نمی دونم حق دارم اينو بگم يا نه، اما کم شدن شديد اعتماد به نفسم رو - حداقل يه مقداريش رو - به مسؤليت خاله و خواهرم می دونم. خاله ام مخصوصاً ضربه های بزرگی به اعتماد به نفسم زد و هنوز هم اگر زياد ببينتم می زنه. من يه مدت توی سالهای چهار تا هفت سالگی زياد پيش خاله م می موندم چون مامانم اون موقه مريض بود. اون فکر می کنه چون زحمت منو کشيده و منو به شيوهء خودش دوست داره من هميشه بايد ازش ممنون باشم اما من هيچ حس قدر شناسی نسبت بهش ندارم. محبت هاش توی آثار بد حرف هاش هميشه گم می شه. يادمه هميشه منو با ديگران مقايسه می کرد (هنوز هم می کنه ) و منو موجود بی فايده ای می دونست. من سالها برای پاک کردن اثر اين حرف ها رو ذهنم کار کردم، به شيوه های مختلف. اما هنوزم مشکل دارم. من شايد بتونم نقاش خوبی بشم، شايد بتونم خوب بنويسم، حتی باز برم سراغ درس و ايندفه ادامه بدم، اما هميشه ته ذهنم يه نفر نشسته که می گه چه فايده، کارهای تو برای ديگران هيچ ارزشی نداره. تو يه موجود بی عرضه هستی که تاحالا روی هم صد هزار تومن هم درآمد نداشتی اما تا دلت بخواد ضرر کردی و کار احمقانه.
من خيلی بچه بودم که از نظر جسمی رو به رشد و بلوغ رفتم. سوم دبستان بودم که احساس کردم هيکلم با بقيهء بچه ها دره فرق می کنه. اون سال تابستون ديگه بدون بلوز توی خونه راه نرفتم؛ معمای تلخ عضوهای تازه جوانه زدهء بالای شکمم، که داشت منو از بقيهء بچه ها جدا می کرد، رازی بود که بايد زير بلوز گشاد قايم می کردم. دوستم که از من چند سال بزرگتر بود يک بار بهم توصيه کرد که زير بلوز گشاد يک بلوز تنگ بپوشم تا اينطوری بهتر اعضای جديد بدنم رو استتار کنم. خلاصه من وسواس شديدی در پنهان کردنشون داشتم و حرف زدن ديگران از اونها برام از مرگ بدتر بود... بازگو شدن حرفم در اين مورد، اون هم با خنده، برای يکی از زنان فاميل برايم غيرقابل بخشش بود: می گه کاشکی اينارو نداشتم! کاش هيچ وقت در نمی اومدن..هه هه هه... و هنوز اون حس وحشتناک بعد از لوث شدن رازم رو از ياد نبردم. احساس می کردم به لجن کشيده شدم.. نمیتونم بيان کنم.
من در مورد بلوغ هيچ دقيقاً هيچ آموزشی نديده بودم. چطور بگم، اون رو طبيعی نمی دونستم، "خوب" نمی دونستم.. همهء دخترهای هم سن من هم همينطور بودن. يه روز يکی شون با افتخار سينهء صافش رو نشون من داد و گفت: من هنوز بچه ام!.. اون يکی هم که گفتم چطور با تحمل گرما ( و قوز کردن؛ اصولاً دخترها اگر دقت کنيد تو اين سنها قوزی می شن ) تغييرات طبيعی جسمش رو مثل يک جرم پنهان می کرد..
هيچ وقت نتوسنتم نسبت به خاطرات تلخ اون سالها بی تفاوت بشم.
خاله م هيچ وقت در تنهايی عيب هام رو به من نگفت. هميشه می گذاشت جلوی جمع و مخصوصاً جلوی دخترهای دوستاش که هم بازی های من بودند: دندونات چقد زرده.. دستات چقد کثيفه.. هر چی بهت می دم زود خراب می کنی... محمودرضا رو ببين چقدر مؤدبه! ما تازه بايد به تو بگيم پاشو برنجای زير پاتو جمع کنيم! ( چقدر دلم می خواست به من می گفت و بهم ياد می داد که برنجهايی که موقهء غذا خوردن ريخته م رو جمع کنم، و يادم می داد چطور غذا بخورم که نريزم. يا به مامانم اينا يواشکی می گفت که يادم بدن ) و سالهای بعد: تاجيک خانم می گه چقدر پارسال قيافه ش بهتر بود، با اون ابروهای قيتونيت.. چش بود ابروها به اون خوشگلی؟ ... تو درستو ول کردی، ولی مرجان ليسانس زبانشو گرفته تازه می خواد بره حقوق بخونه (حرکت سر به علامت تأسف).. برو کامپيتری، زبانی چيزی ياد بگير يه جا منشی شو! نقاشی کار نشد..
خواهرم هيچ وقت منو توی جمع دوستاش راه نمی داد، البته حق داشت منم دوستم مياد خونه مون دوست ندارم يه بچه وسط دست و پامون باشه. اما هرازگاهی با دوست صميميش، چه دورادور چه جلوی خودم چاق شدنم، اخلاق انم، بی شعوريم، و چيزای ديگه رو با لحن مسخره ای مطرح می کرد.
خواهرم تقصير نداره. من می دونم چرا تمايل داشت به تحقير من. متأسفانه انگار فاصلهء سنی ما باعث شده بود اون حرف های ديگران رو راجع به "تپل تر" و "شيرين تر" بودن من به شدت و به تلخی درک کنه. وقتی هم که بزرگتر شديم آزادی من در مقابل محدوديت او، زمانی که سن من بود براش سؤال آزار دهنده ای شده بود که خوب البته خودم براش مبارزه کرده بودم اون هم به سختی.
من سالهاست دارم روی خودم کار می کنم. اين ها يک شبه توی مغزم نرفتند و يک شبه هم بيرون نمی يان. اما پيشرفتم خوب بوده. انرژی ام برای کار کردن و کيفت کارهام - کارهای هنری يا درس خوندن يا نوشتن، يا حتی ورزش کردن- وقتی سعی می کنم ارزش خودم رو به ياد داشته باشم بالا می ره، اما زورش زياد نيست و زودی فس می شم. وقتی کس ديگه کارهام يا خودم رو تأييد می کنه اثرش بيشتره، به شرطی که واقعی و از ته دل باشه. نسبت به سالهای پيش خيلی بهتر شدم، اما هنوز هم نياز به کار دارم. کار عميق و پياپی. بايد ريشه های اين تفکر بی فايده بودن رو از اعماق ناخودآگاهم ( شايد هم ديگه خودآگاه به حساب بياد) بکشم بيرون.
اينايی که گفتم شايد مطرح کردنش اشتباه باشه اما ابايی ندارم. اين ها واقعيت هايی هستند که امشب دستم رفت به نوشتنشون.
من می خوام زندگی مفيد و لذت بخشی داشته باشم و به ديگران و خودم فايده برسونم.
من می تونم به بودنم افتخار کنم.
من باز هم روی خودم کار می کنم.. و از دوستان واقعی خودم کمک می گيرم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
مهٔ
(20)
- می دونی؟ تو اين سالها هميشه برای خودم تابلوها رو ز...
- آقا اين قلقلی ديشب رقصيد ما تازه فهميديم منظورم چي...
- ای ساده، ساده.. برای ذره ای نه، اندکی بيش فروخته ش...
- گمشده دوتا چشم هشتی شکل تيره با مژه های سيخ سيخ ب...
- نمی دونم حق دارم اينو بگم يا نه، اما کم شدن شديد ا...
- قلقلکیِ ايکبيلیِ قلدرِ پل لویِ قلقلکیِ زول گویِ فن...
- آمينه ها.. آمينه ها، ناموسهای برباد رفتهء مردمان...
- اگه اون صدای بوق و آژير آمبولانس وقتی که ريچارد از...
- مردهای ايرانی (شايدم همه جايی يا حتی کرات ديگه ای*...
- اين منو ياد يه خوابی که چند سال پيش ديدم می ندازه....
- درست يک سال از عمر اين شعر می گذره: ...و طفلکی آن...
- حضرات مبارزين با فاسق گيری غير اسلامی واسه بچه ها...
- هميشه وقتی توی جمع کلاس بحث حقوق زنان پيش مياد، ي...
- شايد اگه نمی دونستيم اينا خودشون چه کثافت کاريايی ...
- آخی بگردم که دنبال گوشتالو می گشتی خوردی به ديوار....
- يولداش: به ذهنم رسید حالا که اهالی قلم را در عصر ...
- اين عنصر خود فروخته که ارتباطش با انگيليسيای بی پد...
- بهنود: معنای اين حرف ساده است بگذاريد مملکت را ب...
- فردا خير سرم امتحان به اين راحتی دارم که اگه يه خو...
- چشمهای گرد و درشت سر می رسن با يه دنيا معصوميت و د...
-
▼
مهٔ
(20)