. مشتری محرم ماست.. بفرمايين آب بخورين کسی کاری نداره..هه هه.. اصلاً می خواين برين طبقهء بالا... اما نه، از همون آبخوری بخورين کسی کاری نداره.. نه نگهبان کاری به آب خوری نداره.
با اضطراب رفتم دم آب خوری. دستم تميز نبود اما من هپلی تر از اين حرفام وقت هم نبود يکی دوبار آب بزنم به دستم. بايد تا باعث تحريک مؤمنين به آب خوردن نشدم يه کم آب می خوردم و می رفتم پی کارم... هنوز قلپ دوم پايين نرفته يه از خدا باخبری پرسيد: مگه ماه رمضون نيست؟
جواب ندادم که اگه تو روزه می گيری که دين و ايمان خودتو قوی تر کنی، چه می دونم هر هدف خيری اگه داری که روزه می گيری، بايد طاقت آب خوردن يکی ديگه رو داشته باشی. حالا اگه غذا بود می گفتم بوش باعث تحريک معدهء خاليت می شه، اما اين دو قلپ آب رو اگه نمی تونی ببينی که از گلوی يکی ديگه پايين بره، سرتو بذاری بميری بهتره.
نگاهش هم نکردم. راهمو کشيدم و رفتم. هنوز تشنه و مثل هميشه بی زار.
مردم از دين فقط گير دادن به اين و اونشو يادگرفتن. بعد هی می گن دين پر از چيزای خوبه. دين می گه به ديگران کمک کنين فلان کنين بهمان کنين. اما به جای عمل کردن فقط دنبال اينن که ببينن کی اينکارارو می کنه کی نمی کنه. کی کجا منکر کرده کی کجا منکر تر کرده. بابا سرت تو کار خودت باشه آدم خدا شناس انقد کله تو تو پاچهء مردم نکن.
*****
تربچه نقلی مريضه. همون که مثل دوقلوهای جوزا می شيم وقتی با هميم. پريروز باهاش حرف زدم. صداش خيلی بی حال بود. بعدش که آن لاين شدم و فهميدم موزهء بين المللی زنان واسهء پروژه اش کارای منو انتخاب کرده و قرار چاپ بشه تو يه کتاب، دوباره بهش زنگ زدم. انقد خوشحال شد که نگو.. گفت باور کن حالم يه کم بهتر شد..
نمی دونم.. من هيچ کاری از دستم بر نمی آد که بهترش کنم. روحيه اش اگه بره بالا شايد همه چيز درست بشه.. من می دونم اگه مديتيشن کنه همه چيز درست می شه اما خودش ترجيح می ده قرص های اعصابش رو قوی تر کنه. به دکترش اعتماد داره و می خواد معالجه شو ادامه بده.
راستی همين دوستم بود که دکترش بهش جريان هديه دادن يکی از مريض هاش به يکی از دوستاش رو گفته بود برای خيط کردن يه دوست مشترک جلوی دوست پسرش چون دماغش قشنگه.
تربچه نقلی جونم.. آرزو می کنم صدای شاد و پر زورت رو زود بشنوم و يه لبخند عميق و واقعی روی لب هات ببينم.. زودی ميام که يه کم ازت مراقبت کنم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
نوامبر
(13)
- اينروزا هر وقت تلويزيون رو می گيرم می خوام عق بزنم...
- پاتيل درزدار؛ وبلاگ هری پاتری. صفحهء اصلی بچگی ...
- به قول شرلوک هلمز، دنيا برای آدم احساساتی جای وحشت...
- خوارزاده: امروز شاگرد اين مغازه بلور فروشيه ليوانا...
- عليا مخدره وقتشه که يه روزهء سکوت بگيری وگرنه ممکن...
- پی سی او دی و همذات پنداری هيچی يادم نمی ياد.. ول...
- گری اولد من در نقش سيريوس بلک! ايييييييول! آقا ز...
- اگه از ديدن يه استخوان از پوست در اومدهء خونی ساق ...
- کميتهء پيگير وضعيت احمد باطبی **** ديشب خواب ديدم...
- تو پاييز تنهايی قدم زدن آزاردهنده است.. اما گاهی آ...
- بعد از نزديک يک هفته کپی های کارام حاضره و فقط مون...
- امروز بانک کار داشتم و مجبور شدم يه مقدار از راه ر...
- تو هميشه هنرپيشهء محبوب من باقی می مونی حتی اگه تو...
-
▼
نوامبر
(13)