چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۲

يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيست سال همديگرو پيدا می کنن و هردوشون عوض شدن و بند و بساط فِس و رمنس آخرشم لابد به خاطر عشق و وفاداری و اينا يه صحنه تو فرودگاه داشته باشيم با هواپيمايی که می ره و يه نفر که جا می مونه و يکی ديگه که با سرعت خودشو به فرودگاه رسونده (اَی!) و بعد صحنه هايی از در آغوش گرفتن های اشک آلود و...

******
هر وقت دلم برای کسی تنگه از تعداد فنجونای قهوه ام می فهمم. چه خرم خوب از خود دل می شه فهميد ديگه نه؟ نه ديگه آخه وقتی می خوای با احتياط از کنار زندگی بگذری ياد می گيری زياد محل دلت و تنگياش نذاری.

******
راستی هنوز هم که اون گرد نقره ای سايه مانند رو پشت پلکهات داری! و همون تلخی مشترک، احساس ناديده گرفته شدن فرديتت که از تو يه آدم سرد و ساکت ساخت و از من شايد يه آدم تلخ.
هنوز همونقدر تخسی و من هنوز همونقدر ار آدم تخس خوشم مياد. ولی خوب... کسی که با درد تکهء بزرگی از خودش رو بريده صبوری نداره. حتی به قدر يه دلتنگی کوچک.



بايگانی وبلاگ