جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲

اين همه مثل بز رفتی کلاس اما بازم به کمک يکی ديگه احتياج داری. زنگ می زنی خونه شون. تصادفاً پسره و اتفاقاً با ابوطالب هم انگار نسبتی داره، پس وقتی باباش گوشی رو برمی داره دوبرابر می ترسی. وقتی اسمت رو می پرسه فاميليتو می گی که مطمئن بشن «کار» داری و به پسرشون چپ قرار نيست نگاه کنی. می گن از شرکت تماس گرفتين؟ و تو جلوی خودتو می گيری که نگی هه هه امروز که تعطيله! توضيح می دی که کارت چيه تا مطمئن شه عمرن يه پسرش چپ نگاه نمی کنی. می شنوی جناب ابن ابی طالب رفتن درخت کاری و من اگر اشکالی برام نداره يازده شب می تونم زنگ بزنم و باز می شنوی که ابوی شون متأسفن که کمکی نمی تونن بکنن.
گوشی رو می ذاری و گيجی. اسم کوچيکت رو می گفتی خوب.. مثل آدم.




بايگانی وبلاگ