پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲

يه چيزی می غلته توی سينه ام که فقط می شه بخندمش. می خندمش. ياد قهوه که می افتم بيشتر قِل می خوره. برم يه قهوه درست کنم.....
يه تغيير بزرگی کردم، چيز شدم، مثلاً همين يکی، کاری ندارم چيه درست، با اينکه تصويری همراهش هست، کاری ندارم که تصوير رو به چيزی ربط بدم، يا بهش رنگ حقيقت بدم.. چجوری بگم؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه انگار در اين قالب دنيوی نمی گنجم..

تبصره: کسی که می خواد چيز درست حسابی بخونه سر ديوار نمی ره.






بايگانی وبلاگ