اين عکس ها رو قبل از اينکه دوربينم در کمال تاسف توي بارون خراب بشه انداختم.
معبد پاوارتی (ببخشيد پاراواتی. هی می گم اين معبده چرا به من حس اپرا می ده ها! مرسی از تذکرت ناشناس جان) قبل از اينکه برسيم بهش، يعني پايين دوتا پله از شونصدتا پله.
این گنبد نمي دونم چرا انقد غریب افتاده. وسط درختا دور از معبد اصلی.
از اینجا تمام شهر رو می شه دید. آلودگی هواش یه ذره همه اش کمتر از تهرانه. البته نه، بیشتر از یه ذره، چون شهر معلومه هنوز.
قسمت قدیمی شهر پر از این جور خونه هاست که می گی همين الان می ريزه.
اینجا دوستم کفشهاشو دم معبد گم کرده (دزدیدن) و مجبور شد پا برهنه بیاد پایین. این عکس رو یادم نیست کدوممون گرفتیم ولی یادمه دوستم داشت حرفهای بد بد مي زد.
فکر نمی کنم هيچ کشوری انقدر همه چيش با هم قاطی باشه..
قرار نبود عکس ها انقدر تيره باشه در اصل هم نيست. اما حالا که اينج تيره شده انقدر، بهتره لااقل بزرگ ببينين. واسه همين از تو وبلاگ برشون داشتم.
*********
داشتم گذشته ام رو آروم آروم و با حس دلتنگی ای که اين روزا باهامه مرور می کردم.. به فکر دوستانی افتادم که تو دوره ای که من خيلی درگير بودم و مشکل داشتم با هم بوديم. در واقع من از زندگی و مشکلات اون موقه م فرار می کردم پيش اونها. يه جورايی به هم نمی خورديم , کارهايی می کردن که هيچ برای من جالب نيست. حتماْ منم بعضی وقتا واسه اونا جالب نبودم. ما هم من اونا رو دوست داشتم هم اونا فکر کنم منو. يکی از اونها که هنوز هم دلم براش تنگ می شه و دوستش دارم، با دوست پسر من يه مدت خيلي کوتاه دوست شد، اونم وقتی که من بهش علاقه داشتم و هنوز با هم دوست بوديم. در حاليکه مدام مي گفت من از قيافهء فلاني هيچ خوشم نمياد و نپخته است و فلان... همين کارو با يکی ديگه از دوستهامون کرد. ما می دونستيم مشکلي تو همين رابطه ها قبلاْ داشته که روش انگار خيلی اثر گذاشته واسه همين به روش نياورديم.
بعد با خودم گفتم من براي چي دلتنگم، براي کي؟ براي کسي که احساس منو جريحه دار کرد فقط براي اينکه بگه مي تونه؟ من کجاي اون رابطه بودم؟ چرا من توی اون رابطه يودم؟ چه الگويي توی ذهن من هست که هميشه رابطه هاي اشتباهی برام درست می کنه؟
می دونم اين نوشته شايد جالب نباشه. اما زندگی من هم از اين چيزهای احمقانه و شايد بی ارزش داره.. بذار اين نوشته اينجا باشه.. باشه؟
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
اکتبر
(12)
- من فمنيست بي سوادی هستم. شايد اگه نقاشيم رو موزهء ...
- ...و اين مرد نازنين، که يادم نمياد صداش رو بلند کر...
- يه چيزی فهميدم: اين عنصری که من اين همه تو نقاشی ه...
- چند روزه رو مود مرگباری هستم. شايد علتش گم شدن کيف...
- آقا من هیچ حس نوشتن ندارم. این عکس هاي گوآ رو فعلا...
- از اعدام نوجوانان تا سنگسار کودکان... ******* قا...
- ديروز می خواستم برم سينما. بعد گفتم بشينم خونه درس...
- ديگه نزديک چاپ شدن کتابه اس. ايميل زدن که نمی خوای...
- به همت هاله جانم يه نظر خواهی جديد دارم که گوش شيط...
- اصلاْوقت نمی کنم برم باشگاهی جايی ورزش کنم. بدنم ...
- کاش می تونستم لباس های زيرمو توی آفتاب پهن کنم بی ...
- اين عکس ها رو قبل از اينکه دوربينم در کمال تاسف تو...
-
▼
اکتبر
(12)