جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲

به قول شرلوک هلمز، دنيا برای آدم احساساتی جای وحشتناکيه. بی خيال قلب قربون کله (يا يه همچين چيزی).

******
دقت که می کنم می بينم فقط در مورد چيزهای دل غشه آور همذات پنداری ندارم. وقتی کسی خوشحاله منم گلوم از ذوق گير می کنه و مجبور می شم ماساژش بدم تا باز بشه!
تا چند لحظه بعد از ديدن لبخند زدن کسی خندون و شاد می مونم... ديگه ديگه.. آهان! اگه کسی هوس يه خوراکی بکنه من حتماً بايد بخورمش وگرنه احساس خلاء ابدی بهم دست می ده.

اما چرا احساسات دردناک بيشتر توی حافظهء آدم می مونه؟ حتماً خيلی احساسات خوب و لذت بخش ديگه هم هست که از ديگران گرفتم اما چرا همين سه تا يادم مونده؟ تازه اونم اگه شکمو بودن رو حساب کنیم.

******
ديروز صبح به محض بيدار شدن به شنا دعوت شدم و صبحانه نخورده رفتم و کلی لذت بردم. آب نطلبيده خودش مراد هست وقتی يه عالم آب نطلبيده در کار باشه حسابی ميمون و مبارک و مراد اندر مراده.

******
به زودی می رم مدرسه. يعنی شبه مدرسه. يه ترم چهار ماهه زبان که شش روز در هفته است و هر روز چهار ساعت.
خيلی دلواپسم که بعد از اين همه مدت آزادی و بی قيدی چطور می خوام با نظم و ترتيب کنار بيام. مدت زيادی هر کار دلم خواسته کردم اما ديگه نمی تونم سکون رو تحمل کنم. بعدشم خيال دارم يه هدف طولانی تر رو دنبال کنم که خيلی ربط به هنر داره. اين نظم و ترتيب چهار ماه خوب آماده ام می کنه.
احساس می کنم زندگيم در بيست و هفت سالگی اونيه که بايد در هفده سالگی می بود و نگاه که می کنم می بينم در هفده سالگی زندگيم بيشتر شبيه يه آدم بيست و چند ساله بوده.

******
ديشب خواب ديدم کف پام مو در آورده و احساس زشتی و گوريل مسلکی می کنم. مخصوصاً که خونهء يکی بوديم که هميشه از ضرورت زيبايی پای خانم ها صحبت می کنه.

******
به قول تنهای شب:
امتناع‌ از شرکت‌ در انتخابات‌ غيرقابل‌ پذيرش‌ خود مى‌تواند به‌ عنوان‌ استفاده‌ بهينه‌ از حق‌ راى‌ کارکرد داشته‌ باشد.




بايگانی وبلاگ