یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۲

چربی شير و می گرفتيم با روغن اسب آبی و يه دونه دندون الاغ که با عسل کوبيديم قاطی می کرديم. آب دماغ تمساح و سيبيل گربه و خال وسط مار و پودر سم بز کوهی بهش اضافه می کرديم. يه کم خون گوسالهء سياه با پشگل پلاتيپوس می زديم تنگش. حالا جوشوندهء شاخ گاو نری که دوتا آدم عاقل رو سوراخ کرده باشه با بوی پای اون آدمای سوراخ عاقل رو می ريختيم و هم می زديم تا غليظ بشه و تبديل به پماد بشه. بعد می زديم به سرمون و روش يه کيسه می کشيديم و می ذاشتيم چند ساعت بمونه. بعدش می رفتيم کله مون رو می کرديم توی نيل می شُستيم و خيالمون راحت می شد که هر چقدر هم پير بشيم، عمرن موهامون سفيد نمی شه؛ اگه پنج هزار سال پيش تو مصر زندگی می کرديم.




شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۲

يک زن مغرور جهان سومی با شما صحبت می کند...

زنان ايران يکساله شد.

جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲

ثواب دنيا و آخرت:

حالا اگه فلان خاله خانباجی در مورد عروس بعدی چنين شرايطی رو بشنوه، دهنش شيش متر باز نمی مونه و نهايتش سه متر باز می مونه.

خانم دمتان بسی قيژ. ببين يه وبلاگ به اضافهء چندتا آدم فهميده يهو چند قدم می تونه جامعه رو به جلو هل بده.
سلام،
می خواستم بگويم وقتی تو شروع می کنی به بودن، منِ من، از تو و برای تو هيچ می شود.
نقاشی کن.
با دست من.. هرآنچه هست، تمام نوازشِ نکردهء اين دست.......... روغن بزرک، هان؟ آخ يا آن پاستل های خوردنیِ چيلی چيلی. تينر روی سقف رسوب می کند. قهوه هم فتير برايت درست می کنم.
قربانت
منِ با تو.

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

به همسر متوفای عزيزم

«من چه گناهی در حق تو کرده ام که بايد به اين وضع نکبت بار بيفتم؟ مگر من به تو چه کرده ام که بايد دستت را روی من بگذاری، در صورتی که خطايی مرتکب نشده ام؟ هنگامی که جوان بودم تو همسر من شدی و من با تو بودم. من به تمام سِمت های اداری منسوب شدم و با تو بودم. من هيچگاه تو را ترک نکردم و سبب اندوه قلبی تو نشدم... به ياد بياور، هنگامی که من به سربازان پيادهء فرعون و نيروی سواره فرمان می دادم، باعث شدم تا تو بيايی و آن ها در برابر تو تعظيم کنند. آن ها همگی هدايای خوب برای تو آوردند... هنگامی که تو بيمار بودی من نزد طبيب اعظم رفتم و او برای تو دارو تهيه کرد، او همهء کارهايی را که تو خواسته بودی انجام داد. هنگامی که مجبور بودم فرعون را در سفرش همراهی کنم همواره به فکر تو بودم و در آن هشت ماه هيچ مراقب خورد و خوراکم نبودم. هنگامی که به ممفيس بازگشتم، از فرعون پوزش طلبيدم و نزد تو برگشتم و همراه با ساکنان خانه ام برای تو بسيار عزاداری کردم.»

در مصر باستان، مردم معتقد بودند شخصی که فوت کرده است می تواند برای زندگان ناراحتی ايجاد کند. در اين نامهء باستانی که در کتاب "زندگی تحت سلطهء فراعنه" نوشتهء لئونارد کوترل آمده است، مردی که اخيراً همسرش فوت کرده و دچار بيماری گشته، از وی خواسته است تا خشمش را کمتر کند.



مصر باستان، برندا اسميت، ترجمهء آزيتا ياسائی




دوشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۲

تمام شب صدا را دنبال کردم، تا اگر شبيه چرخش کليد.. نه...نبود. شايد.. البته اگر...... می دانستم. من دو راهی شده ام. همان ها که نمی دانی از کدامشان بروی.
بيهوده است که برگردی. از آنطرف دو شاخه ام. همانها که به پريز می زنی. روشن که می شوم صدای جير جيرم خانه را بر می دارد.
اگر شبيه چرخش کليد بود..... از پله ها بالاتر می آمدی، يا آنقدر بالا نمی رفتی..

بسيار خوب. هر طور که تو بخواهی. نگرانت خواهم شد.

شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲

بدينوسيله در رفتگی شما از جمع آهوان و قاطی شدن خجسته تان با مرغان را تبريکات مبسوط عرض می نماييم.

بوس بوس

از طرف اهالی ديوار و حومه

جمعه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۲

>>>>>>>> کلاس هری پاتر <<<<<<<<<

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲

يه چيزی می غلته توی سينه ام که فقط می شه بخندمش. می خندمش. ياد قهوه که می افتم بيشتر قِل می خوره. برم يه قهوه درست کنم.....
يه تغيير بزرگی کردم، چيز شدم، مثلاً همين يکی، کاری ندارم چيه درست، با اينکه تصويری همراهش هست، کاری ندارم که تصوير رو به چيزی ربط بدم، يا بهش رنگ حقيقت بدم.. چجوری بگم؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه انگار در اين قالب دنيوی نمی گنجم..

تبصره: کسی که می خواد چيز درست حسابی بخونه سر ديوار نمی ره.






دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۲

بالاخره از شر اين ويروس شاخ شمشاد راحت شدم. اگه شما هنوز نشدين برين اينجا آنتی شو dlکنين.

یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲

فرمود:

It's okay to eat fish
cause they don't have any feelings

در جای ديگر فرمود:
I love myself better than you
I know it's wrong so what should I do?


پدرسوخته آنپلاگدش مارا خوش آيد و هر چه گوش کنيم خسته نبشويم.








وسط اين بساط بی خوابی به خودم می دم که چی؟ با اين ويروسه که شاخ شده بد جور.. هم دماغ مماغم ويروسی شده هم کامپيوترم.
توام يکاره اومدی بعد اين همه مدت کم روئی و ملاحظه يادت افتاد که؟ ..لالاهی لَ لله!! نمی خوام ديگه نمی خوام!! مثل بچهء آدم برو بيرون از کله م. تازه سرمام خوردم می گيری.

چيشميش کور دنديش نرم خودش پی سیش فورمت می کنی.

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

هشت سال با دوستی ما مخالفت کردن. پدرش دبير ادبيات بود و من هميشه کلی غصه می خوردم که چرا نمی تونم باهاش تخته بازی کنم. تو اين چند سال من و دوستم دائم يواشکی همديگر و می ديديم. فکر می کرديم به خاطر اينکه تو مهمونی من گرفتنش پدر مادرش دلخورن. يا مثلاً چون فکر می کنن دخترشون به من بيفته از اينی که هست شر تر می شه. چند ماه پيش فهميديم قضيه يه کم پيچيده تر از اين حرفاست. پدرش به خاطر يکی بودن فاميلی ما با يه سرهنگی که قبل از انقلاب تو کردستان بازجوييش کرده بوده، شک می کنه که بابای من همون سرهنگه باشه. مياد تو محل صاف از يه کسی که از هيچ کس خوبی نمی گه می پرسه بابای ندا چه کاره بوده قبلن، اونم می گه ساواکی!
اون سرهنگ بازجو، يه پسر داشته که از قضا شاگرد بابای دوستم هم بوده و گويا اوايل انقلاب کشته می شه. دوستم وقتی قضيه رو فهميد، براشون توضيح داد که اولاً اينا پسر نداشتن و ندارن، بعدم بابای ندا تو نيروی زمينی بوده و تا يه مدت بعد از انقلاب هم کارش رو تو ارتش ادامه داده.
خلاصه يه دفه برخوردا عوض شد. پريشب اومدن خونه مون. کلی با هم جُک مک گفتن و از اين در اون در و اينکه چه به سر ايران آوردن و فلان و بهمان.
بابا مامان من خيلی ازشون خوششون اومد و دائم از اون شب ازشون تعريف می کنن. اونا هم هر وقت زنگ می زنم می گن مامانت عجب خانم خوبی بود، بابات چقد بامزه بود و از اين حرفا.
خلاصه اينطوری.




چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۲

به خدا اينا نابغه ان!
ويروسُم بِده.

دوشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۲

-به چی فکر می کنی؟
- به دودی که از دودکش يه کلبه مياد بيرون که همهء چيز ميزای من توشه، لباسام، اسباب و وسايلم، آرزوهام و خاطراتمم توشه.. اون دوده منم.
فداتون بشم چقد تند تند ترجمه می کنين ماشالله.

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲

اين همه مثل بز رفتی کلاس اما بازم به کمک يکی ديگه احتياج داری. زنگ می زنی خونه شون. تصادفاً پسره و اتفاقاً با ابوطالب هم انگار نسبتی داره، پس وقتی باباش گوشی رو برمی داره دوبرابر می ترسی. وقتی اسمت رو می پرسه فاميليتو می گی که مطمئن بشن «کار» داری و به پسرشون چپ قرار نيست نگاه کنی. می گن از شرکت تماس گرفتين؟ و تو جلوی خودتو می گيری که نگی هه هه امروز که تعطيله! توضيح می دی که کارت چيه تا مطمئن شه عمرن يه پسرش چپ نگاه نمی کنی. می شنوی جناب ابن ابی طالب رفتن درخت کاری و من اگر اشکالی برام نداره يازده شب می تونم زنگ بزنم و باز می شنوی که ابوی شون متأسفن که کمکی نمی تونن بکنن.
گوشی رو می ذاری و گيجی. اسم کوچيکت رو می گفتی خوب.. مثل آدم.




چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲

شهرزاد ايستاده بالای سر رود و خيره است به خورشيد .. آوازش می رسد به گوش ما که بيست سی قدم جلوتر می رويم تا کوه را دور بزنيم. استاد برمی گردد به عقب: شهرزاد، نفسهايت را شاهد باش. لحظه را درياب.
نگاهم می کند.. دلخور است: می خواهم شاهد صدايم باشم. خرمن نارنجی را ببين! رود فيروزه ای را ببين... آوازم می آيد!
فکر می کنم: نفس برای زندگی يا زندگی برای شاهد شدن نفس؟

***

همه نشسته ايم در سالن عمومی. آخرين مراقبهء دست جمعی با حضور استاد است. صبح سکوت را شکسته ايم و تمام روز دلم خواسته با آن خانمهای سفيد پوش باوقار وسطی بازی کنم. سالن، به آرامی در اعماق «اين لحظه» غوطه می خورد.
ناگهان همه چيز به هم می ريزد. درست از زير بزرگترين پنجره صدای دزدگير ماشين و به دنبال آن صدای زنی می آيد: پريچهر! پريچهر! نفس بغل دستی ام بند می آيد. شصت و هشت ساله است و به قول خودش يک چپ دست استثنايی. زن صدای دزد گير ماشين را قطع کرده و با داماورکری جر و بحث می کند: مگه بيماری دارم که نبايد بيام تو؟ اومدم دنبال پريچهر دوستم! چرا نمی تونه بياد؟ مگه امروز دوره تموم نشده؟
با بسته شدن در صدای جر و بحث قطع می شود و زنی (همان زن؟) می زند زير آواز. همه در فکريم که چه صدای قشنگی دارد. با خودم فکر می کنم سالها بايد تعليم ديده باشد. سالن حالا پر از آدمهايست که هيچ تمرکزی ندارند. استاد دکمهء ضبط صوت را فشار می دهد و سرود پايان مراقبه در سالن شنيده می شود. صدای زن هم پر قدرت است، آواز نيروانا با گل سنگم گل سنگم او ترکيب جالبی از کار در آمده. از صداهای پق خنده می شود تصور کرد سی و سه نفر که در حالت لوتوس و با لب های جمع شده و در حال ترکيدن دارند جلوی خنده شان را به زور می گيرند چه منظره ای را به وجود می آورند.

***
بيرون همه دارند بلند بلند حرف می زنند و می خندند. استاد هم با پريچهر که گريه می کند و شرمنده است و داما ورکرها که خشمشان را پنهان کرده اند بالای پله ها ايستاده و با لبخند چيزهايی می گويد. يک ربع بعد پريچهر آرام است.
شهرزاد را پيدا می کنم و لبخندی به هم تحويل می دهيم: -ديدی چی شد؟ -آره.. صدا رو از در بيرون کنی از پنجره می آيد.
چشمهايش برق می زند.
با خودم فکر می کنم.....به پولکهای موّاج بر فراز انبوه تبريزی های نقره ای... آواز فيروزه ای رود، رقص نارنجی خرمن ها .. نفَس زندگی.. نفس برای زندگی.




دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲

يه دورهء سه روزه ( در واقع پنج روزه ) رفته بودم ويپاسانا. هری پاتر و که تموم کنم يه چيزايی می نويسم درباره اش.

بايگانی وبلاگ