پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲

خوارزاده: امروز شاگرد اين مغازه بلور فروشيه ليوانا رو که داد دستم گفت "بفرما مادر!" می خواستم بهش بگم مادر عمه ته! به من عمرن نمی خوره مادر تو باشم!
خاله: کجای کاری امروز شاگرد ميوه فروش به دخترخاله ات گفت مادر! گفتم يعنی مادر تو مثل ايشونه؟ برگشت گفت بله! منم گفتم پس لابد منظورت اينه که مامانت بچه گياش بچه دار شده..
دختر خاله: ايش..
اون يکی خاله: هه هه! منو چی می گين که يه بار يکی بهم گفت ننه! کيسهء خريدمو داد دستم گفت بيا ننه!
خوازاده: عجب مملکتی شده ... اون موقه ها کِی انقد بی احترامی می کردن مردم؟ خانم از دهن کسی نمی افتاد. حالا همه شدن "مادر" و "ننه" و "آبجی".
خاله: آره مادر..
دختر خاله: ايش..







بايگانی وبلاگ