شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۲

ای خدا کشتی بفرست...

وقتی حالم بد بود اردشير همه اش اينو می گفت..
سال 78 دقيقاً همين روزا با هم آشنا شديم. من اون موقع روزای بدی داشتم. خيلی نااميد بودم.اردشير همه اش حرف از زندگی می زد و عشق به زندگی.. خوب يادم هست که می گفت همه چيز زندگی شگفت انگيزه حتی همين نفس کشيدن ساده که بهش فکر نمی کنيم. صداش قشنگ بود شعر هم خوب می خوند. عاشق شاملو بود.

الان وقتی فکر می کنم که اردشير ديگه نفس نمی کشه، اردشيری که من حداقل دو سه ماه تمام وقتم رو باهاش بودم، و انقدر شناختمش که می دونم تمام وقتش رو يا مطالعه می کرد يا موسيقی گوش می داد يا تئاتر کار می کرد، يا تمرين تنفس می کرد و من که سيگار می کشيدم مدام می گفت اکسيژن خونت رو با سيگار داغون می کنی.. مشروب شفافيت روح آدم رو از بين می بره.. قهوه زيادش مثل يک محرک عمل می کنه...

من داشتم غذا می خوردم و وبلاگ ندا رو می خوندم. خوندم که اردشير افشين راد چينين و چنان... رفتم تو لينک هايی که داده بود. نزديک بود دوتا شاخ در بيارم. اردشيری که من می شناسم آدم عقل گرا، چطوری از پنجره پريده پايين؟ چطوری بوی مشروب می داده؟

الان که فکر می کنم اردشير با اون لذت از زندگی حرف می زد و با اين ذلت مرد و فکر می کنم يه سری آدم تو روزای محرم بيرون مهمونی می گيرن تو تکيه بساط نشئه بازی راه می ندازن و خيلی کارای زشت ديگه.. و می دونم اردشير چقدر خوشحال بوده وقتی داشته اين فيلم رو کار می کرده و نتونسته حتی تمومش کنه.. دلم می خواد را بيفتم برم سازمان ملل هوار بزنم بگم من يه آدمی رو می شناختم که چارشنبه سوری زنگ زده بود خونه مون پريای شاملو رو می خوند می گفت از افق جرينگ جرينگ صدای زنجير می اومد.. بگم اينجا داره صدای زنجير مياد نمی شنوين؟

چرا ديو گله نداره؟ يعنی الان اردشير پيش پرياس؟

چشماش يه جور قهوه ای شفاف عجيبی بود. دستهای خيلی قشنگی هم داشت. خيلی هوای دوستاشو داشت.

من يه عالم درگيری برام پيش اومد و ديگه همو نديديم. هيچ خبری ازش نداشتم. يه بار تو تلويزيون ديدمش.. الان با خودم فکر می کنم چقدر می تونست همه چيز يه جور ديگه باشه... اردشير فيلمشو تموم کنه.. بازم شعر بخونه. بازم از يه نفس کشيدن ساده لذت ببره.

يه شعری بود که خيلی دوستش داشت؛ خوشا به حال لک لک ها که عشقشون قاف نداره... زندگی اردشير خيلی زود به قاف رسيد. يه زندگی خيلی کوتاه، برای آدمی که هزاران هزار نقشه داشت، آرزو داشت.. سر هيچ مرد.

کجا داريم زندگی می کنيم؟ دستمون به چی بنده؟ ای خدا کشتی بفرست


بدون نام


*****************************************

يکی از دوستان من اردشير رو می شناخت. داشتيم با هم چت می کرديم ديدم داره تو مسنجر جيغ می زنه.. که می دونی اردشير کيه؟... با هم اومده بودن خونهء ما يه بار، وقتی گفت شناختمش.
از وقتی فهميده حالش خيلی بده. مدام از اردشير حرف می زنه. وبلاگم رو در اختيارش گذاشتم که حرف هاش رو بزنه.

چرا اردشير آخه؟ به قول همين دوستم حتی چايی هم با احتياط می خورد نکنه انرژی هاش به هم بريزه. ممکن نيست مشروب خورده باشه. چرا بايد اينطوری کشته بشه؟
به خودم می گم اينجا جنگه.. يعنی زنده می مونيم؟




به دلايل نا معلومی پست قبليم ديده نمی شه با اينکه اينجا توی اديتور می بينمش. حالا بلاگر که قاط زدنش تموم شد دوباره پابليشش می کنم.

بايگانی وبلاگ