سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۳

ای وای که در شهر گدائی قدغن شد......... ولگردی و انگشت نمائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

در عدليه قانون مجازات نوشتند...............از بهر ولنگار مکافات نوشتند
ما را همه مستوجب آفات نوشتند..............آن گردش و آن کامروائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

بايد کسی آواز ببازار نخواند..................در رهگذری آدم بيکار نماند
شاعر سخن هجو به مردم نپراند..............فحاشی و بيهوده سرائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

برپا نکند معرکه لوطی سخنور...............بازی نکند هيچ نه ميمون و نه عنتر
مرشد ز نشابور نوشته بقلندر.................القاب نقيب و نقبائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

جنگير نبايد دهد آزار اجنه...................اندر سر ناخن کند احضار اجنه
شد تخته دگر رونق بازار اجنه...............با لشگر جن قلعه گشائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

افسون گری و مار گرفتن شده ممنوع........وانعقرب جرار گرفتن شده ممنوع
در معرکه دينار گرفتن شده ممنوع............آن همهمه و هرزه درائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

بايد احدی پردهء تصوير نيارد................شکل شهدا را بسر ره نگذارد
هر رهگذری را ز عمل باز ندارد...........ای پرده گيان چهره نمائی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار

درهای مداخل همه ره بسته برويم..........زد سنگ ستم چرخ جفا جو بسبويم
گفتم چو بيايی غم دل با تو بگويم...........ديگر چه بيايی چه نيايی قدغن شد

برو لبشو تو بگذار
غبغبشو تو بگذار
غبغبشو که ديدی
مطلبشو بو بگذار


(از روزنامهء نسيم شمال زمان صدارت سيد ضياءالدين)

"شکر تلخ" نوشتهء جعفر شهری


******

The Queen was appreciative ....








دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۳

م.ت عزيز، سلام. اميدوارم که حالت خوب باشد و کسالتی نداشته باشی. اگر از احوالات اينجانب خواسته باشی ملالی نيست جز دوری پلووِر موهر شما که رويش يکه کاج کوچک گلدوزی شده، که خودت هم در آن باشی و يک لبخند هم پايين دماغ بزرگت که آدم را عجيب ياد گوزن های شمالی می اندازد خود نمايی کند.

چند سال است که خاطرهء چرت زدن های نيم روزمان گاه به گاه يادم می آيد، آنوقت ها که از بس خوش می گذشت تو دو ترم مشروط شدی و من هم انگار نه انگار زندگی داشتم.

سالها چه برق آسا و بی اعتنا می گذرند....

هنوز هم وقتی losing my religion را گوش می دهيم کسی اگر باشد که مهمانی تولد پوريا آنسال که خانهء ما گرفتند آمده باشد می گويد " نچ نچ... ندا و دوستش يادته چطور وحشيانه می رقصيدند؟ اگر همديگرو ول کرده بودند مثل کارتون تام و جری که پرت می شن جاشون روی ديوار سوراخ می شه می شد! ..."

... از همان آغاز ده سال پيش از اين تو را همراه نيافتم، چهار سال و نيم اما طول کشيد تا قسمتی از روان و خاطراتم که خانهء تو بود، کنار مادربزرگ تازه رفته، زير فرشی که رويش کشيده بودند پنهان کردم و گذاشتم ببرند دفنش کنند.. شروع کردم به اينکه تو را نبينم و تو ديدی که هيچ وقت آنقدر بی نياز از تو و دور از تنهايی نبودم.

يکماه بعد آمدی، با پلک ها و پوتينهای سنگين. دورهء آموزشی را تمام کرده بودی و سر هر پست شبانه اشک های درشت انداخته بودی روی برف سفيد. گفتی اگر بخواهم می توانی نشانم بدهی چه ممتد و عميق می توانی گريه کنی.. گفتی نمی دانم فاصلهء برج ديده بانی با برفهای آزاد آنطرف چه اقيانوسی است..و چقدر خشم آور و نا اميد کننده است که منتظر آدمنت نباشم..

نپرسيدی چقدر چه ساده بود گذاشتن تو و رفتن [ به هيچ کجا ] با آن سردی مُرده که به تنم خورده بود و آنهمه خورد کنندگی حرفهايت و آنهمه بزير کشيدنم با نگاه از بالايت که به دوش خاطراتم می کشيدم .. آن همه روزها که دوستت داشتم و می توانستم هر چه دارم با تو قسمت کنم.
گريه ات را می خواستم چه کنم؟

نه آن سرباز شکست خوردهء پريشان دلم را به تنگيدن وا می دارد و نه اين بيزنس من خوش برخوردی که حالا می شناسم، دلم برای آن دانشجوی سخت افزار واحد جنوب تنگ است که هر روز از جلوی در دانشگاه از ماشين پدرش پياده می شد و راهش را کج می کرد و می آمد هشت صبح با من صبحانه بخورد.. و مواظب باشد که لاکپشته زير پا نرود و پوست پرتقال ها را با غرغر از روی فرش بردارد.. بازوهايش برايم گشاد و گشاده بود و انتهای شست دستانش چاله ای داشت که آدم را وسوسه می کرد ويسکی اش را توی آن بريزد و بنوشد...
چند سال گذشته؟ چند ماه؟ آخرين بار کی بود؟

باز آمدی، می خواستی بدانی ازدواج کنی خوب است؟ دوستی ناپايدار است، نه؟.. دخترها را بايد پايبند کرد، نظر من چيست؟.. يا شايد چيزهای ديگر که يادم نمی آيد... گفتم نمی دانم، می شود، شايد بشود..برای تو شايد راه خوب همين است..

باز آمدی.. گفتم دودل نباش، فقط يادت باشد، مرا يادت باشد [آنطور نباش که با من بودی].. و برو.. و يادم آمد اوايلِ همان ده سال پيش از اين، روزی گفته بودی عادت کرده ام به تو.. و پيش از آن شبی در راه پله آستين کت خاکستری ات از پس بوسهء اول ساييده شده بود به موهايم..و زير جلد موهايم گلهای هميشه خاکستری رويانده بود.

بعد از آن در کمپی تو را ديدم، دل تنگ عروست بودی و من آمده بودم دلتنگيم را در دامنهء سبلان بکارم و دلم را در قله اش آزاد کنم.

م.ت عزيز..سالها چه برق آسا و بی اعتنا می گذرند...

تو پيش می رفتی و کم کم بازارياب خبره ای شدی برای برگه های بيمه ات، و من فلسفه می بافتم و هی خود و ديگران را به رهايی دعوت می کردم.. با برگها عشق می کردم و با مايتس* های غبار نشين فانوس کوچک آبی ام که هنوز هم گاهی خوابش را می بينم می رقصيدم، با آهنگ آفتاب تابستان بی کولر.

تمام اين سالها، هرگز کسی را نيافتم که بتواند از موهايم گل بروياند.. تو را نمی خواستم، هرگز دزدانه چيزی نخواستم..
اما امشب، نمی دانم چرا دلم می خواهد تو بيايی، گرچه هوا گرمِ بهاری است، پلوور خاکستری ات را پوشيده باشی.. تنها چند دقيقه سرم را در گودی شانه و گردنت بگذارم.. چشمهايم را ببندم و تو دستت را روی گوشم بگذاری که چند وقت است پر از چرا و چطور می شود و يخ می کند و نمی گذارد بخوابم...

آهسته به پشتم بزنی .... و آنقدر بمانی تا خستگی چند ساله روحم را به در کنم.







* موجودات ذره بينی که در الياف بالشت (بالش؟) و تشک و کف پوش ها زندگی می کنند.

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳

"مگه تو از تفکر ملاطفت آميز و نگاه شورانگيز من نسبت به خودت بی خبری؟ من فکر می کردم با هم راحت هستيم، واسه همينم گفتم شايد لازم نباشه چيزهايی رو رعايت کنم.. فکر کردم خودت متوجه می شی قصد بدی نداشتم.."
"مگر يک زن چی می خواد؟ تنها اينکه مردی دوستش داشته باشد. منم که دوست دارم..."


پناه بر ديوانگان، آقايان... پناه بر ديوانگان.







اين ترمم عقب افتادم! (((((((((: اين ترمم عقب افتادم! لعنت به اين عقب افتادن ها! لعنت به اين پيش نرفتن کار! اَه!!!!!!!!
نکنه اصن نشه؟
نکنه آخرشم من نقاش حسابی نشم؟
آيتک کجايی؟ بگو که می شم!! بگووووووووووووووووووووووووووووووو!



چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۳

sal e no mobarak

ahali e Ziaroo o hoome

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۲

الان که عصبانيت ظهر رفته می بينم که چه متن تند و بدی نوشتم. اما پاکش نمی کنم. بارها نظرم رو در اين مورد گفتم؛ اگر زن ها از حقوق اوليه شون محرومند يک دليل بزرگش خودشون هستند. اگه اون خانم واقعاً برای کار بياد سر کار و نه برای "همسر شاغل" بودن، درست مثل همکار ديگرش که هميشه کار آدم رو بدون ناز و کرشمه و طول دادن و چشم و ابرو اومدن انجام می ده، شايد کمتر کسی به خودش جرأت بده دم از لزوم حقوق کمتر برای خانم ها و سهميه بندی و اين جور تبعيض ها بزنه.

خودم هر جا ديدم حقی از هر کس پايمال شده مثل اسفند از جا پريدم و ناراحت شدم، قسمت بزرگی از احساساتی که تو زندگيم تجربه کردم مربوط می شده به تبعيض هايی که روی زندگی هر زنی سايهء سياهش رو ديدم. اما بيشتر از هر چيز به تير خشم و حسد خانم ها گرفتار شدم.

نمونهء کوچکش چند روز پيش اتفاق افتاد که خود اون آدم هم شرمنده شد وقتی صحبت کرديم در موردش، که الان بر می گردم تعريف می کنم.



می شه قبلش يکی بهم بگه چرا مطلب جديد که پابليش می کنم جديداً، قبلی ناپديد می شه؟

********
آخه چاقاله! خرس مينياتوری! پنگوئن پشت و رو! پيوند مرغ و اورانگوتان! تو برا چی ميای بانک وايميسی پشت باجه؟ تو که ترجيح می دی بخرامی و کاغذای ميز اون ور بانک رو مرتب کنی و بعد با ناز بيای منو ورنداز کنی، چرا پشت باجهء اول می شينی؟ نمی گی مردم اشتباهی فکر می کنن تو قراره تروال ازشون تحويل بگيری؟ واسه من عشوه نيا، هيچ احساسی نسبت بهش ندارم جز نفرت از اينکه می بينم نيومدی اينجا "کار" کنی! نمی گم اومدی دلبری کنی، اما همه چی تو اون کلهء پوکت هست جز فکر کردن به کار.

چرا؟ چون روابطت تو زندگی شخصی اين شکليه؟ چون دوست نداری اون مقنعهء سياه سرت باشه اما شوهر متعصب يا قوانين محل کار مجبورت کرده بپوشيش؟ چون فاميل جديدی پيدا کردی که دائم بهت حسودی می کنن، داوريت می کنن و ازت توقع دارن؟
چرا دختر باجه بغلی که اون حلقهء سنگين و پر نگين تو دستش نيست از اين دلبريا نمی کنه؟ بی خود نيست می گن طرف رفته قاطی مرغا نه؟ راجع به اين جمله نظرت چيه؟


***********

بيست ساله دارم مطابق سليقهء ديگران لباس می پوشم. چون ديگران فکر می کنن ديدن سر من گناهه هر وقت می خوام برم بيرون بايد به سرم دستمال ببندم. تو گرما و سرما.
هر روز رو سرم بيشتر سنگينی می کنه اما چاره ای ندارم جز اينکه تحملش کنم. بيست سال گذشته و هنوز بهش عادت نکردم. تصميم هم ندارم عادت کنم.
بچگی ام زير اون مقنعهء بد رنگ دم کرد و و بد رنگ شد، نوجوونيم رو تو هول و تکون گذروندم که نکنه از ريختم خوششون نياد و بگيرنم. تو همون روزا يه بار گله ای گرفتنمون و جرم منو نوشتن ناخن بلند!! بعد ياد گرفتم چطوری آسه برم آسه بيام، درست مثل يه خرگوش مؤدب. اما هيچ وقت به خرگوش بودن خو نکردم.
هميشه از ديدن دخترهايی که تونستن به اين وضع عادت کنن غبطه می خورم. کاش منم می تونستم با اين گره ای که دم گلومه و می خواد خفه ام کنه اونطوری پيتزا گاز بزنم...

***********

يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک پنجره ام. بهش می گم سلام ناناز! نمی شنوه. می خوام پنجره رو باز کنم بهش دونه تعارف کنم می دونم زهره ترک می شه بيچاره قلب کوچولوش تاپ تاپ شروع می کنه زدن منصرف می شم. می گم شايد اگه خيلی لبخند بزنم بفهمه دوستشم باهاش کاری ندارم.
تو اين فکرام که کله اش رو يه ور می کنه نيم رخکی يه نگاه می ندازه تو. دوباره می گم سلام چاق جون!
يه خورده تند تند پشت پنجره قدم می زنه و بعد سينهء گرد و قلمبه شو می ده عقب و بال می زنه و می ره...
خدافظ کله پخ چاق جون ناناز..







یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۲

يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک پنجره ام. بهش می گم سلام ناناز! نمی شنوه. می خوام پنجره رو باز کنم بهش دونه تعارف کنم می دونم زهره ترک می شه بيچاره قلب کوچولوش تاپ تاپ شروع می کنه زدن منصرف می شم. می گم شايد اگه خيلی لبخند بزنم بفهمه دوستشم باهاش کاری ندارم.
تو اين فکرام که کله اش رو يه ور می کنه نيم رخکی يه نگاه می ندازه تو. دوباره می گم سلام چاق جون!
يه خورده تند تند پشت پنجره قدم می زنه و بعد سينهء گرد و قلمبه شو می ده عقب و بال می زنه و می ره...
خدافظ کله پخ چاق جون ناناز..




پ.ن : اين نوشته شيطانی است. آخه شمارهء نظرخواهيش شد 666. گول لحن نازنازيش رو نخوريد.

شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲

ای خدا کشتی بفرست...

وقتی حالم بد بود اردشير همه اش اينو می گفت..
سال 78 دقيقاً همين روزا با هم آشنا شديم. من اون موقع روزای بدی داشتم. خيلی نااميد بودم.اردشير همه اش حرف از زندگی می زد و عشق به زندگی.. خوب يادم هست که می گفت همه چيز زندگی شگفت انگيزه حتی همين نفس کشيدن ساده که بهش فکر نمی کنيم. صداش قشنگ بود شعر هم خوب می خوند. عاشق شاملو بود.

الان وقتی فکر می کنم که اردشير ديگه نفس نمی کشه، اردشيری که من حداقل دو سه ماه تمام وقتم رو باهاش بودم، و انقدر شناختمش که می دونم تمام وقتش رو يا مطالعه می کرد يا موسيقی گوش می داد يا تئاتر کار می کرد، يا تمرين تنفس می کرد و من که سيگار می کشيدم مدام می گفت اکسيژن خونت رو با سيگار داغون می کنی.. مشروب شفافيت روح آدم رو از بين می بره.. قهوه زيادش مثل يک محرک عمل می کنه...

من داشتم غذا می خوردم و وبلاگ ندا رو می خوندم. خوندم که اردشير افشين راد چينين و چنان... رفتم تو لينک هايی که داده بود. نزديک بود دوتا شاخ در بيارم. اردشيری که من می شناسم آدم عقل گرا، چطوری از پنجره پريده پايين؟ چطوری بوی مشروب می داده؟

الان که فکر می کنم اردشير با اون لذت از زندگی حرف می زد و با اين ذلت مرد و فکر می کنم يه سری آدم تو روزای محرم بيرون مهمونی می گيرن تو تکيه بساط نشئه بازی راه می ندازن و خيلی کارای زشت ديگه.. و می دونم اردشير چقدر خوشحال بوده وقتی داشته اين فيلم رو کار می کرده و نتونسته حتی تمومش کنه.. دلم می خواد را بيفتم برم سازمان ملل هوار بزنم بگم من يه آدمی رو می شناختم که چارشنبه سوری زنگ زده بود خونه مون پريای شاملو رو می خوند می گفت از افق جرينگ جرينگ صدای زنجير می اومد.. بگم اينجا داره صدای زنجير مياد نمی شنوين؟

چرا ديو گله نداره؟ يعنی الان اردشير پيش پرياس؟

چشماش يه جور قهوه ای شفاف عجيبی بود. دستهای خيلی قشنگی هم داشت. خيلی هوای دوستاشو داشت.

من يه عالم درگيری برام پيش اومد و ديگه همو نديديم. هيچ خبری ازش نداشتم. يه بار تو تلويزيون ديدمش.. الان با خودم فکر می کنم چقدر می تونست همه چيز يه جور ديگه باشه... اردشير فيلمشو تموم کنه.. بازم شعر بخونه. بازم از يه نفس کشيدن ساده لذت ببره.

يه شعری بود که خيلی دوستش داشت؛ خوشا به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره... زندگی اردشير خيلی زود به قاف رسيد. يه زندگی خيلی کوتاه، برای آدمی که هزاران هزار نقشه داشت، آرزو داشت.. سر هيچ مرد.

کجا داريم زندگی می کنيم؟ دستمون به چی بنده؟ ای خدا کشتی بفرست


بدون نام


*****************************************

يکی از دوستان من اردشير رو می شناخت. داشتيم با هم چت می کرديم ديدم داره تو مسنجر جيغ می زنه.. که می دونی اردشير کيه؟... با هم اومده بودن خونهء ما يه بار، وقتی گفت شناختمش.
از وقتی فهميده حالش خيلی بده. مدام از اردشير حرف می زنه. وبلاگم رو در اختيارش گذاشتم که حرف هاش رو بزنه.

چرا اردشير آخه؟ به قول همين دوستم حتی چايی هم با احتياط می خورد نکنه انرژی هاش به هم بريزه. ممکن نيست مشروب خورده باشه. چرا بايد اينطوری کشته بشه؟
به خودم می گم اينجا جنگه.. يعنی زنده می مونيم؟




به دلايل نا معلومی پست قبليم ديده نمی شه با اينکه اينجا توی اديتور می بينمش. حالا بلاگر که قاط زدنش تموم شد دوباره پابليشش می کنم.
يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيست سال همديگرو پيدا می کنن و هردوشون عوض شدن و بند و بساط فِس و رمنس آخرشم لابد به خاطر عشق و وفاداری و اينا يه صحنه تو فرودگاه داشته باشيم با هواپيمايی که می ره و يه نفر که جا می مونه و يکی ديگه که با سرعت خودشو به فرودگاه رسونده (اَی!) و بعد صحنه هايی از در آغوش گرفتن های اشک آلود و...

******
هر وقت دلم برای کسی تنگه از تعداد فنجونای قهوه ام می فهمم. چه خرم خوب از خود دل می شه فهميد ديگه نه؟ نه ديگه آخه وقتی می خوای با احتياط از کنار زندگی بگذری ياد می گيری زياد محل دلت و تنگياش نذاری.

******
راستی هنوز هم که اون گرد نقره ای سايه مانند رو پشت پلکهات داری! و همون تلخی مشترک، احساس ناديده گرفته شدن فرديتت که از تو يه آدم سرد و ساکت ساخت و از من شايد يه آدم تلخ.
هنوز همونقدر تخسی و من هنوز همونقدر ار آدم تخس خوشم مياد. ولی خوب... کسی که با درد تکهء بزرگی از خودش رو بريده صبوری نداره. حتی به قدر يه دلتنگی کوچک.




پ.ن اين نوشته يکی مونده به آخر وبلاگ بود که یه دلايلی که برام روشن نيست غيب شده بود. مجبور شدم دوباره پابليشش کنم.



پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲

ای خدا کشتی بفرست...

وقتی حالم بد بود اردشير همه اش اينو می گفت..
سال 78 دقيقاً همين روزا با هم آشنا شديم. من اون موقع روزای بدی داشتم. خيلی نااميد بودم.اردشير همه اش حرف از زندگی می زد و عشق به زندگی.. خوب يادم هست که می گفت همه چيز زندگی شگفت انگيزه حتی همين نفس کشيدن ساده که بهش فکر نمی کنيم. صداش قشنگ بود شعر هم خوب می خوند. عاشق شاملو بود.

الان وقتی فکر می کنم که اردشير ديگه نفس نمی کشه، اردشيری که من حداقل دو سه ماه تمام وقتم رو باهاش بودم، و انقدر شناختمش که می دونم تمام وقتش رو يا مطالعه می کرد يا موسيقی گوش می داد يا تئاتر کار می کرد، يا تمرين تنفس می کرد و من که سيگار می کشيدم مدام می گفت اکسيژن خونت رو با سيگار داغون می کنی.. مشروب شفافيت روح آدم رو از بين می بره.. قهوه زيادش مثل يک محرک عمل می کنه...

من داشتم غذا می خوردم و وبلاگ ندا رو می خوندم. خوندم که اردشير افشين راد چينين و چنان... رفتم تو لينک هايی که داده بود. نزديک بود دوتا شاخ در بيارم. اردشيری که من می شناسم آدم عقل گرا، چطوری از پنجره پريده پايين؟ چطوری بوی مشروب می داده؟

الان که فکر می کنم اردشير با اون لذت از زندگی حرف می زد و با اين ذلت مرد و فکر می کنم يه سری آدم تو روزای محرم بيرون مهمونی می گيرن تو تکيه بساط نشئه بازی راه می ندازن و خيلی کارای زشت ديگه.. و می دونم اردشير چقدر خوشحال بوده وقتی داشته اين فيلم رو کار می کرده و نتونسته حتی تمومش کنه.. دلم می خواد را بيفتم برم سازمان ملل هوار بزنم بگم من يه آدمی رو می شناختم که چارشنبه سوری زنگ زده بود خونه مون پريای شاملو رو می خوند می گفت از افق جرينگ جرينگ صدای زنجير می اومد.. بگم اينجا داره صدای زنجير مياد نمی شنوين؟

چرا ديو گله نداره؟ يعنی الان اردشير پيش پرياس؟

چشماش يه جور قهوه ای شفاف عجيبی بود. دستهای خيلی قشنگی هم داشت. خيلی هوای دوستاشو داشت.

من يه عالم درگيری برام پيش اومد و ديگه همو نديديم. هيچ خبری ازش نداشتم. يه بار تو تلويزيون ديدمش.. الان با خودم فکر می کنم چقدر می تونست همه چيز يه جور ديگه باشه... اردشير فيلمشو تموم کنه.. بازم شعر بخونه. بازم از يه نفس کشيدن ساده لذت ببره.

يه شعری بود که خيلی دوستش داشت؛ خوشا به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره... زندگی اردشير خيلی زود به قاف رسيد. يه زندگی خيلی کوتاه، برای آدمی که هزاران هزار نقشه داشت، آرزو داشت.. سر هيچ مرد.

کجا داريم زندگی می کنيم؟ دستمون به چی بنده؟ ای خدا کشتی بفرست


بدون نام


*****************************************

يکی از دوستان من اردشير رو می شناخت. داشتيم با هم چت می کرديم ديدم داره تو مسنجر جيغ می زنه.. که می دونی اردشير کيه؟... با هم اومده بودن خونهء ما يه بار، وقتی گفت شناختمش.
از وقتی فهميده حالش خيلی بده. مدام از اردشير حرف می زنه. وبلاگم رو در اختيارش گذاشتم که حرف هاش رو بزنه.

چرا اردشير آخه؟ به قول همين دوستم حتی چايی هم با احتياط می خورد نکنه انرژی هاش به هم بريزه. ممکن نيست مشروب خورده باشه. چرا بايد اينطوری کشته بشه؟
به خودم می گم اينجا جنگه.. يعنی زنده می مونيم؟




به دلايل نا معلومی پست قبليم ديده نمی شه با اينکه اينجا توی اديتور می بينمش. حالا بلاگر که قاط زدنش تموم شد دوباره پابليشش می کنم.

چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۲

يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيست سال همديگرو پيدا می کنن و هردوشون عوض شدن و بند و بساط فِس و رمنس آخرشم لابد به خاطر عشق و وفاداری و اينا يه صحنه تو فرودگاه داشته باشيم با هواپيمايی که می ره و يه نفر که جا می مونه و يکی ديگه که با سرعت خودشو به فرودگاه رسونده (اَی!) و بعد صحنه هايی از در آغوش گرفتن های اشک آلود و...

******
هر وقت دلم برای کسی تنگه از تعداد فنجونای قهوه ام می فهمم. چه خرم خوب از خود دل می شه فهميد ديگه نه؟ نه ديگه آخه وقتی می خوای با احتياط از کنار زندگی بگذری ياد می گيری زياد محل دلت و تنگياش نذاری.

******
راستی هنوز هم که اون گرد نقره ای سايه مانند رو پشت پلکهات داری! و همون تلخی مشترک، احساس ناديده گرفته شدن فرديتت که از تو يه آدم سرد و ساکت ساخت و از من شايد يه آدم تلخ.
هنوز همونقدر تخسی و من هنوز همونقدر ار آدم تخس خوشم مياد. ولی خوب... کسی که با درد تکهء بزرگی از خودش رو بريده صبوری نداره. حتی به قدر يه دلتنگی کوچک.



دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۲

بابا اين پسر آملی هام خوشتيپن ها! قرار شده بريم آمل زندگی کنيم با هما :D

زيارو خيلی خوش گذشت هر کس آدرس فتوپيجم رو داره بره ببينه عکساشو گذاشتم.


يه خبر که زبودنمو بند آورده. اردشير افشين راد در حال فرار کردن از دست مأمورين کشته شده، به خاطر يه مهمونی کوفتی ناقابل. خبرش رو از سردبيرخودم پيدا کردم.

اين يک گزارش ديگه است که می گه در اثر شکنجه و ضرب و شتم توسط نيروهای انصار کشته شده و احتمال سقوط ضعيف است.

چی بگم بگم متأسفم؟ خيلی بيشتر از اينهاست دردم.


چهارشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۲

ضبط رو از برق کشيدم ببرم تو اتاق، بعد وسط راه نشستم رو زمين حيرون که اين چرا نمی خونه ديگه...

دارم می رم فردا زيارو. يه دهات نزديک آمل. خيلی وقتم هست نرفتم مسافرت. اما دلم نمی خواد برم. گرچه هر وقت به دلم افتاده نرم جايی و رفتم خيلی خوش گذشته جز يه بار که يه پيک نيک خيلی لوسی رفتيم.

خدافظ فعلن. خدا اين مودی که من الان توشم نسيب هيچ کدومتون نکنه. اگه بايد می نوستم نصيب خودتون زحمت بکشين با صاد بخونينش لطفاً..
تازگيهام که هر وقت آن لاين می شم صدتا صفحه پابرهنه می دواَن وسط...






دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۲

اونی که خوب می کشيد و می کشيد و می کشيد و مست بود و مست بود و دست و خيال و نورهای واقعی و تيرگی های پرفريب و فرمهای... اينجاش يه رازه.
اونِ منو بيدار کنيد.. آزادش کنيد..
کنيد که يعنی کنم البته..


*****

نقاشی های خانم مدهوبابی که فداش بشم من به اضافهء يکسال قهوه مصرفيم با فال تو فنجونش فدای خاک پای انگشتان دست هر کی نقاشی بکشه.




بايگانی وبلاگ