الان که عصبانيت ظهر رفته می بينم که چه متن تند و بدی نوشتم. اما پاکش نمی کنم. بارها نظرم رو در اين مورد گفتم؛ اگر زن ها از حقوق اوليه شون محرومند يک دليل بزرگش خودشون هستند. اگه اون خانم واقعاً برای کار بياد سر کار و نه برای "همسر شاغل" بودن، درست مثل همکار ديگرش که هميشه کار آدم رو بدون ناز و کرشمه و طول دادن و چشم و ابرو اومدن انجام می ده، شايد کمتر کسی به خودش جرأت بده دم از لزوم حقوق کمتر برای خانم ها و سهميه بندی و اين جور تبعيض ها بزنه.
خودم هر جا ديدم حقی از هر کس پايمال شده مثل اسفند از جا پريدم و ناراحت شدم، قسمت بزرگی از احساساتی که تو زندگيم تجربه کردم مربوط می شده به تبعيض هايی که روی زندگی هر زنی سايهء سياهش رو ديدم. اما بيشتر از هر چيز به تير خشم و حسد خانم ها گرفتار شدم.
نمونهء کوچکش چند روز پيش اتفاق افتاد که خود اون آدم هم شرمنده شد وقتی صحبت کرديم در موردش، که الان بر می گردم تعريف می کنم.
می شه قبلش يکی بهم بگه چرا مطلب جديد که پابليش می کنم جديداً، قبلی ناپديد می شه؟
********
آخه چاقاله! خرس مينياتوری! پنگوئن پشت و رو! پيوند مرغ و اورانگوتان! تو برا چی ميای بانک وايميسی پشت باجه؟ تو که ترجيح می دی بخرامی و کاغذای ميز اون ور بانک رو مرتب کنی و بعد با ناز بيای منو ورنداز کنی، چرا پشت باجهء اول می شينی؟ نمی گی مردم اشتباهی فکر می کنن تو قراره تروال ازشون تحويل بگيری؟ واسه من عشوه نيا، هيچ احساسی نسبت بهش ندارم جز نفرت از اينکه می بينم نيومدی اينجا "کار" کنی! نمی گم اومدی دلبری کنی، اما همه چی تو اون کلهء پوکت هست جز فکر کردن به کار.
چرا؟ چون روابطت تو زندگی شخصی اين شکليه؟ چون دوست نداری اون مقنعهء سياه سرت باشه اما شوهر متعصب يا قوانين محل کار مجبورت کرده بپوشيش؟ چون فاميل جديدی پيدا کردی که دائم بهت حسودی می کنن، داوريت می کنن و ازت توقع دارن؟
چرا دختر باجه بغلی که اون حلقهء سنگين و پر نگين تو دستش نيست از اين دلبريا نمی کنه؟ بی خود نيست می گن طرف رفته قاطی مرغا نه؟ راجع به اين جمله نظرت چيه؟
***********
بيست ساله دارم مطابق سليقهء ديگران لباس می پوشم. چون ديگران فکر می کنن ديدن سر من گناهه هر وقت می خوام برم بيرون بايد به سرم دستمال ببندم. تو گرما و سرما.
هر روز رو سرم بيشتر سنگينی می کنه اما چاره ای ندارم جز اينکه تحملش کنم. بيست سال گذشته و هنوز بهش عادت نکردم. تصميم هم ندارم عادت کنم.
بچگی ام زير اون مقنعهء بد رنگ دم کرد و و بد رنگ شد، نوجوونيم رو تو هول و تکون گذروندم که نکنه از ريختم خوششون نياد و بگيرنم. تو همون روزا يه بار گله ای گرفتنمون و جرم منو نوشتن ناخن بلند!! بعد ياد گرفتم چطوری آسه برم آسه بيام، درست مثل يه خرگوش مؤدب. اما هيچ وقت به خرگوش بودن خو نکردم.
هميشه از ديدن دخترهايی که تونستن به اين وضع عادت کنن غبطه می خورم. کاش منم می تونستم با اين گره ای که دم گلومه و می خواد خفه ام کنه اونطوری پيتزا گاز بزنم...
***********
يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک پنجره ام. بهش می گم سلام ناناز! نمی شنوه. می خوام پنجره رو باز کنم بهش دونه تعارف کنم می دونم زهره ترک می شه بيچاره قلب کوچولوش تاپ تاپ شروع می کنه زدن منصرف می شم. می گم شايد اگه خيلی لبخند بزنم بفهمه دوستشم باهاش کاری ندارم.
تو اين فکرام که کله اش رو يه ور می کنه نيم رخکی يه نگاه می ندازه تو. دوباره می گم سلام چاق جون!
يه خورده تند تند پشت پنجره قدم می زنه و بعد سينهء گرد و قلمبه شو می ده عقب و بال می زنه و می ره...
خدافظ کله پخ چاق جون ناناز..
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
مارس
(14)
- ای وای که در شهر گدائی قدغن شد......... ولگردی و ا...
- م.ت عزيز، سلام. اميدوارم که حالت خوب باشد و کسالتی...
- "مگه تو از تفکر ملاطفت آميز و نگاه شورانگيز من نسب...
- اين ترمم عقب افتادم! (((((((((: اين ترمم عقب افتا...
- sal e no mobarak ahali e Ziaroo o hoome
- الان که عصبانيت ظهر رفته می بينم که چه متن تند و ب...
- يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک ...
- ای خدا کشتی بفرست... وقتی حالم بد بود اردشير همه ...
- يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيس...
- ای خدا کشتی بفرست... وقتی حالم بد بود اردشير همه ...
- يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيس...
- بابا اين پسر آملی هام خوشتيپن ها! قرار شده بريم آم...
- ضبط رو از برق کشيدم ببرم تو اتاق، بعد وسط راه نشست...
- اونی که خوب می کشيد و می کشيد و می کشيد و مست بود ...
-
▼
مارس
(14)