م.ت عزيز، سلام. اميدوارم که حالت خوب باشد و کسالتی نداشته باشی. اگر از احوالات اينجانب خواسته باشی ملالی نيست جز دوری پلووِر موهر شما که رويش يکه کاج کوچک گلدوزی شده، که خودت هم در آن باشی و يک لبخند هم پايين دماغ بزرگت که آدم را عجيب ياد گوزن های شمالی می اندازد خود نمايی کند.
چند سال است که خاطرهء چرت زدن های نيم روزمان گاه به گاه يادم می آيد، آنوقت ها که از بس خوش می گذشت تو دو ترم مشروط شدی و من هم انگار نه انگار زندگی داشتم.
سالها چه برق آسا و بی اعتنا می گذرند....
هنوز هم وقتی losing my religion را گوش می دهيم کسی اگر باشد که مهمانی تولد پوريا آنسال که خانهء ما گرفتند آمده باشد می گويد " نچ نچ... ندا و دوستش يادته چطور وحشيانه می رقصيدند؟ اگر همديگرو ول کرده بودند مثل کارتون تام و جری که پرت می شن جاشون روی ديوار سوراخ می شه می شد! ..."
... از همان آغاز ده سال پيش از اين تو را همراه نيافتم، چهار سال و نيم اما طول کشيد تا قسمتی از روان و خاطراتم که خانهء تو بود، کنار مادربزرگ تازه رفته، زير فرشی که رويش کشيده بودند پنهان کردم و گذاشتم ببرند دفنش کنند.. شروع کردم به اينکه تو را نبينم و تو ديدی که هيچ وقت آنقدر بی نياز از تو و دور از تنهايی نبودم.
يکماه بعد آمدی، با پلک ها و پوتينهای سنگين. دورهء آموزشی را تمام کرده بودی و سر هر پست شبانه اشک های درشت انداخته بودی روی برف سفيد. گفتی اگر بخواهم می توانی نشانم بدهی چه ممتد و عميق می توانی گريه کنی.. گفتی نمی دانم فاصلهء برج ديده بانی با برفهای آزاد آنطرف چه اقيانوسی است..و چقدر خشم آور و نا اميد کننده است که منتظر آدمنت نباشم..
نپرسيدی چقدر چه ساده بود گذاشتن تو و رفتن [ به هيچ کجا ] با آن سردی مُرده که به تنم خورده بود و آنهمه خورد کنندگی حرفهايت و آنهمه بزير کشيدنم با نگاه از بالايت که به دوش خاطراتم می کشيدم .. آن همه روزها که دوستت داشتم و می توانستم هر چه دارم با تو قسمت کنم.
گريه ات را می خواستم چه کنم؟
نه آن سرباز شکست خوردهء پريشان دلم را به تنگيدن وا می دارد و نه اين بيزنس من خوش برخوردی که حالا می شناسم، دلم برای آن دانشجوی سخت افزار واحد جنوب تنگ است که هر روز از جلوی در دانشگاه از ماشين پدرش پياده می شد و راهش را کج می کرد و می آمد هشت صبح با من صبحانه بخورد.. و مواظب باشد که لاکپشته زير پا نرود و پوست پرتقال ها را با غرغر از روی فرش بردارد.. بازوهايش برايم گشاد و گشاده بود و انتهای شست دستانش چاله ای داشت که آدم را وسوسه می کرد ويسکی اش را توی آن بريزد و بنوشد...
چند سال گذشته؟ چند ماه؟ آخرين بار کی بود؟
باز آمدی، می خواستی بدانی ازدواج کنی خوب است؟ دوستی ناپايدار است، نه؟.. دخترها را بايد پايبند کرد، نظر من چيست؟.. يا شايد چيزهای ديگر که يادم نمی آيد... گفتم نمی دانم، می شود، شايد بشود..برای تو شايد راه خوب همين است..
باز آمدی.. گفتم دودل نباش، فقط يادت باشد، مرا يادت باشد [آنطور نباش که با من بودی].. و برو.. و يادم آمد اوايلِ همان ده سال پيش از اين، روزی گفته بودی عادت کرده ام به تو.. و پيش از آن شبی در راه پله آستين کت خاکستری ات از پس بوسهء اول ساييده شده بود به موهايم..و زير جلد موهايم گلهای هميشه خاکستری رويانده بود.
بعد از آن در کمپی تو را ديدم، دل تنگ عروست بودی و من آمده بودم دلتنگيم را در دامنهء سبلان بکارم و دلم را در قله اش آزاد کنم.
م.ت عزيز..سالها چه برق آسا و بی اعتنا می گذرند...
تو پيش می رفتی و کم کم بازارياب خبره ای شدی برای برگه های بيمه ات، و من فلسفه می بافتم و هی خود و ديگران را به رهايی دعوت می کردم.. با برگها عشق می کردم و با مايتس* های غبار نشين فانوس کوچک آبی ام که هنوز هم گاهی خوابش را می بينم می رقصيدم، با آهنگ آفتاب تابستان بی کولر.
تمام اين سالها، هرگز کسی را نيافتم که بتواند از موهايم گل بروياند.. تو را نمی خواستم، هرگز دزدانه چيزی نخواستم..
اما امشب، نمی دانم چرا دلم می خواهد تو بيايی، گرچه هوا گرمِ بهاری است، پلوور خاکستری ات را پوشيده باشی.. تنها چند دقيقه سرم را در گودی شانه و گردنت بگذارم.. چشمهايم را ببندم و تو دستت را روی گوشم بگذاری که چند وقت است پر از چرا و چطور می شود و يخ می کند و نمی گذارد بخوابم...
آهسته به پشتم بزنی .... و آنقدر بمانی تا خستگی چند ساله روحم را به در کنم.
* موجودات ذره بينی که در الياف بالشت (بالش؟) و تشک و کف پوش ها زندگی می کنند.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
مارس
(14)
- ای وای که در شهر گدائی قدغن شد......... ولگردی و ا...
- م.ت عزيز، سلام. اميدوارم که حالت خوب باشد و کسالتی...
- "مگه تو از تفکر ملاطفت آميز و نگاه شورانگيز من نسب...
- اين ترمم عقب افتادم! (((((((((: اين ترمم عقب افتا...
- sal e no mobarak ahali e Ziaroo o hoome
- الان که عصبانيت ظهر رفته می بينم که چه متن تند و ب...
- يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک ...
- ای خدا کشتی بفرست... وقتی حالم بد بود اردشير همه ...
- يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيس...
- ای خدا کشتی بفرست... وقتی حالم بد بود اردشير همه ...
- يک فيلم هندی ای شده بيا و ببين. از اينا که بعد بيس...
- بابا اين پسر آملی هام خوشتيپن ها! قرار شده بريم آم...
- ضبط رو از برق کشيدم ببرم تو اتاق، بعد وسط راه نشست...
- اونی که خوب می کشيد و می کشيد و می کشيد و مست بود ...
-
▼
مارس
(14)