یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

تلخ تلخ

يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زندگی آرومی داره و جدای بعضی مشکلات از شوهرش راضيه. اين يکی لم داده رو کاناپه. اون يکی چارزانو نشسته و اشک می ريزه. اونی که لم داده سرش رو برمی گردونه طرف من: هر کاری می خوای بکن، فقط ازدواج نکن. اونی که چارزانو نشسته با گريه می گه: آره خيلی بده.. خيلی.. نمی تونی تصور کنی اگه يه روزی رابطهء آدم خراب شه.. اصلاً با دوستی قابل مقايسه نيست.. اونی که لم داده آه می کشه: همين که آزادی و قيد و بند نداری خود زندگيه.. دارم بهت می گم. هر کار می خوای بکن اما اين يکی رو نو زندگيت مرتکب نشو.
تصور می کنم که يکی منتظر بود من برم براش پلو آبکش کنم. آخر هفته مادر پدرش منتظر بودن بريم خونشون و چند ساعت معذب و غريبه بشينم و سعی کنم خانم باشم! نگران اين باشم که کسی از فاميل تازه ام نوشته های خلمن خليم رو نبينه و يه وقت فحشی چيزی از دهنم در نره..
وای نمی تونم ديگه بهش فکر کنم احساس می کنم می خوام خفه بشم. خودتون سوتی هايی که من می تونم بدم رو تصور کنين!

*****
خدا يا هر چه که هست يا نيست رو شکر که نه در پايانم و نه آغاز. جام خوبه. تو محيط خنثیِ احساسيم می خوام حالا حالاها بمونم. و ابروهای قشنگ و شوخ طبعی و "پا" بودن تو هم نمی تونه از اين حالت درم بياره.

خوبه که اهل وبلاگ هم نيستی و مجبور نيستم نظرات عجيب غريب ديگران رو تحمل کنم و غصه بخورم که فلانی فکر می کنه دارم سرکسی رو کلاه می ذارم يا بيساری فکر می کنه "عشق ارزش نداره" و اگه بخوای می تونه ثابت هم بکنه.

گرچه شايد همين تلخيها خيلی بيشتر به درد آدم بخوره.. خوبه سعی کنم طعم تلخش يادم بمونه.




بايگانی وبلاگ