جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۲

اين منو ياد يه خوابی که چند سال پيش ديدم می ندازه.
من هر چی مست تر بخوابم خوابای عجق وجق تر می بينم. يه شب که از شدت مستی اتاق دور سرم می چرخيد خواب ديدم موجود سبز رنگی که تشکيل شده از يه ما تحت سبز رنگ و يه جفت پا به شکل پای آدم، اومده تو خونه مون و می خواد منو بخوره.
بد جوری گير افتاده بودم خيلی هم ترسيده بودم و در عين حال کنجکاو شده بودم که ببينم اين چه جور موجوديه و سر و ته ش کجاست!
هر لحظه ممکن بود طعمهء اون ماتحت ناجوون مرد بشم. به خودم دلداری می دادم که با اون دهن کوچيک چين واچين نمی تونه منو بخوره، اما اون خيلی مصمم به نظر می رسيد. همين طوری که عقب عقب می رفتم، خوردم به در دستشويی. رفتم تو دستشويی و در و بستم و قفلش کردم. برگشتم و تکيه دادم به در. زمين رو که نگاه کردم ديدم چهار پنج تا مغز صورتی اندازهء دوتا کف دست گنده که بچسبونی به هم با پاهای مژکی شکل دارن روی زمين توالت راه می رن..
واقعاً نمی دونم چه جور زائده ای تو ناخودآگاه يه آدم بايد باشه که همچين خوابی ببينه. يا شايد دست ناخودآگاه در کار نبوده و فرشتگان بارگاه الهی می خواستن اينطوری منو متوجه زشتی ميخوارگی کنن... که خوب شرمنده شونم.

بايگانی وبلاگ