چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲

ديروز دوتا از دوستای قديميم اومدن اينجا. فهميدم يکی شون داره الهيات مسيحی می خونه. قبلنا ديده بودم هی از اين نوارا گوش می ده که مسحيت رو موزيکال تبليغ می کنن، کتاب و جزوه هاشم ديده بودم.
بهش گفتم خوب، کی اسقف می شی حالا؟... اومدم بگم گرچه زن که اسقف نمی شه، ديدم خيلی طفلکی تعصب داره به کارش نگم بهتره. اما خوب، ديدم نگمم نمی شه که. خلاصه آخر سبک سنگين کردم اما به جای اينکه سنجيده تر بشه يه حرف بدتر زدم؛ چه جوری حاضر می شی راهی رو بری که به خاطر جنسيتت اجازه نداری تا آخرش بری؟
اخم کرد و جواب نداد. حق می دم بهش، حق می دم.

****

چند وقته از نقاشی به دور افتاده اين وبلاگ. خودمم همينطور.
زندگی م تحت تأثير خبرهای بدی که هر روز می خونم تيره شده. روزی هزاربار می بينم کاری از دستم برنمی ياد و فقط دارم اعصاب خودمو خورد می کنم. خيلی دلم می خواد برم و ديگه هيچوقت پيدام نشه. هيچ خبر تجاوز و آدم کشی و کودک آزاری و قصاص و... نشنوم.. می خوام دنيای خودمو بسازم، حتی اگه دروغ باشه. اصلاً می خوام خودمو گول بزنم. می خوام گوشامو بگيرم.. چشمامو ببندم. جلوی خودمو ببينم کافيه ديگه! اينجوری فقط بد بختی هايی که سر راه خودمه و من می تونم کاری براش بکنم رو می بينم... کاش می شد همين حالا اين کامپيوترو برای آخرين بار خاموش کنم.


****

چند روز پيش با دوستم رفته بوديم خون خودمونو تميز کنيم و يه کم خون بديم. من نمی دونستم کم خونی دارم و حالم بد شد. دوستم بعد از من خون داد و من که با آب انبه حالم جا اومده بود رفتم برای اونم بخرم که اگه يه وقت حالش بد شد بخوره. چيزی که پيش بينی نمی کردم اين بود که در راه بقالی با يکی از جلوه های عقدهء جنسی مواجه بشم: يه آقايی اومد بهم تنه زد و دستشو برد طرف دو عضو بدنم که در برهان خداشناسی می خونيم نشانهء شعور پروردگار است که کودک دار شدن انسان و نياز او به تغزيه رو پيشبينی کرده و اونها رو در بدن زن تعبيه نموده. نمی دونم از ضعف بود يا غير منتظره بودن ماجرا که فقط تونستم فشار کوچکی بهش وارد کنم و نيم متری از خودم دورش کنم. بعد با کمال تعجب ديدم چيزی که مردم بهش زل زدن و چشم ازش بر نمی دارن منم، نه ايشون.
جريان چيه؟ منکه سر در نمی يارم.
نه خداييش شما بودين چه احساسی بهتون دست می داد؟ چه فکری می کردين؟

****

چند وقت پيشا يه وبلاگ ديدم به اسم وبلاگ گی. نوشته بود چرا هم جنس گراهای ايرانی خجالت می کشن و گرايش خودشون رو پنهان می کنن. نوشته بود چرا گی ها سکوت می کنن چرا حرفشون رو نمی زنن.
بعد از اون يه روز تو کلاسمون بحثش پيش اومد و ديدم بين 20 تا دختر جوون حتی يه نفرم نيست که همجنس گرايی رو بهنجار بدونه و خيلی که لطف دارن می گن بيمارن. اوووووووووووووووووَه حالا حالاها کار داره تا همجنس گراهای ايرانی بتونن نفس راحت بکشن اونم به شرطی که ازهمين امروز مردم چيزای جديد در اين مورد بشنون.



بايگانی وبلاگ