جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲

سلام،
می خواستم بگويم وقتی تو شروع می کنی به بودن، منِ من، از تو و برای تو هيچ می شود.
نقاشی کن.
با دست من.. هرآنچه هست، تمام نوازشِ نکردهء اين دست.......... روغن بزرک، هان؟ آخ يا آن پاستل های خوردنیِ چيلی چيلی. تينر روی سقف رسوب می کند. قهوه هم فتير برايت درست می کنم.
قربانت
منِ با تو.

بايگانی وبلاگ