یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

کاش می تونستم لباس های زيرمو توی آفتاب پهن کنم بی اونکه فکر کنم پسرهای تانزانيايی و عرب همسايه ام ممکنه به عربی و ناتزانيايی وقتی من رد می شم چيزهايی بگن و بخندن..

کاش می تونستم یه کم راحت تر باشم. با خودم، با مردم، با چيزی که هستم..

کاش انقدر از زندگی کردن نمی ترسيدم..

بايگانی وبلاگ