شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲

می دونی؟ تو اين سالها هميشه برای خودم تابلوها رو زدم، برداشتم و يا جاشون رو تغيير دادم. هيچ وقت کسی مانع کارم نشده (ازشون ممنونم) و البته کسی هم نظری نداده به جز اينکه يکبار بابا گفت که سبک منو درک نمی کنه و نقاشی به جز شبيه سازی براش مفهوم ديگه ای نداره. منم ديگه نظر کسی رو نخواستم.
مريخی لطيف و هنرمند خودم با ابراز احساساتش، نظر دادنهاش، و چيزهايی که مستقيم و غير مسقيم ازش ياد گرفتم داره تأثير خوبی می گذاره و باعث پيشرفتم شده. مريخیِ بزرگ رو هم راحت می ذارم که عقايد و احساساتش رو "درونی" داشته باشه.


جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۲

آقا اين قلقلی ديشب رقصيد ما تازه فهميديم منظورم چيه؟ تو زورت چيه.
ايکبيلی!
حيف که بندريشو نبودم.
ای ساده، ساده.. برای ذره ای نه، اندکی بيش فروخته شب شراب را
ای ارزان، ارزان.. برای تو بيش از اين ندارم.
تف به رويم
تحول نبودم؛ همانی که بودی.

راست گفتی عاشق نبودم
به خاکستر سپار
قدر معشوق نبودی.

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۲

گمشده

دوتا چشم هشتی شکل تيره با مژه های سيخ سيخ با يه نگاه کاملاً ايکبيلی.
شديداً قلقلکی در ناحيهء شکم و پهلو و به همون اندازه پررو؛ در حال مرگ زير قلقلک کری می خونه.
چگالی بسيار بالا در حدی که اگه دستش بيفته روی گردنت احتمال خفگی زياده. اتفاق مشابه در ناحيه کمر به کمر درد شديد و انحنای نامتعارف ستون مهره ها منجر خواهد شد.
جدی تر از حد انتظار، کم حرف، فندقی شکل.
در بعضی نواحی نارنجی متمايل به حنايی، بسيار برنگيزاننده برای کشيدن، به هنگام کشيده شدن صدايی بين "واق" و "آخ" از خود ساطع می کند.
پا اردکی، حاضر جواب تر از حد متعارف.


در صورت مشاهده سريعاً با شهربانی بالاديوار تماس حاصل نماييد.


نمی دونم حق دارم اينو بگم يا نه، اما کم شدن شديد اعتماد به نفسم رو - حداقل يه مقداريش رو - به مسؤليت خاله و خواهرم می دونم. خاله ام مخصوصاً ضربه های بزرگی به اعتماد به نفسم زد و هنوز هم اگر زياد ببينتم می زنه. من يه مدت توی سالهای چهار تا هفت سالگی زياد پيش خاله م می موندم چون مامانم اون موقه مريض بود. اون فکر می کنه چون زحمت منو کشيده و منو به شيوهء خودش دوست داره من هميشه بايد ازش ممنون باشم اما من هيچ حس قدر شناسی نسبت بهش ندارم. محبت هاش توی آثار بد حرف هاش هميشه گم می شه. يادمه هميشه منو با ديگران مقايسه می کرد (هنوز هم می کنه ) و منو موجود بی فايده ای می دونست. من سالها برای پاک کردن اثر اين حرف ها رو ذهنم کار کردم، به شيوه های مختلف. اما هنوزم مشکل دارم. من شايد بتونم نقاش خوبی بشم، شايد بتونم خوب بنويسم، حتی باز برم سراغ درس و ايندفه ادامه بدم، اما هميشه ته ذهنم يه نفر نشسته که می گه چه فايده، کارهای تو برای ديگران هيچ ارزشی نداره. تو يه موجود بی عرضه هستی که تاحالا روی هم صد هزار تومن هم درآمد نداشتی اما تا دلت بخواد ضرر کردی و کار احمقانه.

من خيلی بچه بودم که از نظر جسمی رو به رشد و بلوغ رفتم. سوم دبستان بودم که احساس کردم هيکلم با بقيهء بچه ها دره فرق می کنه. اون سال تابستون ديگه بدون بلوز توی خونه راه نرفتم؛ معمای تلخ عضوهای تازه جوانه زدهء بالای شکمم، که داشت منو از بقيهء بچه ها جدا می کرد، رازی بود که بايد زير بلوز گشاد قايم می کردم. دوستم که از من چند سال بزرگتر بود يک بار بهم توصيه کرد که زير بلوز گشاد يک بلوز تنگ بپوشم تا اينطوری بهتر اعضای جديد بدنم رو استتار کنم. خلاصه من وسواس شديدی در پنهان کردنشون داشتم و حرف زدن ديگران از اونها برام از مرگ بدتر بود... بازگو شدن حرفم در اين مورد، اون هم با خنده، برای يکی از زنان فاميل برايم غيرقابل بخشش بود: می گه کاشکی اينارو نداشتم! کاش هيچ وقت در نمی اومدن..هه هه هه... و هنوز اون حس وحشتناک بعد از لوث شدن رازم رو از ياد نبردم. احساس می کردم به لجن کشيده شدم.. نمیتونم بيان کنم.
من در مورد بلوغ هيچ دقيقاً هيچ آموزشی نديده بودم. چطور بگم، اون رو طبيعی نمی دونستم، "خوب" نمی دونستم.. همهء دخترهای هم سن من هم همينطور بودن. يه روز يکی شون با افتخار سينهء صافش رو نشون من داد و گفت: من هنوز بچه ام!.. اون يکی هم که گفتم چطور با تحمل گرما ( و قوز کردن؛ اصولاً دخترها اگر دقت کنيد تو اين سنها قوزی می شن ) تغييرات طبيعی جسمش رو مثل يک جرم پنهان می کرد..
هيچ وقت نتوسنتم نسبت به خاطرات تلخ اون سالها بی تفاوت بشم.
خاله م هيچ وقت در تنهايی عيب هام رو به من نگفت. هميشه می گذاشت جلوی جمع و مخصوصاً جلوی دخترهای دوستاش که هم بازی های من بودند: دندونات چقد زرده.. دستات چقد کثيفه.. هر چی بهت می دم زود خراب می کنی... محمودرضا رو ببين چقدر مؤدبه! ما تازه بايد به تو بگيم پاشو برنجای زير پاتو جمع کنيم! ( چقدر دلم می خواست به من می گفت و بهم ياد می داد که برنجهايی که موقهء غذا خوردن ريخته م رو جمع کنم، و يادم می داد چطور غذا بخورم که نريزم. يا به مامانم اينا يواشکی می گفت که يادم بدن ) و سالهای بعد: تاجيک خانم می گه چقدر پارسال قيافه ش بهتر بود، با اون ابروهای قيتونيت.. چش بود ابروها به اون خوشگلی؟ ... تو درستو ول کردی، ولی مرجان ليسانس زبانشو گرفته تازه می خواد بره حقوق بخونه (حرکت سر به علامت تأسف).. برو کامپيتری، زبانی چيزی ياد بگير يه جا منشی شو! نقاشی کار نشد..
خواهرم هيچ وقت منو توی جمع دوستاش راه نمی داد، البته حق داشت منم دوستم مياد خونه مون دوست ندارم يه بچه وسط دست و پامون باشه. اما هرازگاهی با دوست صميميش، چه دورادور چه جلوی خودم چاق شدنم، اخلاق انم، بی شعوريم، و چيزای ديگه رو با لحن مسخره ای مطرح می کرد.
خواهرم تقصير نداره. من می دونم چرا تمايل داشت به تحقير من. متأسفانه انگار فاصلهء سنی ما باعث شده بود اون حرف های ديگران رو راجع به "تپل تر" و "شيرين تر" بودن من به شدت و به تلخی درک کنه. وقتی هم که بزرگتر شديم آزادی من در مقابل محدوديت او، زمانی که سن من بود براش سؤال آزار دهنده ای شده بود که خوب البته خودم براش مبارزه کرده بودم اون هم به سختی.
من سالهاست دارم روی خودم کار می کنم. اين ها يک شبه توی مغزم نرفتند و يک شبه هم بيرون نمی يان. اما پيشرفتم خوب بوده. انرژی ام برای کار کردن و کيفت کارهام - کارهای هنری يا درس خوندن يا نوشتن، يا حتی ورزش کردن- وقتی سعی می کنم ارزش خودم رو به ياد داشته باشم بالا می ره، اما زورش زياد نيست و زودی فس می شم. وقتی کس ديگه کارهام يا خودم رو تأييد می کنه اثرش بيشتره، به شرطی که واقعی و از ته دل باشه. نسبت به سالهای پيش خيلی بهتر شدم، اما هنوز هم نياز به کار دارم. کار عميق و پياپی. بايد ريشه های اين تفکر بی فايده بودن رو از اعماق ناخودآگاهم ( شايد هم ديگه خودآگاه به حساب بياد) بکشم بيرون.


اينايی که گفتم شايد مطرح کردنش اشتباه باشه اما ابايی ندارم. اين ها واقعيت هايی هستند که امشب دستم رفت به نوشتنشون.
من می خوام زندگی مفيد و لذت بخشی داشته باشم و به ديگران و خودم فايده برسونم.
من می تونم به بودنم افتخار کنم.
من باز هم روی خودم کار می کنم.. و از دوستان واقعی خودم کمک می گيرم.

قلقلکیِ ايکبيلیِ قلدرِ پل لویِ قلقلکیِ زول گویِ فندقیِ قلقکلی.

دوشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۲



آمينه ها.. آمينه ها، ناموسهای برباد رفتهء مردمان غيور سرزمين حکومت خدا..
بر سنگ، با سنگ در خون نغلتيد... نغلتيد...نغلتيد..

دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲

اگه اون صدای بوق و آژير آمبولانس وقتی که ريچارد از پنجرهء خاکستريش به بيرون نگاه می کنه رو هم اينجا گذاشته بودن ديگه لازم نبود فيلم رو کپی کنم.. با يه خورده صدای گرفتهء ويرجينيا وقتی نوشتن نامهء خداحافظی اش با صدای رودخونه و دويدن لئونارد ريتم می سازه.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲

مردهای ايرانی (شايدم همه جايی يا حتی کرات ديگه ای*) تبحر بی نظيری در پنهان کردن احساساتشون دارن. ممکنه سالها معتقد باشی که تابلوی نقاشی تو رو هيچ وقت نقاشی نمی دونن چه برسه به اينکه دوستش داشته باشن و يه روز وقتی می خوای از روی ديوار برش داری بشنوی که اِ ! بذار باشه بينيم بچه!



*اهل کرات ديگه

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۲

اين منو ياد يه خوابی که چند سال پيش ديدم می ندازه.
من هر چی مست تر بخوابم خوابای عجق وجق تر می بينم. يه شب که از شدت مستی اتاق دور سرم می چرخيد خواب ديدم موجود سبز رنگی که تشکيل شده از يه ما تحت سبز رنگ و يه جفت پا به شکل پای آدم، اومده تو خونه مون و می خواد منو بخوره.
بد جوری گير افتاده بودم خيلی هم ترسيده بودم و در عين حال کنجکاو شده بودم که ببينم اين چه جور موجوديه و سر و ته ش کجاست!
هر لحظه ممکن بود طعمهء اون ماتحت ناجوون مرد بشم. به خودم دلداری می دادم که با اون دهن کوچيک چين واچين نمی تونه منو بخوره، اما اون خيلی مصمم به نظر می رسيد. همين طوری که عقب عقب می رفتم، خوردم به در دستشويی. رفتم تو دستشويی و در و بستم و قفلش کردم. برگشتم و تکيه دادم به در. زمين رو که نگاه کردم ديدم چهار پنج تا مغز صورتی اندازهء دوتا کف دست گنده که بچسبونی به هم با پاهای مژکی شکل دارن روی زمين توالت راه می رن..
واقعاً نمی دونم چه جور زائده ای تو ناخودآگاه يه آدم بايد باشه که همچين خوابی ببينه. يا شايد دست ناخودآگاه در کار نبوده و فرشتگان بارگاه الهی می خواستن اينطوری منو متوجه زشتی ميخوارگی کنن... که خوب شرمنده شونم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲

درست يک سال از عمر اين شعر می گذره:

...و طفلکی آن کس
که با کله
افتاد
قلمبه
از بالای ديوار
در عشق
دهانش سرويس !
از دوازده تا الان - دو ونيم -
رفت که بخوابد
اما هی قلت زد
و با خودش حرف زد
وای به حالش
قورباغه ناهارش
تا او باشد که ديگر
از ديوار مردم بالا نرود
و اين درس عبرتی باشد
واسه هر کی الان داره
بلاگی رو می خونه
که دهان صاحبش سرويس
از رو اين شعر ده بار بنويس

و درست يک هفته مونده...


شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۲

حضرات مبارزين با فاسق گيری غير اسلامی واسه بچه های بی شناسنامه فکری کردن؟
- اي بابا چقدر شما ايراد بی خود می گيرين در راه باسازی اين مملکت اسلامی!
- سانفرانسيسکو رو بچسب که خربزه آبه.
- اين لوگو چرا دست لاک زده داره؟ لاکشو فيلتر بذار سيد.
- صله الی مرتضوی تموم شد ديگه دربدری!*



*می دونم مرتضوی کارش چيز ديگه س (کار که چه عرض کنم) اما خوب هم قافيه جوره هم قيافه اش می خوره!







جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲

هميشه وقتی توی جمع کلاس بحث حقوق زنان پيش مياد، يه عده ای بق می کنن و زل می زنن به آدم. انگار خواستی از حاج آقا جداش کنی و ببريش تو يه جزيره ای که فقط زنها حاکم و ساکنش هستند.
چند ترم پيش وقتی برای اولين بار اين بحث پيش اومد، يکی از هم کلاسی هام به اسم سحر گفت ببين، من با فمنيسم مخالفم. زن ها دوست دارن به يه مرد تکيه کنن و مردهام دوست دارن زن بهشون تکيه کنه. گفتم بله شما درست می گی، اما دليلی نداره اين مسئله حقوق اجتماعی زن رو تحت الشعاع قرار بده. جا خورد. انقدر فمنيسم با معنی مرد ستيزی توی کله ش رفته بود که انتظار اين حرف رو نداشت.

*****
چند وقته می خوام از اين کتاب the total woman که دارم می خونم بنويسم. نويسنده ش يه زن آمريکاييه. خدا می دونه چندبار دلم خواسته يه ايميلی چيزی بهش بزنم کتابو پرت کنم تو سرش!
آخه يعنی چی که شما بايد قبول کنيد که توی ازدواج شخص دوميد؟ دوم و اول يعنی چی؟
می گه خداوند گفته شما بايد تحت قوانين شوهرتون زندگی کنيد بعد هم مثال های غريبی می زنه: اگه اون دوست داشت فوتبال ببينه و شما دلتون پر می زد بريد مهمونی ای که يکسال انتظارشو کشيديد خوب البته که بايد بريد با شوهرتون استاديوم. عوضش اونم يه روز غروب پاييز عاشقانه شما رو در آغوش می کشه و می گه: اوه زندگی من، دوست دارم دوست دارم دوست دارم !!!
يه خاطرهء تلخی که تعريف می کنه اينه: يه روز بعد از ظهر خيلی خسته بودم و دلم می خواست چرت بزنم. شوهرم گفت با دوستامون بريم ماهيگيری. من گفتم من خسته م و می خوام بخوابم. شوهرم خيلی دوست داشت با دوستماون بريم ماهيگيری. بحثمون شد و متاسفانه من برنده شدم!! اما مگه خوابم برد؟ عصری ازش معذرت خواهی کردم و به خودم قول دادم ايندفه تصميم درست بگيرم!
آخه اين عشق شد؟ چه فايده آدم يه عمر خودشو ناديده بگيره و شخص دوم بدونه؟ منکه نمی فهمم معنی عشقی رو که يه نفر از دو نفر دائم بخواد فقط به خودش فکر کنه و اون يکی فقط به نفر اول و مسائل مورد علاقهء او.
يه جا می گه: فکر نکيند شما برده هستيد! شما بايد تحت قوانين شوهرتون زندگی کنيد اما فقط تا وقتی که بخوايد! هر وقت نخواستيد می تونيد بريد..
به عبارتی فرق شما با برده اينه که هر وقت خواستيد زندگی برده وارتون رو می تونيد ترک کنيد!
آيه مايه از انجيلم زياد مثال می زنه. صبر کنين پيداش کنم. کاغذ لای صفحه رو گم کردم انقدرم کند پيش می رم که الان يادم نيست کجا بودم دقيقاً. آهان ايناهاش:
"you wives must sumbit to your husbands, leadership in the same way you sumbit to the lord."
منو باش که قبلنا می خواستم به مسيحيت بگروم ( آقايون فيلتر گذار توجه داشته باشن که من قبلنا يه روز بعد از ظهر گرم تابستون که آفتاب خورده بود کله م يک صدم ثانيه اين فکر مسموم از سرم گذشت و بعدش سريعاً ارشاد شدم به خدا.)
خلاصه آقا دردسرت ندم. اومدم انگليسيمو قوی کنم اعصابم ضعيف شد. کتاب مال عهد دقيانوس هم نيست، ازتاريخ هايی که گفته معلومه بيست سی سال پيش نوشته شده. اما به هر حال خوب اينم نظريه ديگه هان؟ فقط نکتهء اسف بار اونجاست که خيلی ها به برابری معتقد نيستن.. اما بازم به خودم می گم مهم اينه که من توی زندگيم دنبال برابری و عشق بر پايهء حقوق انسانيم هستم نه بر پايهء ناديده گرفتن آدم بودنم..
هر کی به اون هدفی می رسه که فکر می کنه استحقاقشو داره. به عبارتی خلايق هر چه لايق.






شايد اگه نمی دونستيم اينا خودشون چه کثافت کاريايی کردن و می کنن تحمل شنيدن جرم سينا رو داشتيم! منکه دارم از عصبانيت می ترکم!!
فيلمبرداری از استخر زنانه! طفلکی فرناز.. چه توهينی. آخه چرا؟ جدی مگه سينا چی می نوشت؟ چه خطری واسه اينا داشت نوشته های سينا؟ آخ کاش يه کاری از اين امضاهای لعنتی ما بر می اومد!!!!
هيچ کس تو اين وبلاگستان يه پارتی کت و کلفت نداره يعنی؟؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲

آخی بگردم که دنبال گوشتالو می گشتی خوردی به ديوار.


يولداش:

به ذهنم رسید حالا که اهالی قلم را در عصر انفجار اطلاعات به میخ می کشند بیائیم و هر ماه را به نام یکی از نویسندگان نام گذاری بکنيم و مقاله هامان را با نامش امضاء کنيم. شايد با قديمی ترين زندانيان آغاز کنيم....

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲

اين عنصر خود فروخته که ارتباطش با انگيليسيای بی پدر و مادر کشف گرديده جيز (هک سابق) شد.



یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲

بهنود:

معنای اين حرف ساده است بگذاريد مملکت را به جنگ بکشانيم و در آن حالت با ايجاد وضعيت فوق العاده ده سالی ديگر بمانيم و با بسيج مردم و قراردادن آن ها بر لب توپ حکومت کنيم.

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲

فردا خير سرم امتحان به اين راحتی دارم که اگه يه خورده بخونم حسابی نمره ميارم ( زبانه امتحانم ) اما عوضش عين گاو (بلا نسبت) دارم خودمو تقويت می کنم: آب دوتا پرتقال که قشنگ جرعه جرعه می خورم و وايمستم روبروی نور پنجره که اون نارنجی رو روشن ببينم و خوب همچين يادم بمونه مزهء جيگرشو قربونش برم که من بی پرتقال می ميرم. بعدشم می رم پوستشو برمی گردونم لِردشو می خورم.
بعدشم يک چهارم يه هندونهء هفت کيلويی رو می ذارم جلوم برش های کوچولو می برم می ذارم دهنم که مثلاً کم بخورم اما سرعتم زياده واسه همين در عرض سه دقيقه قشنگ تا تهشو خوردم.
بعد ميام آن می شم می بينم خورشيد خانوم ورود ممنوع زده فقط کاپوچينو، هوس نسکافه می کنم.
فيلم sex and the city رو ديديد؟ اتفاقاً اروتيک نيست حداقل زياد نيست. شايد بشه گفت يه جور کمديه. چهار قسمته من قسمتهای اول و سومش رو ديدم. جالبه دوستش داشتم. منتظرم فيلميمون لطف کنه بقيه شو بياره. چهارتا دوست هستن که همش می رن با هم رستوران مستوران جريانات سکسی مکسی شونو تعريف می کنن. آقا آی ما هوس خوراکی می کنيم اينو می بينيم! مخصوصاً يه پيتزای نرم و نازکی يه بار می خورن.. آخ چقد دلم خواست همين الان. انقدم به به و چه چه میکنه دختره که نگو.
برم نسکافه درست کنم بلکه پيتزاهه از سرم بپره...

****
نسکافه رو درست کردم اما هنوز بدجوری دلم پيتزا می خواد. ديروز طبق معمول پنجشنبه ها فيلمی مون اومده بود. بابام داشت واسه کمد توی هال طبقه کار می ذاشت. فيلميه نه گذاشت نه برداشت گفت ايشون کين؟ بلانسبت شما يه کم فضول تشريف داره و جالبه هر چيم کم محلی می کنی فايده نداره. نمی تونه دست از فضوليش انگار برداره. وقتی هم شروع می کنه به حرف زدن آسمونو می بافه به ريسمون ديگه کار نداره آب سر سفره به آی کيو ربط داره يا نه.
من و مامانم هم زمان گفتيم بابام/شوهرم. فکر می کنين چی گفت؟ اِ؟؟؟ من فکر کردم نجارن !
چطور من تا حالا نديده بودمشون؟
-آخه امروز تعطيله خونه هستن.
بعد يه نگاه انداخت به ميز ناهار: -حاج اقا (!!!!!!) راضی هستين از خانومتون؟ خانوم منم آب هيچ وقت نمی ياره سر سفره. با يه روانپزشک صحبت می کردم بهش گفتم زن من يه خورده خنگه دير می گيره چيزارو گفت با زنی که زياد با هوش نيست راحت تره زندگی کردن.
-عجب دکتر منورالفکری !
-راست می گه آخه زنی که تيز باشه آدمو محدود می کنه.
سی دی هارو امتحان کرده بودم ببينم کامپيوتر اجراشون می کنه يا نه.. - اگه واقعاً باهوش باشه محدود نمی کنه.
-چی؟
-می گم اگه هر دو به اندزهء کافی فهميده باشن به آزادی هم احترام می ذارن.

*****
اگه بخوام محدودش کنم از دستش می دم.. می خوام رهاش کنم که از ته دل بياد توی آغوشم و به خودم بگم اينبار هم مياد؟

*****
توی کلاسمون يه دختری هست که تازه ازدواج کرده. شوهرش (دوست بودن) رفته کانادا و نمی خواد انگار اينو ببره اينم می خواد جدا شه نمی تونه. وکيلش بهش گفته اگه چهار پنج سال از رفتنش گذشته بود می شد يه کاری کرد. خلاصه پارتی خوبی پيدا کرده انگار که بهش گفته يه هفته ای کارت رو درست می کنم.
می گه پسره بد دهنه خيلی نمی خوام باهاش بحث کنم. فقط طلاقمو که گرفتم می گم بهش تموم شد همه چی. خلاصه صحبت اين چيزا بود با يکی ديگه از بچه ها، انگار يکی از موارد اختلافشون مالی بوده.
پسره پول می فرستاده و از اون طرف جواب می خواسته و غرغر که چقدر ولخرجی می کنی و اينا. بهش می گم خوب می گفتی نفرسته. می گه نه اون وظيفه شه. می گم وقتی اينو می گی يه جملهء نامرئی ( ناگفته ) هم می گی: وظيفه منه ازش اطاعت کنم.
درست همون حرفی که قانون مسخرهء ما و سنت می زنه. از مرد خرجی از زن تکمين.
کار بيرون مرد کار خونه زن.
- حق طلاق بگيرم؟ مگه قراره از همون اول به طلاق فکر کنم؟
حالا ديگه مخش نمی رسه به اونجا که بابا تو که شوهر می کنی آقاهه هرجا بگه بشين بايد بشينی، حق انتخاب مسکن نداری. هر وقت بخواد بايد تشريف ببری باهاش سانفرانسيسکو. هر وقت اون اراده کنه تو بايد بزای و هر چندبار که اون بخواد ( زنان کشتزارهای شمايند. به کشتزارهای خود آنگونه که می خواهيد داخل شويد) ديگه جونم براتون بگه.. آهان زن عقدی و صيغه ای و اين داستانام که حق قانونيشه. حالا همه فکر می کنن: نه!!!!!!! منکه با همچين آدمی ازدواج نمی کنم! ايشاللا يه ازدواجی می کنم که همه از حسودی چشمشون چارتا شه!
به خدا می گن. به پير به پيغمبر همين جوری فکر می کنن به شما نمی گن!
من که خيلی ديدم و شنيدم.
چه می دونم... حالا منم همچين منورالفکر نيستم. اما خوب اين حرفا بد جوری بوی زنجير می ده. تازه، هزارتا از اين حرفای ضد سنتم بزنيم که از اون پيتزا نرم و نازکا نمی ياد زير دندونمون که... هی روزگار.. آدم شکمو که تصادفاً از گشادی هم بهرهء خوبی برده باشه همين می شه اوضاعش.

پاشم برم. خير سرم امتحان دارم.



پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

چشمهای گرد و درشت سر می رسن با يه دنيا معصوميت و دروغ حق به جانب نگاهت رو تف می کنن به خاطرهء سالهای "تنها تو موندی" .. از جای زخمم خون مرده بد بو بيرون می زنه.. و زمان عاجز از علاج و دور از بوی تازگی سرش رو ميون دو زانو فرو می بره.
بعد از اون تاريخ، هرگز کسی بوی سادگی نداد و خواب، بی دغدغهء نگاه و درد زخم منو به آغوش نکشيد.

بايگانی وبلاگ