سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۲

پی سی او دی و همذات پنداری

هيچی يادم نمی ياد.. ولم کن ديگه به خدا يادم نمی ياد.. وای ديگه نمی تونم
کمکککک.. اوهو اوهو
جدی هيچی يادم نمی ياد ديگه.. خدايا دارم از نا می افتم.. وای قلبم داره وای ميسته
هيچ حرکتی يادم نمی ياد ديگه

چند لحظه بعد که نگام تو آينه می افته بعد از سه روز کره خوری و اون دوتا پهلوی قلمبه بيرون زده از ورای لباس ورزش: غلط کردم خيلی ام خوب يادم مياد.. نگا.. 30 تا از اين 10 تا از اون نه 20تا ديگه که اينم بشه همون قدر.. حالا شنا سوئدی.. بی خيال زانوی داغون.. حالا دراز نشست با دمبل.. حالا پاشو بدو...
وای ديگه جدی نا ندارم.

چی می شد من از اون پس سی او ديا داشتم که لاغر می کنه؟

****
يکی از بدبختيايی که من دارم يه چيزيه که بهش می گن "همذات پنداری": اگه يکی درد بکشه انگار مار تو جون من انداختن منم می پيچم به خودم.
اگه يکی جلوم گريه کنه محاله من اشکم سرازير نشه.
اگه کسی خونريزی کنه من فشارم می افته.
مرغ نمی تونم تيکه کنم مخصوصاً قسمت بال و کتفش رو. از شدت احساس کندن دست يه موجود ديگه دستم شل می شه و کارد از دستم می افته.
اگه تو فيلم کسی چاقو تو کتف کسی فرو کنه من همزمان با مقتول دقيقاً همونطوری که يکی چاقو می ره تو کتفش پشتم منقبض می شه و چشمام باباقوری.


اين هر چی هست، خيلی کمک می کنه موقهء نقاشی و مجسمه سازی. اما زندگی مصيبت می شه اينجوری. نمی دونمم می شه کاريش کرد يا نه.



بايگانی وبلاگ