پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۲

کميتهء پيگير وضعيت احمد باطبی

****
ديشب خواب ديدم عروسيمه (می ميرم ديگه، هان؟) و دارم خودمو آرايش می کنم. وقتی می خواستم خط چشم بکشم سه تا چشم داشتم! سکينه سه چشمون!
بعد رفتم عقب تر خودمو نگاه کردم تو آينه، ديدم آرايشم خيلی غليظه خوشم نيومد. مخصوصاً نمی دونم چرا سايهء سبز زده بودم. از چيزی که متنفرم سايهء سبز روشنه نمی دونم چرا ورداشته بودم سايهء مغز پسته ای زده بودم.. حالم از قيافهء خودم داشت به هم می خورد. با عجله سايه ها رو پاک کردم.. ساعت نزديک نه شده بود می دونستم همهء مهمونا معطلن من برم و توی خواب يادم بود چه فاميل نوبری داريم از گونهء زبون خار خاسکی استوايی با زائده های استخوانی تيز تيزی !
بعد دوستم بهم چندتا شيشه اکليل داد بزنم به صورتم! (چرا انقد امروز علامت تعجب می ذارم؟) يه شيشه اکيل سيکلمه برای لپ و يه شيشه آبی لاجوردی برای پشت چشم!! آخر خز!!
اکليل ها رو زدم و بهم می اومد. معلوم می شه در اعماق ناخودآگاهم بسيار جواد می باشم که از اکليلا خوشم اومده.
حدودای ساعت نه و بيست و پنج دقيقه (الان که دقت می کنم می بينم آدم نبايد شب جشن عروسيش همچون ساعت يوقوری ببنده) ديدم هنوز لباس عروسی نخريدم. باز ياد معطل شدن مهمونا افتادم مخصوصاً يکی از دخترخاله های مامانم که همچين نکته گوئه تو متلک انداختن که تا هفت سال جاش می مونه..
يادم نيست آخرش هم رفتم يا عروسيم بدون من برگذار شد.

به بهترين تعابير به قيد قرعه يک کيلو اکليل طلايی و نقره ای اعطا خواهد شد.




بايگانی وبلاگ