پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

چشمهای گرد و درشت سر می رسن با يه دنيا معصوميت و دروغ حق به جانب نگاهت رو تف می کنن به خاطرهء سالهای "تنها تو موندی" .. از جای زخمم خون مرده بد بو بيرون می زنه.. و زمان عاجز از علاج و دور از بوی تازگی سرش رو ميون دو زانو فرو می بره.
بعد از اون تاريخ، هرگز کسی بوی سادگی نداد و خواب، بی دغدغهء نگاه و درد زخم منو به آغوش نکشيد.

بايگانی وبلاگ