دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲

ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن پيرمردی که چهارتا دختر پسرم هست که پسرا با هم می رقصن دخترا با هم.
يه مادربزرگ انجيری هم بود که به جای قصه گفتن تا جا داشت آجيل خورد و بقيه اش رو هم ريخت تو دستمالش و گره اش زد که بعداً بخوره. خيلی صورتش موقهء جويدن با مزه می شد. انقد دوست داشتم ازش فيلم بگيرم که نگو. ولی فکر کردم احمقانه به نظر مياد.
آخر شب قرار شد همه به نوبت آواز بخونن و با اصرار از مامان منم خواستن که بخونه. اولش خوب خوند اما وسطش شعر يادش رفت زد زير خنده.
يه چيزی فهميدم. مردا تا جوونن خيلی بد ايرانی می رقصن اما پير که می شن رقصشون قشنگ می شه. انگار رقص ايرانی رو هر چی سنگين تر برقصی بهتره. نه مثل پسر صاحبخونه که عرض اتاق پذيرايی رو با يه قر يه وری طی الباسن می کرد.




بايگانی وبلاگ