سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲

تابوت تلقی

"من هستم" چشمش که به جعبهء گل افتاد رنگ از رخسارش پريد. انگار که جادو شده باشه خشکش زد. منظرهء ساقه ها و برگهای سياه و خشکيده و گلبرگهای چروکيده که زير يه لايه کپک سفيد و ضخيم مچاله شده بودند مثل نگاه جادوگر مرده ای که از توی تابوت شيشه ای به روبرو خيره شده باشه هولناک و مسحور کننده به نظر می رسيد. نفهميد چطور و کی نشست.
"من دارم" همونطور که شونه هاشو می ماليد با صدای مرموزی که با جويدن سبيل های انبوهش قاطی شده بود زير لب چيزهايی راجع به رطوبت محبوس تو جعبه و کپک و خرافات می گفت. "من هستم" برای اينکه خيالش رو راحت کنه و خودش رو خلاص، ليوان آب خنک رو تا ته سر کشيد و با پلک های باد کرده رفت ايميل هاشو چک کنه. حواسش اصلاً اينجا نبود. اون همه کپک يه شبه چطور رشد کرده بود؟ چرا متوجه سياه شدن ساقه و برگ گل ها نشده بود؟ جادوگر پير واسه مردنش چرا صاف اومده بود سراغ جعبه گل های او؟ گلهای خودش، همون ها که اون همه امضا واسه شون زده بود پای دفتر پستچی و ايميل های فورواردی رو فلّه ای دليت کرده بود..
چند روز بعد فهميد.. ساده بود. درست مثل آتش گرفتن سماور برقی يا پيدا شدن اون عقاب غول پيکر وسط چارراه چراغ قرمز. يه دفه ورم پلکهاش پريد و به جاش يه چين کوچک منحنی اومد نشست گوشهء مژه هاش. از اون به بعد ديگه هيچ ايميلی رو باز نکرده دليت نکرد. تمام جوکها رو می خوند و چشمهاش رو که از شعف درک تازه ای می درخشيد می بست و قهقهه می زد. تمام داستانک ها و نصايح فورواردی رو با دقت می خوند و عکس هاشون رو سيو می کرد.
"من دارم" با بد گمانی سعادتمندانه ای نگاهش می کرد و نچ نچ کنان از پشت سرش رد می شد. نمی خواست و نمی توانست خرسندی اش رو از حضور دوبارهء او ميان غرغرها و سبيل جويدن هاش پنهان کنه. حضور دوبارهء او، بی اميد و بی هراس.. غرق در لذت شادی های ناچيز که بيش از هر سعادتی دوام می آورند.




جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲

آخ ...ماست چکيده با نمککککک وای ی ی ی ...
نه... ماست چکيده بی نمک با چيپس طعم سيرررر با عرق کشمش خانگی و رفيق شفيق ق ق ق ..


****

توی دنيا چيزی جذاب تر و ترسناک تر از برخورد و زندگی با يه ساحرهء سرخپوست برای من وجود نداره.


"تا وقتی اثر زخمها را لمس نکرده بودم، آنها را از چين و چروک صورتش تشخيص نداده بودم. پوست تيره اش چنان شکننده بود که ترسيدم در دستهايم متلاشی شود. از دورن جسمش ارتعاشی مرموز بيرون می تراويد. نمی توانستم چشم از چشمانش برگيرم.
با تأکيد گفت: ما دربارهء آنچه ديدی حرف نخواهيم زد. اين چيزها به دنيای مديوم ها تعلق دارد و تو حق نداری با هيچ کس دربارهء اين امور حرف بزنی. نيازی نيست که از آن بترسی، ولی نصيحت می کنم که او را ابلهانه احضار نکنی."

از کتاب رؤيای ساحره، نوشتهء فلوريندا دانر

تأکيد می کنم برای من ساحره ها از جادوگرهای مرد جذاب ترن. مردا چنان همه چيزو جدی می گيرن که آدم وحشت می کنه. باهاشون بايد بشينی گپ بزنی و قهوه بخوری و برقصی و از اين کارا. چه کاريه جادوگری؟

****
اون سيبی که آدم تو باغ بهشت خورد يادت هست که تو کتاب مقدس اومده؟ می دونی اون سيب چی بود؟ منطق بود. منطق و چرنديات. چيز ديگه ای توش نبود. بنابراين - نکته ای رو که می خوام بکم اينه - اگه می خوای اشياء رو همونطورکه واقعاً هستن ببينی، بايد اون سيبو بالا بياری.

از کتاب دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم، نوشتهء جی دی سلينجر








پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲

لينکی که داده بوديد برای کسانی که می خوان هم اطلاعاتی به دست بيارن هم زبانشون خوب بشه خيلی خوبه. منم گشتم ببينم راجع به ايران چيزی داره يا نه، به اين برخوردم. هنوز اما نخوندمش نمی دونم چه جورياست.

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲

اگه نفر تو سنا شروع کنه پروانه زدن که لاغر بشه، با اينکه می دونی خيلی کار خطرناکی داره می کنه باز می گی به خودش مربوطه. اما وقتی مربی ايروبيک هوا کش رو خاموش می کنه و با لبخند مليح می گه خاموش کردم که عرق کنين چربی هاتون آب شه! ديگه به تو هم مربوطه.
اما بازم عاقلانه نيست چيزی بگی. می دونی جوابت چيه. می يای خونه، بابای دوستت که معلم کار کشتهء آموزش پرورشه زنگ می زنه باشگاه. می گه من از وزارت بهداشت تماس می گيرم شنيدم شما هواکش ها رو خاموش می کنين... می تونی مجسم کنی که اون خانم خوشگله با ابروهای تا وسط پيشونی بالا رفته چطور الگوهاش رو با حرارت تکون می ده و قسم حضرت عباس می خوره که اينطور نيست، حتماً اشتباهی شده...

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲

بعد از يه شب تا صبح حرفای گنده گنده زدن از مشکلات و راه حل ها و بقيهء مسائل صبح بلند شده می گه مامانمو می خوام.
خوشبختانه من فقط يه دوستم. مامان بودن عاقلانه نيست!!
اسم برنامه شبتون به خيره. مجری به شرکت کنندهء خپلی که توی جليقهء نجات بيشتر هم باد کرده و با دماغ کوفته ای و نگاه مبهوت، دهان باز و لبخند زنان زل زده به دوربين می گه: يه جملهء چرت و پرت بگو. طرف می گه: شب به خير. مجری می گه، درسته اين برنامه ما چرته اما يه جملهء چرت و پرت ديگه بگو شما. دوباره با همون دهن باز خندون و نگاه مبهوت می گه: شب به خير! بعد سريع دوباره خيره می شه به دوربين و لبخندشو گشادتر می کنه.
معتقدند شکل هری پاتر شدم.
منم که بدم نمی ياد.
منم ياد سعيد کنگرانی افتادم.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲

به پهلوی چپ غلت می زنم و ناگهان صحنه ها يادم می آيد. ديده بودم که تمام باغچه سر جايش برگشته، درخت گل توری همانطور که قبلاً بود و بقيهء بوته ها و درختچه ها. تعجب می کردم که تاحالا چطور از پنجره نگاهی نينداخته بودم که ببينم درخت هنوز اينجاست.
گل های توری درخشان و زنده تر از قبل اند.. و من آرام تر از تمام وقتی که تلاش می کردم تا رؤيای رويارويی را با آنچه الان گذشته است نبينم.
دوباره غلت می زنم روی جای زخم های دستم؛ ديگر پنهانشان نمی کنم. بعد هم طاق باز می خوابم روی ترکهای پوستم. کتاب را می دهم دست راستم..... سرپا می نشينم روبروی غم سر و ته چهره ام.
می دانی آدم چقدر احساس آزادی می کند؟

شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲

درسته که خدافظی کردم، اما ديفال اگه قول بده زياد وقتمو نگيره و وير به جونم نندازه که دقه به دقه چيز ميز روش بنويسم هر چند وقت يه بار بهش سر می زنم. راستش دلم نيومد اين تيکهء کتاب "دنيای کوچک دون کامليو" رو نخونين:
"- برای پيروزی خيلی کارا کردم! کافيه! وقتی بچه بودم از مادرم دزيدنم، تو يه سنگر گود ميخکوبم کردن، تنم رو پر از شيپيش و کثافتای ديگه کردن. بعد گرسنگی به ام دادن که بميرم[...] بيعدش يه دستمال چاپی با نقشهء ايتاليا به ام دادن با يه دست لباس نخی و يه ورق کاغذ که تصديق می کرد من وظيفه مو انجام دادم و بعد برگشتم خونه ام تا از اونايی که ميليون ها از قبل من بالا کشيده بودن کار بخوام!

په پونه حرف خود را قطع کرد و انگشت سبابه را به طرزی با ابهت بالا برد:
- اعلاميه من اينه: اگه می خواين با يه جملهء تاريخی تموم با خط قرمز اضافه کنين که رفيق په پونه شرم داره از اينکه برای ثروتمند کردن اين آدمای کثيف جنگيده و خيلی مفتخر بود اگه می تونست امروز بگه که سرباز فراری بوده!"

نمی خوام به کسايی که به نظر خودشون شجاعانه از هر چيزی دفاع کردن توهين کنم. اما به نظر من اين افتخار رو اگه آدما به خودشون بدن که سرباز فراری باشن، يعنی اگه يه دفه انقدر همه عقل تو کله شون بياد که به ذات جنگ پی برن و ديگه برای هيچ آرمانی يه موجود ديگه رو حاضر ( ايشالا که درست نوشتم ) نباشن به کشتن بدن چيز می شه.. خيلی خوب می شه.


چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

چيزی که ازش می ترسم زندگی رو به بطالت گذروندنه. اين وبلاگ کاری به زندگيم نداره جز اينکه وقتمو می گيره. ديگه می خوام بيام پايين و از اينجا دور بشم. می خوام به استعدادام توجه کنم عوض مشکلات جامعه و خودم.
خداحافظ
دوستتون دارم

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

شرمنده ولی بازم خبر بد.
هر دو...

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

شيش بار بگو غول گازی غال گوز... نه همون

****
خود کم بين الدوله

****


دارم موسيقی دورهء فانوس آبی ام رو گوش می دم. موسيقی روزهای گرم، روزهای روشن، بی کولر و بی اميد.
فقط کاش اون پنجره ها هنوز اينجا بودند.. يا من هنوز اون بالا بودم و برای کشتی های دور ناديده علامت می فرستادم.

*****

زندگی ام با ديوانگی گره نخورده، بافته شده. تا ميام عاقل بشم همه چی به هم می ريزه. مرگ بر دانايی و حسابگری زنده باد خودم.
از آرشيو سپيده:
٭ سالها پيش توي يك تيم بسكتبال بودم ، برد برايم شيرين بود و خلقم را سر جا مي آورد اين بود كه بعد از برد با افراد تيم مقابلم بسيار مهربان بودم و اينرا نشانه اي از اخلاق ورزشكاريم مي دانستم. اما شكست طعم تلخي داشت ، فشردن دست رقيب بعد از باخت ديوانه ام مي كرد. سالها گذشت تا فهميدم ارزش در آن است كه ببازي و چالش تازه اي را تجربه كني!
چند روزه دارم به زن بودن فكر مي كنم. به نظرم زن بودن يعني چالش آنهم بي هيچ وقفه اي و اين تنها دليلي است كه اگر باز هم به دنيا آورده شوم ترجيح مي دهم زن باشم . برد لذت بخش است اما باخت براي انديشمند لذت ديگري است نه از نوعي كه بشود تصورش كرد. زن بودن يعني ديگرانت بازنده بپندارند و آزار دهند و تو با هر آزار رشد كني ، به شوي!
زن بودن يك نوع شباهتي با خدايي دارد ، از آنرو كه مي داني كه قدرتمندي اما نيازي به دخالت در كفر گوييهاي مردم نداري!
×××××××××××
از همه تان ممنونم به خاطر چالشهايي كه به من تقديم كردين:
از شما كه اتوبوس رو نگه داشتين تا درباره سينه هاي من اظهار نظر كنيد!
از شما كه توي تاكسي به دستتان اجازه دادين هر كاري بكند!
از شما كه جلوي پاي من نگه داشتين و مرا بدكاره انگاشتيد!
از شما كه وقتي 8 سالم بود خصوصي ترين اندامهاتون رو بهم نشان دادين و من بي آنكه بدانم خطر چيست تا خانه دويدم!
از شما كه خواستيد مرا بشكنيد : وجود مرا نا ديده گرفتيد ، جنسي رفتار كردين ، مرا چيني و گلوله برف انگاشتيد و حفاظتم كرديد به روش خودتان.
ممنونم! متشكرم!

جمعه، تیر ۱۳، ۱۳۸۲

آخه آدم غروب جمعه آخ که ديگه فرنگيس گوش می ده؟

چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲

ديروز دوتا از دوستای قديميم اومدن اينجا. فهميدم يکی شون داره الهيات مسيحی می خونه. قبلنا ديده بودم هی از اين نوارا گوش می ده که مسحيت رو موزيکال تبليغ می کنن، کتاب و جزوه هاشم ديده بودم.
بهش گفتم خوب، کی اسقف می شی حالا؟... اومدم بگم گرچه زن که اسقف نمی شه، ديدم خيلی طفلکی تعصب داره به کارش نگم بهتره. اما خوب، ديدم نگمم نمی شه که. خلاصه آخر سبک سنگين کردم اما به جای اينکه سنجيده تر بشه يه حرف بدتر زدم؛ چه جوری حاضر می شی راهی رو بری که به خاطر جنسيتت اجازه نداری تا آخرش بری؟
اخم کرد و جواب نداد. حق می دم بهش، حق می دم.

****

چند وقته از نقاشی به دور افتاده اين وبلاگ. خودمم همينطور.
زندگی م تحت تأثير خبرهای بدی که هر روز می خونم تيره شده. روزی هزاربار می بينم کاری از دستم برنمی ياد و فقط دارم اعصاب خودمو خورد می کنم. خيلی دلم می خواد برم و ديگه هيچوقت پيدام نشه. هيچ خبر تجاوز و آدم کشی و کودک آزاری و قصاص و... نشنوم.. می خوام دنيای خودمو بسازم، حتی اگه دروغ باشه. اصلاً می خوام خودمو گول بزنم. می خوام گوشامو بگيرم.. چشمامو ببندم. جلوی خودمو ببينم کافيه ديگه! اينجوری فقط بد بختی هايی که سر راه خودمه و من می تونم کاری براش بکنم رو می بينم... کاش می شد همين حالا اين کامپيوترو برای آخرين بار خاموش کنم.


****

چند روز پيش با دوستم رفته بوديم خون خودمونو تميز کنيم و يه کم خون بديم. من نمی دونستم کم خونی دارم و حالم بد شد. دوستم بعد از من خون داد و من که با آب انبه حالم جا اومده بود رفتم برای اونم بخرم که اگه يه وقت حالش بد شد بخوره. چيزی که پيش بينی نمی کردم اين بود که در راه بقالی با يکی از جلوه های عقدهء جنسی مواجه بشم: يه آقايی اومد بهم تنه زد و دستشو برد طرف دو عضو بدنم که در برهان خداشناسی می خونيم نشانهء شعور پروردگار است که کودک دار شدن انسان و نياز او به تغزيه رو پيشبينی کرده و اونها رو در بدن زن تعبيه نموده. نمی دونم از ضعف بود يا غير منتظره بودن ماجرا که فقط تونستم فشار کوچکی بهش وارد کنم و نيم متری از خودم دورش کنم. بعد با کمال تعجب ديدم چيزی که مردم بهش زل زدن و چشم ازش بر نمی دارن منم، نه ايشون.
جريان چيه؟ منکه سر در نمی يارم.
نه خداييش شما بودين چه احساسی بهتون دست می داد؟ چه فکری می کردين؟

****

چند وقت پيشا يه وبلاگ ديدم به اسم وبلاگ گی. نوشته بود چرا هم جنس گراهای ايرانی خجالت می کشن و گرايش خودشون رو پنهان می کنن. نوشته بود چرا گی ها سکوت می کنن چرا حرفشون رو نمی زنن.
بعد از اون يه روز تو کلاسمون بحثش پيش اومد و ديدم بين 20 تا دختر جوون حتی يه نفرم نيست که همجنس گرايی رو بهنجار بدونه و خيلی که لطف دارن می گن بيمارن. اوووووووووووووووووَه حالا حالاها کار داره تا همجنس گراهای ايرانی بتونن نفس راحت بکشن اونم به شرطی که ازهمين امروز مردم چيزای جديد در اين مورد بشنون.



بعضی مردها دوست دارند در حاشيه شان باشی.

می توانی گوشهء لپشان خيس بخوری و از شادی شان غلت بزنی. هر وقت نياز داشتی تنها باشی می توانی همراهشان شوی.
چه شادی بزرگی
ما جايی ايستاده ايم از تفکرهامان، که می دانيم نيازی نيست هميشه "باشيم". حتی نيازی نيست گدايی کنيم. به راحتی بر تصويرهای تازه سوار می شويم و به سرزمين ادراک و شهود نو می رسيم و اتراق می کنيم.


يه جورايی شرم آوره که از کسی به خاطر اعتقاداتش فاصله بگيريم. اما خوب اکثر آدمها اينطوری هستن خصوصاً کسانی که اعتقادات مذهبی شون عميقه، يا برعکس لامذهب متعصب هستند. کلاً اونهايی که از درست بودن عقايدشون مطمئن هستند تحمل خود بودن ديگری رو ندارن. برای همينه که توی جمع دوستانه سعی می کنيم از افکارمون به روشنی صحبت نکنيم. اينطوری روابطمون رو بيمه می کنيم و با دوستامون صرفاً خوش می گذرونيم. اين وسط آدمايی که با وجود اختلاف عقيده با هم دوست می شن و خالصانه محبت می کنن به نظر من خيلی قابل احترامن.
من دوتا دوست اينجوری دارم که هر دو عقايدشون با من زمين تا آسمون فرق داره و ايمانشون به درستی اونها محکم محکمه. منم که می دونين آدميَم که سخت می تونم جلو دهنمو بگيرم ديگه چی بشه. واسه همين از ته دل دوستشون دارم.
من از امروز به صحابهء نزديک حضرت رهبر پيوستم.

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲

بهتره آدم* وقتی دلخوره با کسی شوخی نکنه چون ممکنه از قبل به اشد شوخی محکومش کرده باشه بی اونکه بدونه.



مامانم وقتی می خواد فعلی رو به خودش استناد بده به جای من از کلمهء آدم استفاده می کنه حتی اگه موضوع به هيچ وجه عموميت نداشته باشه. حالا اينجا هم ممکنه موضوع فقط در مورد من صدق کنه اما به هر حال احتياط مستحب آن است که انسان امر را در مورد ديگری نيز محتمل بداند باشد که مفيد واقع گردد انشاءالله تعالی که خداوند به شما عمر طولانی دهد.

******

ديشب خواب می ديدم عقدت می کردم.....تموم تهرونو مهرت می کردم
نه جدی ديشب خواب ديدم يکی ديگه شدم. ينی خودم بودم اما صورت و بدنم کاملاً يه چيز ديگه بود. از قيافهء جديدم زياد خوشم نمی اومد اما چون پوستش خوب بود راضی بودم.
فکر کنم تعبيرش تمام تلاشی بود که اين چند روزه کردم تا احساس واقعی مو نشون ندم. چون احساسم با عقل جور در نمی اومد. اما آخرش گند زدم که کاش زودتر می زدم.





- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام... چيز.. بزمجّه!
- سوختی پنگوئن
- بزبچه بود؟
- نه بابا گوزمغز يه جور کلاغه من تو دهخدا ديدم.
افکار خصوصی:

آقای جنر وقتی مقاومت بدن دختران شير دوش رو در مقابل آبله ميبينه پی يافتن دليل بر مياد و بعد از تحقيقاتش به اين نتيجه ميرسه که ميکرب ضعيف شده آبله (يا نوعی از اون) از طريق زخم های پستان گاو ها به اين دخترها منتقل ميشده و همونطور که امروز همه ميدونيم ميکروب ضعيف شده باعث فعال شدن سيستم ايمنی بدن در مقابل بيماری ميشه. از جزييات پزشکی قضيه که من توش هيچی بارم نيست بگذريم، امروز داشتم فکر ميکردم اگه ادوار جنر هندو بود چی ميشد؟ گمان من اينه که اگر به اونجايی ميرسيد که بفهمه رابطه ای بين گاو ها مقاومت بدن شير دوش ها وجود داره و خرافه و اعتقادات مذهبی متوقفش نکنه، ديگه امکان نداشت جلوتر بره. همون جا تحقيقات رو متوقف ميکرد و به اين نتيجه ميرسيد از اونجا که گاو حيوون مقدسيه و يکی از فرم های عالی حياته برای همين هر کی باهاش در تماس باشه ديگه مريض نميشه. به نظر غلط هم نمياد نه؟ با اين حساب چند تا کشف و اختراع از دست ما ها در رفته؟ متاسفانه هيچوقت نميفهميم. مگر اول ادوارد جنر برامون کشف کنه، بعد ما تو قرآن پيداش کنيم.

بايگانی وبلاگ