دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنسرو گرفت و مثل بچه ها با هق هق رفت کنار خرابه های خونه اش نشست. زنش و دوتا بچه اش رو از دست داده بود. زنش اشرف بيست ساله و دخترش پنج ساله و پسرش سه ساله بودن.
نمی دونم چطور بگم اما دارم دق می کنم. عکس ها و تصويرها واقعاً دردآورن. همه نگرانيم برای بچه هايی که ممکنه دزديده بشن.
به فکرم رسيد توی ساکی که پر از لباس و پتو و کنسرو کردم يه نامه بگذارم و از رباينده خواهش کنم که بی خيال شه و بذاره ساک به دست يه نفر که نياز داره برسه.
دوستم که حامله اس ديشب می گفت شايد بره يه بچه بياره بزرگ کنه آخه بچه خيلی دوست داره. اما بعد فکر کرديم به آسونی بچه ها رو نمی دن.
حالا همه به فکر مقابله با زلزله افتادن. حالا همه به فکر ساختمون های محکم و ضد زلزله افتادن. همه دارن ساک لباس و غذا کنار می ذارن. مردم به فکر زلزلهء تهران افتادن و به فکر چاره برای اون روزن که می دونيم يه روزی مياد. يه جورايی انگار بمی ها فدای مردم شهرهای ديگه شدن.
الان بعد از اين فاجعه همه فهميدن زلزله به بی حجابی و پوشدگی مردم کاری نداره. ديگه روزنامه هايی که سر زلزلهء ازمير ترکيه چرت و پرت های خنده آور راجع به گناه کاری مردم و عذاب الهی گفته بودن ساکت شدن و بهت زده فقط عمق فاجعه رو روايت می کنن.
دلم می خواد دست کنم توی تلويزيون و مرد ريشويی رو که داره از تقدير الهی می گه وادار کنم از راههای پيشگيری و محکم ساختن ساختمون ها بگه و آموزش مردم برای روزی که اين حادثه اتفاق بيفته.
بغل دستيش رو که دلم می خواد خفه کنم. داره از موهبت زندگی کردن در زمان نظام جمهوری اسلامی می گه. با يه صدا و لبخند ملايم! انگار می خواد از باريدن بارون طلا تو شهر بم بگه.
هنوز نرفتم ساک رو بدم. فکر می کنم هنوز کامل نشده و شنيدم ماشين برای بردن اجناس کمه و توی انبارها تلنبار شدن. می خوام الان برم نايلون بخرم. شنيدم بارون اومده و همهء چادرها رو آب برداشته.
ديشب بقالی سر کوچه گفت هرچی آب معدنی داشته مردم خريدن و تموم شده.
شبکهء خبر داره می گه لوازمی که الان خيلی نياز دارن لوازم پانسمان و ماسکه.
فعلن.
پ.ن: خدا پدر بی بی سی رو بيامرزه که تصوير جديد نشون می ده.
سهشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۲
مهتاب مرد
يکی از مهربانترين هايی که می شناختم..
مهتاب دور از ما مرد
مهتاب، مهتاب مهربان.. کاش قبل از سفر ديده بودمت..شايد حالا انقدر دلم برايت تنگ نبود.
مهتاب دور از تهران مرد، در سفر. قرار بود سفری مذهبی باشد، اما ابدی شد. به ارمنستان رفت و بعد هم به کليسای مرکزی در ترکيه.. در مقصد دومش برای هميشه خواهد ماند..
مهتاب مرد و حتی نمی توانيم به مادرش تسليت بگوييم.می خواهد تنها باشد. مطلقاً تنها. نمی خواهد از مرگ مهتاب چيزی بگويد يا بشنود.
.. چرا انقدر عاشق مسيح شده بود؟ حالا معشوق را ديده است؟ آيا به رستاخيز رسيده است؟
دلم می خواهد بترکد.. کاش می شد برای هميشه خاموش شوم.
يکی از مهربانترين هايی که می شناختم..
مهتاب دور از ما مرد
مهتاب، مهتاب مهربان.. کاش قبل از سفر ديده بودمت..شايد حالا انقدر دلم برايت تنگ نبود.
مهتاب دور از تهران مرد، در سفر. قرار بود سفری مذهبی باشد، اما ابدی شد. به ارمنستان رفت و بعد هم به کليسای مرکزی در ترکيه.. در مقصد دومش برای هميشه خواهد ماند..
مهتاب مرد و حتی نمی توانيم به مادرش تسليت بگوييم.می خواهد تنها باشد. مطلقاً تنها. نمی خواهد از مرگ مهتاب چيزی بگويد يا بشنود.
.. چرا انقدر عاشق مسيح شده بود؟ حالا معشوق را ديده است؟ آيا به رستاخيز رسيده است؟
دلم می خواهد بترکد.. کاش می شد برای هميشه خاموش شوم.
دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲
ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن پيرمردی که چهارتا دختر پسرم هست که پسرا با هم می رقصن دخترا با هم.
يه مادربزرگ انجيری هم بود که به جای قصه گفتن تا جا داشت آجيل خورد و بقيه اش رو هم ريخت تو دستمالش و گره اش زد که بعداً بخوره. خيلی صورتش موقهء جويدن با مزه می شد. انقد دوست داشتم ازش فيلم بگيرم که نگو. ولی فکر کردم احمقانه به نظر مياد.
آخر شب قرار شد همه به نوبت آواز بخونن و با اصرار از مامان منم خواستن که بخونه. اولش خوب خوند اما وسطش شعر يادش رفت زد زير خنده.
يه چيزی فهميدم. مردا تا جوونن خيلی بد ايرانی می رقصن اما پير که می شن رقصشون قشنگ می شه. انگار رقص ايرانی رو هر چی سنگين تر برقصی بهتره. نه مثل پسر صاحبخونه که عرض اتاق پذيرايی رو با يه قر يه وری طی الباسن می کرد.
يه مادربزرگ انجيری هم بود که به جای قصه گفتن تا جا داشت آجيل خورد و بقيه اش رو هم ريخت تو دستمالش و گره اش زد که بعداً بخوره. خيلی صورتش موقهء جويدن با مزه می شد. انقد دوست داشتم ازش فيلم بگيرم که نگو. ولی فکر کردم احمقانه به نظر مياد.
آخر شب قرار شد همه به نوبت آواز بخونن و با اصرار از مامان منم خواستن که بخونه. اولش خوب خوند اما وسطش شعر يادش رفت زد زير خنده.
يه چيزی فهميدم. مردا تا جوونن خيلی بد ايرانی می رقصن اما پير که می شن رقصشون قشنگ می شه. انگار رقص ايرانی رو هر چی سنگين تر برقصی بهتره. نه مثل پسر صاحبخونه که عرض اتاق پذيرايی رو با يه قر يه وری طی الباسن می کرد.
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
تلخ تلخ
يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زندگی آرومی داره و جدای بعضی مشکلات از شوهرش راضيه. اين يکی لم داده رو کاناپه. اون يکی چارزانو نشسته و اشک می ريزه. اونی که لم داده سرش رو برمی گردونه طرف من: هر کاری می خوای بکن، فقط ازدواج نکن. اونی که چارزانو نشسته با گريه می گه: آره خيلی بده.. خيلی.. نمی تونی تصور کنی اگه يه روزی رابطهء آدم خراب شه.. اصلاً با دوستی قابل مقايسه نيست.. اونی که لم داده آه می کشه: همين که آزادی و قيد و بند نداری خود زندگيه.. دارم بهت می گم. هر کار می خوای بکن اما اين يکی رو نو زندگيت مرتکب نشو.
تصور می کنم که يکی منتظر بود من برم براش پلو آبکش کنم. آخر هفته مادر پدرش منتظر بودن بريم خونشون و چند ساعت معذب و غريبه بشينم و سعی کنم خانم باشم! نگران اين باشم که کسی از فاميل تازه ام نوشته های خلمن خليم رو نبينه و يه وقت فحشی چيزی از دهنم در نره..
وای نمی تونم ديگه بهش فکر کنم احساس می کنم می خوام خفه بشم. خودتون سوتی هايی که من می تونم بدم رو تصور کنين!
*****
خدا يا هر چه که هست يا نيست رو شکر که نه در پايانم و نه آغاز. جام خوبه. تو محيط خنثیِ احساسيم می خوام حالا حالاها بمونم. و ابروهای قشنگ و شوخ طبعی و "پا" بودن تو هم نمی تونه از اين حالت درم بياره.
خوبه که اهل وبلاگ هم نيستی و مجبور نيستم نظرات عجيب غريب ديگران رو تحمل کنم و غصه بخورم که فلانی فکر می کنه دارم سرکسی رو کلاه می ذارم يا بيساری فکر می کنه "عشق ارزش نداره" و اگه بخوای می تونه ثابت هم بکنه.
گرچه شايد همين تلخيها خيلی بيشتر به درد آدم بخوره.. خوبه سعی کنم طعم تلخش يادم بمونه.
يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زندگی آرومی داره و جدای بعضی مشکلات از شوهرش راضيه. اين يکی لم داده رو کاناپه. اون يکی چارزانو نشسته و اشک می ريزه. اونی که لم داده سرش رو برمی گردونه طرف من: هر کاری می خوای بکن، فقط ازدواج نکن. اونی که چارزانو نشسته با گريه می گه: آره خيلی بده.. خيلی.. نمی تونی تصور کنی اگه يه روزی رابطهء آدم خراب شه.. اصلاً با دوستی قابل مقايسه نيست.. اونی که لم داده آه می کشه: همين که آزادی و قيد و بند نداری خود زندگيه.. دارم بهت می گم. هر کار می خوای بکن اما اين يکی رو نو زندگيت مرتکب نشو.
تصور می کنم که يکی منتظر بود من برم براش پلو آبکش کنم. آخر هفته مادر پدرش منتظر بودن بريم خونشون و چند ساعت معذب و غريبه بشينم و سعی کنم خانم باشم! نگران اين باشم که کسی از فاميل تازه ام نوشته های خلمن خليم رو نبينه و يه وقت فحشی چيزی از دهنم در نره..
وای نمی تونم ديگه بهش فکر کنم احساس می کنم می خوام خفه بشم. خودتون سوتی هايی که من می تونم بدم رو تصور کنين!
*****
خدا يا هر چه که هست يا نيست رو شکر که نه در پايانم و نه آغاز. جام خوبه. تو محيط خنثیِ احساسيم می خوام حالا حالاها بمونم. و ابروهای قشنگ و شوخ طبعی و "پا" بودن تو هم نمی تونه از اين حالت درم بياره.
خوبه که اهل وبلاگ هم نيستی و مجبور نيستم نظرات عجيب غريب ديگران رو تحمل کنم و غصه بخورم که فلانی فکر می کنه دارم سرکسی رو کلاه می ذارم يا بيساری فکر می کنه "عشق ارزش نداره" و اگه بخوای می تونه ثابت هم بکنه.
گرچه شايد همين تلخيها خيلی بيشتر به درد آدم بخوره.. خوبه سعی کنم طعم تلخش يادم بمونه.
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲
ديشب سر شام چی ببينم خوبه؟
يه نفر که همراه يه گروه روی رودخانهء آمازون داره سفر می کنه سوسک آبی بزرگی توی گلوش گير کرده و نفسسش بند اومده، و دوستانش برای اينکه نمی ره گلوش رو سوراخ می کنن و يه نی می چپونن تو سراخ که هوا به ريه هاش برسه. قلپ قلپ خون از سوراخ گلوش می ريزه بيرون اما بالاخره به هوش مياد.
آخرای فيلم خوشبختانه شام تموم شده بود وگرنه وقتی مار غول پيکر مايکل کين رو درسته می بلعه و بالا مياره تمام زحمتی که بابت فرودادن سوسيس ها کشيده بودم هدر می رفت.
از اين فيلما زياد می بينم اين روزا اما سر شام يه لذت بوخوصوصی داره.
****
اينو بخونين.
من با شما موافقم خسن آقا. عبادی چيزی از شهامت کم نداره و حرفهايی که اخيراً زده برای من هم نااميد کننده بوده خيلی زياد. اما از هر رويدادی که بتونه کمک کنه به اينکه بنياد گرايی و خشونت دينی از بين بره استقبال می کنم. روش عبادی و حرفهايی که می زنه (به جز اون هايی که در داخل ايران اين چند وقته گفت) می تونه باعث بشه خشونت مسلمونها و بنيادگراهای اديان ديگه کمتر بشه. اينه که مهمه.
خوب من اگه همهء نظرامو نگم می ميرم. نمی دونم چرا اما يه نقطه ضعف عجيبی نسبت به پيرمرد پيرزن ها دارم. قيافهء خسته و اوضاع نزار صدام رو هم که ديدم دلم سوخت به حالش. گوجه فرنگی پرت نکنين خودمم می دونم چه کارايی کرده ولی خوب.. الان ديگه خيلی پير و مريض و تحقير شده اس.
يه نفر که همراه يه گروه روی رودخانهء آمازون داره سفر می کنه سوسک آبی بزرگی توی گلوش گير کرده و نفسسش بند اومده، و دوستانش برای اينکه نمی ره گلوش رو سوراخ می کنن و يه نی می چپونن تو سراخ که هوا به ريه هاش برسه. قلپ قلپ خون از سوراخ گلوش می ريزه بيرون اما بالاخره به هوش مياد.
آخرای فيلم خوشبختانه شام تموم شده بود وگرنه وقتی مار غول پيکر مايکل کين رو درسته می بلعه و بالا مياره تمام زحمتی که بابت فرودادن سوسيس ها کشيده بودم هدر می رفت.
از اين فيلما زياد می بينم اين روزا اما سر شام يه لذت بوخوصوصی داره.
****
اينو بخونين.
من با شما موافقم خسن آقا. عبادی چيزی از شهامت کم نداره و حرفهايی که اخيراً زده برای من هم نااميد کننده بوده خيلی زياد. اما از هر رويدادی که بتونه کمک کنه به اينکه بنياد گرايی و خشونت دينی از بين بره استقبال می کنم. روش عبادی و حرفهايی که می زنه (به جز اون هايی که در داخل ايران اين چند وقته گفت) می تونه باعث بشه خشونت مسلمونها و بنيادگراهای اديان ديگه کمتر بشه. اينه که مهمه.
خوب من اگه همهء نظرامو نگم می ميرم. نمی دونم چرا اما يه نقطه ضعف عجيبی نسبت به پيرمرد پيرزن ها دارم. قيافهء خسته و اوضاع نزار صدام رو هم که ديدم دلم سوخت به حالش. گوجه فرنگی پرت نکنين خودمم می دونم چه کارايی کرده ولی خوب.. الان ديگه خيلی پير و مريض و تحقير شده اس.
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
سخنرانی امشب شيرين عبادی انفجار نور بود. ما جميعاً کف نموده بوديم. مخصوصاً که تيکه های نابی به نظام معزم مکرم انداخت.
پ.ن: ما امشب ديديم نمی دونم مراسم اعطای جايزه امشب بود يا نه.
پ.ن: ما امشب ديديم نمی دونم مراسم اعطای جايزه امشب بود يا نه.
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲
چشمم انگار چپه چون تلويزوين رو اونورکی چشم زدم، يه هفته س برنامه هاش از اين رو به اون رو شده! امروز راجع به هنر بت سازی ( مجسمه سازی کفار ) برنامه داشت! ديروز يه راز بقای زبان اصلی با زير نويس فارسی داشت. چند شب پيشام يه سريال خيلی قشنگ داشت با بازی های خيلی خوب ( اون پسره که تو زی زی گولو آقای پدر بود اسمش چی بود؟ خيلی هنرمنده. اون بازی می کرد با آتنه فقيه نصيری در نقش يه دختر کر و لال که اونم خيلی قشنگ نقشش رو اجرا کرد )
اينطور که معلومه تمام جهان اسلام هم اگه ماه رمضون عيدشون باشه ايران ساز عزا می زنه. برنامه های تلويزيون توی ماه رمضون امسال ديگه واقعن آخرش بود. از اون طرف تلويزيون عرب ها رو که می گيری می بينی صدتا فيلم جديد خريدن به مناسبت "عيد رمضان" همچين می سوزی که...
آخه چرا با اين همه عزا که برای اين دو جين اوليای خدای دين داريم و تازه سوم و هفتم و چهلمشونم بايد عزا بگيريم ديگه ماه رمضون رو شکل ختم انعام می کنين؟
ديگه بيشتر از اين امکان نداره مردم رو زده کرد، شما چه پشتکاری دارين!
اينطور که معلومه تمام جهان اسلام هم اگه ماه رمضون عيدشون باشه ايران ساز عزا می زنه. برنامه های تلويزيون توی ماه رمضون امسال ديگه واقعن آخرش بود. از اون طرف تلويزيون عرب ها رو که می گيری می بينی صدتا فيلم جديد خريدن به مناسبت "عيد رمضان" همچين می سوزی که...
آخه چرا با اين همه عزا که برای اين دو جين اوليای خدای دين داريم و تازه سوم و هفتم و چهلمشونم بايد عزا بگيريم ديگه ماه رمضون رو شکل ختم انعام می کنين؟
ديگه بيشتر از اين امکان نداره مردم رو زده کرد، شما چه پشتکاری دارين!
ماجراهای پسرخاله
زينگ!
- کيه؟
- سلام!
- شما؟
- ام.. ندا تويی؟
- آره (؟)
- من پسر خالهء نجلام، چندتا سؤال داشتم ازت.
- (؟!)
چند دقيقه بعد: -از دختر خاله ام خبر نداری؟
- نه...
- يادته می خواستم طراح بدنهء ماشين بشم؟
- آره... شدی؟
- نه. می دونستی تو رشت مد شده همه تريپ لاو می شن؟
- نه.
-دوتا از دوستای من فاب زدن از صب تا شب با دوست دختراشونن. من تقريباً تنها شدم. راستی گفتی از دخترخاله های من خبر نداری نه؟
- نه. خيلی ناگهانی اسباب کشی کردن...
- آره می دونم.
- (!)
- هنوز گير می دين به يه چيزی بعد زود ولش می کنين؟
- نمی دونم، نه.. چطور؟
- آخه اون موقه ها کوزه رنگ می کردين بعد زود ولش کردين. يه مدت هم به هم فحش می دادين اما يهو ديگه ندادين!
- آهان.
- الان داشتم قدم می زدم، يه دفه دلم تنگ شد گفتم بيام اينجا (لبخند)..
- ...
- هنوزم در حاليکه حوله پيچيدی به سرت و صورتتو زرد کردی از پنجره کوچه رو نگاه می کنی؟
- نه ديگه اين عادتمو ترک کردم!!
- ديدی دماغم شکسته؟ سيب خورد به دماغم..
- آهان..
-هنوزم دوستات عجيب غريبن؟
- نه ديگه غير از نجی اينا فعلن دوست عجيب غريب گيرم نيومده.
-منظورت اينه که دخترخاله های من زشتن؟
- نه منظورم اينه که عجيب غريبن..
- خب من ديگه برم. خيلی خوشحال شدم..
- منم...
- راستی اين چرت و پرتا چيه می خونی؟
- چيزه...
- خيلی خوشحال شدم..
- منم همينطور.. مطمئنی ديگه سؤالی نداری؟
- آره مرسی.
- حالا خوب فکر کن بازم سؤال اگه داری بپرس ها!
- رشت مشت نمی يای؟
- مشت چرا...
- خوب پس بعدن می بينمت..
زينگ!
- کيه؟
- سلام!
- شما؟
- ام.. ندا تويی؟
- آره (؟)
- من پسر خالهء نجلام، چندتا سؤال داشتم ازت.
- (؟!)
چند دقيقه بعد: -از دختر خاله ام خبر نداری؟
- نه...
- يادته می خواستم طراح بدنهء ماشين بشم؟
- آره... شدی؟
- نه. می دونستی تو رشت مد شده همه تريپ لاو می شن؟
- نه.
-دوتا از دوستای من فاب زدن از صب تا شب با دوست دختراشونن. من تقريباً تنها شدم. راستی گفتی از دخترخاله های من خبر نداری نه؟
- نه. خيلی ناگهانی اسباب کشی کردن...
- آره می دونم.
- (!)
- هنوز گير می دين به يه چيزی بعد زود ولش می کنين؟
- نمی دونم، نه.. چطور؟
- آخه اون موقه ها کوزه رنگ می کردين بعد زود ولش کردين. يه مدت هم به هم فحش می دادين اما يهو ديگه ندادين!
- آهان.
- الان داشتم قدم می زدم، يه دفه دلم تنگ شد گفتم بيام اينجا (لبخند)..
- ...
- هنوزم در حاليکه حوله پيچيدی به سرت و صورتتو زرد کردی از پنجره کوچه رو نگاه می کنی؟
- نه ديگه اين عادتمو ترک کردم!!
- ديدی دماغم شکسته؟ سيب خورد به دماغم..
- آهان..
-هنوزم دوستات عجيب غريبن؟
- نه ديگه غير از نجی اينا فعلن دوست عجيب غريب گيرم نيومده.
-منظورت اينه که دخترخاله های من زشتن؟
- نه منظورم اينه که عجيب غريبن..
- خب من ديگه برم. خيلی خوشحال شدم..
- منم...
- راستی اين چرت و پرتا چيه می خونی؟
- چيزه...
- خيلی خوشحال شدم..
- منم همينطور.. مطمئنی ديگه سؤالی نداری؟
- آره مرسی.
- حالا خوب فکر کن بازم سؤال اگه داری بپرس ها!
- رشت مشت نمی يای؟
- مشت چرا...
- خوب پس بعدن می بينمت..
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
چرا هيچ کس توی ايران به فکر اين نيست که الان خيلی خوب می شه محصولات هری پاتری توليد کرد؟ من خودم با کمال ميل همکاری می کنم.
چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲
دخترهء خل می دونه من آبروداری بلد نيستم سر بزنگا می خندونتم. رفته بوديم خونهء استاد پيانوی دوستم. دفعهء اول که منو برده بود قبل از اينکه برسيم گفت اونجا سه تا عکس بزرگ رو ديوار هست که عکسای عروسی معلممه. عکس شوهرشو نگاه کن که ما می گيم "نصفه" س بفهمی يعنی چی ولی سعی کن اگه خنده ت گرفت يه بهانهء ديگه پيدا کنی.
به محض اولين نگاهی که به عکسهای قاب شده انداختم منظور دوستمو فهميدم؛ داماد توی عکس وايساده بود اما هم قد معلم دوستم بود که نشسته بود و بيچاره بد شانسی آورده بود و زود هم کچل شده بود و ريز نقش تر به نظر می رسيد.
امروز برای دومين بار رفتيم خونه شون و "استاد" با نگاه آرزو مندی فنجونشو داد دستم تا براش فال بگيرم. دلم نيومد بگم خيلی وقته اعتقادی به فال ندارم و ديگه نمی تونم چيزی ببينم و فنجونشو گرفتم که ببينم. اما تا برش گردوندم يه تلفن و يه چهرهء غمگين با حالت رمانتيک کنار تلفن و يه عالمه قلب و ملب و شراب شيراز و عسل سبلان و زعفران خراسان و پستهء رفسنجان و بوس و موس ( به گيلکی نخونيد! ) واينا ديدم و همه رو گفتم و اونم هاج و واج نشست منو نگاه کرد و آخر با لهجهء ارمنی به دوستم گفت: اين دوستت عجب زد تو خال! ندا جان تو کجا بودی تا حالا؟
بعدم سفرهء دلشو برای ما باز کرد و گفت که ازدواجش از روی لجبازی بوده از بس مامانش اينا محدودش می کردن و حتی حق نداشته پيانو تمرين کنه و اولين پيانوش رو با بدبختی می خره و آخر سر در حاليکه به عکس های رو ديوار پشت سرش اشاره می کرد با اکراه گفت: منم رفتم اينو گرفتم! هر چی گفتن نکن لج کردم و بالاخره حرفمو به کرسی نشوندم و گرفتمش... (ما آگاهانه به هم نگاه نمی کرديم چون بی برو برگرد آبرو ريزی می شد) ... اما خوب بعدن فهميدم اشتباه بزرگی کردم و اونم وقتی بود که دوباره عاشق شدم .. اونم ديونه وار عاشق منه و منتظره که من طلاق بگيرم تا با هم عروسی کنيم.. خيلی مثل هميم...
دوستم پريد وسط حرفش: بله همونطور که گفتيد نصفهء همين.
آره آفرين دقيقن! نصفهء منه.. واقعاً نصفمه...
خب، منظور اين خانم از نصفه با اون معنی که ما توی ذهنمون داشتيم کنار هم توی مغز من بدون انفجار خنده امکان نداشت برای همين با سرفه های الکی دويدم طرف آشپزخونه اما احساس عجيبی داشتم که دهن کش اومده از خندهء بی صدام از پشت کله ام معلومه.
اصولن من با اين دوستم که هستم بايد تمرين کنم با جاهای ديگهء بدنم بخندم، به درد می خوره.
به محض اولين نگاهی که به عکسهای قاب شده انداختم منظور دوستمو فهميدم؛ داماد توی عکس وايساده بود اما هم قد معلم دوستم بود که نشسته بود و بيچاره بد شانسی آورده بود و زود هم کچل شده بود و ريز نقش تر به نظر می رسيد.
امروز برای دومين بار رفتيم خونه شون و "استاد" با نگاه آرزو مندی فنجونشو داد دستم تا براش فال بگيرم. دلم نيومد بگم خيلی وقته اعتقادی به فال ندارم و ديگه نمی تونم چيزی ببينم و فنجونشو گرفتم که ببينم. اما تا برش گردوندم يه تلفن و يه چهرهء غمگين با حالت رمانتيک کنار تلفن و يه عالمه قلب و ملب و شراب شيراز و عسل سبلان و زعفران خراسان و پستهء رفسنجان و بوس و موس ( به گيلکی نخونيد! ) واينا ديدم و همه رو گفتم و اونم هاج و واج نشست منو نگاه کرد و آخر با لهجهء ارمنی به دوستم گفت: اين دوستت عجب زد تو خال! ندا جان تو کجا بودی تا حالا؟
بعدم سفرهء دلشو برای ما باز کرد و گفت که ازدواجش از روی لجبازی بوده از بس مامانش اينا محدودش می کردن و حتی حق نداشته پيانو تمرين کنه و اولين پيانوش رو با بدبختی می خره و آخر سر در حاليکه به عکس های رو ديوار پشت سرش اشاره می کرد با اکراه گفت: منم رفتم اينو گرفتم! هر چی گفتن نکن لج کردم و بالاخره حرفمو به کرسی نشوندم و گرفتمش... (ما آگاهانه به هم نگاه نمی کرديم چون بی برو برگرد آبرو ريزی می شد) ... اما خوب بعدن فهميدم اشتباه بزرگی کردم و اونم وقتی بود که دوباره عاشق شدم .. اونم ديونه وار عاشق منه و منتظره که من طلاق بگيرم تا با هم عروسی کنيم.. خيلی مثل هميم...
دوستم پريد وسط حرفش: بله همونطور که گفتيد نصفهء همين.
آره آفرين دقيقن! نصفهء منه.. واقعاً نصفمه...
خب، منظور اين خانم از نصفه با اون معنی که ما توی ذهنمون داشتيم کنار هم توی مغز من بدون انفجار خنده امکان نداشت برای همين با سرفه های الکی دويدم طرف آشپزخونه اما احساس عجيبی داشتم که دهن کش اومده از خندهء بی صدام از پشت کله ام معلومه.
اصولن من با اين دوستم که هستم بايد تمرين کنم با جاهای ديگهء بدنم بخندم، به درد می خوره.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
دسامبر
(12)
- دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنس...
- فعلن در ِ اينجا گل گرفته خواهد بود.
- مهتاب مرد يکی از مهربانترين هايی که می شناختم.. مه...
- ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن ...
- تلخ تلخ يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زن...
- ديشب سر شام چی ببينم خوبه؟ يه نفر که همراه يه گر...
- سخنرانی امشب شيرين عبادی انفجار نور بود. ما جميعاً...
- اژدهای يخی؛ الوان سابق. قبلنا از دهانش آتش می با...
- چشمم انگار چپه چون تلويزوين رو اونورکی چشم زدم، يه...
- ماجراهای پسرخاله زينگ! - کيه؟ - سلام! - شما؟ - ام...
- چرا هيچ کس توی ايران به فکر اين نيست که الان خيلی ...
- دخترهء خل می دونه من آبروداری بلد نيستم سر بزنگا م...
-
▼
دسامبر
(12)