پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

هشت سال با دوستی ما مخالفت کردن. پدرش دبير ادبيات بود و من هميشه کلی غصه می خوردم که چرا نمی تونم باهاش تخته بازی کنم. تو اين چند سال من و دوستم دائم يواشکی همديگر و می ديديم. فکر می کرديم به خاطر اينکه تو مهمونی من گرفتنش پدر مادرش دلخورن. يا مثلاً چون فکر می کنن دخترشون به من بيفته از اينی که هست شر تر می شه. چند ماه پيش فهميديم قضيه يه کم پيچيده تر از اين حرفاست. پدرش به خاطر يکی بودن فاميلی ما با يه سرهنگی که قبل از انقلاب تو کردستان بازجوييش کرده بوده، شک می کنه که بابای من همون سرهنگه باشه. مياد تو محل صاف از يه کسی که از هيچ کس خوبی نمی گه می پرسه بابای ندا چه کاره بوده قبلن، اونم می گه ساواکی!
اون سرهنگ بازجو، يه پسر داشته که از قضا شاگرد بابای دوستم هم بوده و گويا اوايل انقلاب کشته می شه. دوستم وقتی قضيه رو فهميد، براشون توضيح داد که اولاً اينا پسر نداشتن و ندارن، بعدم بابای ندا تو نيروی زمينی بوده و تا يه مدت بعد از انقلاب هم کارش رو تو ارتش ادامه داده.
خلاصه يه دفه برخوردا عوض شد. پريشب اومدن خونه مون. کلی با هم جُک مک گفتن و از اين در اون در و اينکه چه به سر ايران آوردن و فلان و بهمان.
بابا مامان من خيلی ازشون خوششون اومد و دائم از اون شب ازشون تعريف می کنن. اونا هم هر وقت زنگ می زنم می گن مامانت عجب خانم خوبی بود، بابات چقد بامزه بود و از اين حرفا.
خلاصه اينطوری.




بايگانی وبلاگ