شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲

درسته که خدافظی کردم، اما ديفال اگه قول بده زياد وقتمو نگيره و وير به جونم نندازه که دقه به دقه چيز ميز روش بنويسم هر چند وقت يه بار بهش سر می زنم. راستش دلم نيومد اين تيکهء کتاب "دنيای کوچک دون کامليو" رو نخونين:
"- برای پيروزی خيلی کارا کردم! کافيه! وقتی بچه بودم از مادرم دزيدنم، تو يه سنگر گود ميخکوبم کردن، تنم رو پر از شيپيش و کثافتای ديگه کردن. بعد گرسنگی به ام دادن که بميرم[...] بيعدش يه دستمال چاپی با نقشهء ايتاليا به ام دادن با يه دست لباس نخی و يه ورق کاغذ که تصديق می کرد من وظيفه مو انجام دادم و بعد برگشتم خونه ام تا از اونايی که ميليون ها از قبل من بالا کشيده بودن کار بخوام!

په پونه حرف خود را قطع کرد و انگشت سبابه را به طرزی با ابهت بالا برد:
- اعلاميه من اينه: اگه می خواين با يه جملهء تاريخی تموم با خط قرمز اضافه کنين که رفيق په پونه شرم داره از اينکه برای ثروتمند کردن اين آدمای کثيف جنگيده و خيلی مفتخر بود اگه می تونست امروز بگه که سرباز فراری بوده!"

نمی خوام به کسايی که به نظر خودشون شجاعانه از هر چيزی دفاع کردن توهين کنم. اما به نظر من اين افتخار رو اگه آدما به خودشون بدن که سرباز فراری باشن، يعنی اگه يه دفه انقدر همه عقل تو کله شون بياد که به ذات جنگ پی برن و ديگه برای هيچ آرمانی يه موجود ديگه رو حاضر ( ايشالا که درست نوشتم ) نباشن به کشتن بدن چيز می شه.. خيلی خوب می شه.


بايگانی وبلاگ