شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۲

به پهلوی چپ غلت می زنم و ناگهان صحنه ها يادم می آيد. ديده بودم که تمام باغچه سر جايش برگشته، درخت گل توری همانطور که قبلاً بود و بقيهء بوته ها و درختچه ها. تعجب می کردم که تاحالا چطور از پنجره نگاهی نينداخته بودم که ببينم درخت هنوز اينجاست.
گل های توری درخشان و زنده تر از قبل اند.. و من آرام تر از تمام وقتی که تلاش می کردم تا رؤيای رويارويی را با آنچه الان گذشته است نبينم.
دوباره غلت می زنم روی جای زخم های دستم؛ ديگر پنهانشان نمی کنم. بعد هم طاق باز می خوابم روی ترکهای پوستم. کتاب را می دهم دست راستم..... سرپا می نشينم روبروی غم سر و ته چهره ام.
می دانی آدم چقدر احساس آزادی می کند؟

بايگانی وبلاگ