چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲

شهرزاد ايستاده بالای سر رود و خيره است به خورشيد .. آوازش می رسد به گوش ما که بيست سی قدم جلوتر می رويم تا کوه را دور بزنيم. استاد برمی گردد به عقب: شهرزاد، نفسهايت را شاهد باش. لحظه را درياب.
نگاهم می کند.. دلخور است: می خواهم شاهد صدايم باشم. خرمن نارنجی را ببين! رود فيروزه ای را ببين... آوازم می آيد!
فکر می کنم: نفس برای زندگی يا زندگی برای شاهد شدن نفس؟

***

همه نشسته ايم در سالن عمومی. آخرين مراقبهء دست جمعی با حضور استاد است. صبح سکوت را شکسته ايم و تمام روز دلم خواسته با آن خانمهای سفيد پوش باوقار وسطی بازی کنم. سالن، به آرامی در اعماق «اين لحظه» غوطه می خورد.
ناگهان همه چيز به هم می ريزد. درست از زير بزرگترين پنجره صدای دزدگير ماشين و به دنبال آن صدای زنی می آيد: پريچهر! پريچهر! نفس بغل دستی ام بند می آيد. شصت و هشت ساله است و به قول خودش يک چپ دست استثنايی. زن صدای دزد گير ماشين را قطع کرده و با داماورکری جر و بحث می کند: مگه بيماری دارم که نبايد بيام تو؟ اومدم دنبال پريچهر دوستم! چرا نمی تونه بياد؟ مگه امروز دوره تموم نشده؟
با بسته شدن در صدای جر و بحث قطع می شود و زنی (همان زن؟) می زند زير آواز. همه در فکريم که چه صدای قشنگی دارد. با خودم فکر می کنم سالها بايد تعليم ديده باشد. سالن حالا پر از آدمهايست که هيچ تمرکزی ندارند. استاد دکمهء ضبط صوت را فشار می دهد و سرود پايان مراقبه در سالن شنيده می شود. صدای زن هم پر قدرت است، آواز نيروانا با گل سنگم گل سنگم او ترکيب جالبی از کار در آمده. از صداهای پق خنده می شود تصور کرد سی و سه نفر که در حالت لوتوس و با لب های جمع شده و در حال ترکيدن دارند جلوی خنده شان را به زور می گيرند چه منظره ای را به وجود می آورند.

***
بيرون همه دارند بلند بلند حرف می زنند و می خندند. استاد هم با پريچهر که گريه می کند و شرمنده است و داما ورکرها که خشمشان را پنهان کرده اند بالای پله ها ايستاده و با لبخند چيزهايی می گويد. يک ربع بعد پريچهر آرام است.
شهرزاد را پيدا می کنم و لبخندی به هم تحويل می دهيم: -ديدی چی شد؟ -آره.. صدا رو از در بيرون کنی از پنجره می آيد.
چشمهايش برق می زند.
با خودم فکر می کنم.....به پولکهای موّاج بر فراز انبوه تبريزی های نقره ای... آواز فيروزه ای رود، رقص نارنجی خرمن ها .. نفَس زندگی.. نفس برای زندگی.




بايگانی وبلاگ