سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳

ديگه نزديک چاپ شدن کتابه اس. ايميل زدن که نمی خوای چيزی به بيوگرافيت اضافه کنی و اين حرفا.
تو جوابم پرسيدم می تونن يه نسخه از کتابو برام بفرستن، که می گن برامون "مشکله".

خسيسا! منو بگو که کارامو براشونDHL کردم. حتی نمی دونم کدوم کارمو انتخاب کردن...

*****
يه نفر اينجاست که من خيلی نگاهش رو دوست داشتم، حرف زدنش رو هم. دوبار حرف زديم. بار اول پرسيد ايرانيم يا نه.

اما هم اون می دونه که من جيزٌم هم من..

بايگانی وبلاگ