ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن پيرمردی که چهارتا دختر پسرم هست که پسرا با هم می رقصن دخترا با هم.
يه مادربزرگ انجيری هم بود که به جای قصه گفتن تا جا داشت آجيل خورد و بقيه اش رو هم ريخت تو دستمالش و گره اش زد که بعداً بخوره. خيلی صورتش موقهء جويدن با مزه می شد. انقد دوست داشتم ازش فيلم بگيرم که نگو. ولی فکر کردم احمقانه به نظر مياد.
آخر شب قرار شد همه به نوبت آواز بخونن و با اصرار از مامان منم خواستن که بخونه. اولش خوب خوند اما وسطش شعر يادش رفت زد زير خنده.
يه چيزی فهميدم. مردا تا جوونن خيلی بد ايرانی می رقصن اما پير که می شن رقصشون قشنگ می شه. انگار رقص ايرانی رو هر چی سنگين تر برقصی بهتره. نه مثل پسر صاحبخونه که عرض اتاق پذيرايی رو با يه قر يه وری طی الباسن می کرد.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
دسامبر
(12)
- دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنس...
- فعلن در ِ اينجا گل گرفته خواهد بود.
- مهتاب مرد يکی از مهربانترين هايی که می شناختم.. مه...
- ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن ...
- تلخ تلخ يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زن...
- ديشب سر شام چی ببينم خوبه؟ يه نفر که همراه يه گر...
- سخنرانی امشب شيرين عبادی انفجار نور بود. ما جميعاً...
- اژدهای يخی؛ الوان سابق. قبلنا از دهانش آتش می با...
- چشمم انگار چپه چون تلويزوين رو اونورکی چشم زدم، يه...
- ماجراهای پسرخاله زينگ! - کيه؟ - سلام! - شما؟ - ام...
- چرا هيچ کس توی ايران به فکر اين نيست که الان خيلی ...
- دخترهء خل می دونه من آبروداری بلد نيستم سر بزنگا م...
-
▼
دسامبر
(12)