یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۲

يه کبوتر چاق ناز کله پخ اومده نشسته رو هرهء باريک پنجره ام. بهش می گم سلام ناناز! نمی شنوه. می خوام پنجره رو باز کنم بهش دونه تعارف کنم می دونم زهره ترک می شه بيچاره قلب کوچولوش تاپ تاپ شروع می کنه زدن منصرف می شم. می گم شايد اگه خيلی لبخند بزنم بفهمه دوستشم باهاش کاری ندارم.
تو اين فکرام که کله اش رو يه ور می کنه نيم رخکی يه نگاه می ندازه تو. دوباره می گم سلام چاق جون!
يه خورده تند تند پشت پنجره قدم می زنه و بعد سينهء گرد و قلمبه شو می ده عقب و بال می زنه و می ره...
خدافظ کله پخ چاق جون ناناز..




پ.ن : اين نوشته شيطانی است. آخه شمارهء نظرخواهيش شد 666. گول لحن نازنازيش رو نخوريد.

بايگانی وبلاگ