یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

موتور و موبايل دوستم دستمه. مثل هميشه وقتی امانتی پيشمه اضطراب دارم. توی سفر هستيم، می ريم بيرون که يه چيزی بخوريم. می رم توی دستشويی رستوران دستهامو بشورم. وقتی بر می گردم دوستم نيست. بدون اينکه چيزی بخورم برمی گردم به اتاقی که گرفتيم. توی راه دختر ايرانی که منو می شناسه می بينم اما من يادم نمياد کجا ديدمش، احتمالاً از همون موقع که همه مون رسيديم پونه ديديم همو. انگار گم شده. سوارش می کنم. وقتی می رسم هنوز دوستم نيومده. ای وای موبايلش کو؟ حالا چيکار کنم؟ بعد از چند ساعت گشتن اضطراب آلود توی اون يکی کيفم پيداش می کنم. اما نه اين که گوشی اون نيست! اين مال کيه اصن؟ اون سفيد بود و قديمی اين سورمه ايه ديگه مال کيه تو کيف من؟ همين موقع اون دختره که تو راه سوار کردم توی لباسهای دوستم که تو کمد آويزونه دو بسته اسکناس پيدا می کنه. خدايا اين بشر کجا غيبش زده؟ دختره می گه چرا دلواپسی؟ خودم برات پولا رو نگه می دارم. می گم ممنون لازم نکرده. می رم بيرون دنبالش بگردم... تا موتور هردومون و با خودم گم نکردم بهتره پيداش کنم..
چشمامو که باز می کنم انقدر خسته م انگار دو روز بی استراحت دويده م... از گم کردن چی انقدر وحشت دارم؟ نکنه خودم گم شدم؟ چه سوالی... معلومه که گم شدم. هميشه گم بودم. درست مثل يه گياه اتفاقی که زير يه بته اتفاقی ديگه سبز شده باشه. يه گياه اتفاقی هر چقدر هم زور بزنه هميشه ميوه نداره.




می گن سرونوشت اژدها اينه که چند وقت يکبار آتش بگيره و بعد دوباره از خاکستر خودش متولد بشه.
پس تا بعد.

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

يکشنبه:
اون پرنده شيپورچيه بود، يه نر از همون نوع با رنگ مشکی و منقار مدل دار با يه لکه قرمز چند روزه مياد رو اين درخت کنار پنجره و بالکن من چنان شيپور می زنه که جيگرت کباب می شه. از چهار صبح شروع می کنه تا شب. نمی دونم چرا هيچ ماده ای هم محلش نمی ذاره. خدا کنه زودتر يکی بياد زنش بشه اين صدای گوشخراشش رو ببره...
دوشنبه:
از وقتی دستور کوکوسبزی حسن آقا رو خوندم که با کاهو درست کرده بود شروع کردم به کوکو درست کردن با هر سبزی ای که اينجا گير مياد. قبل از اينکه بيام هند فکر می کردم خيلی تنوع سبزيجات اينجا زياد باشه. اين قضيه در مورد ميوه صدق می کنه اما بعضی سبزی های ايران اينجا پيدا نمی شه يا اگر هست گرونه. مثلاً يه دستهء خيلی کوچيک جعفری انقدر که بريزی رو سوپ می شه هشتصد تومن. حالا من می گيرم ها، ولی خوب به هر حال قيمتش انقدره. کدو سبز هم که من خيلی دوست دارم همينطور. شاهی و تره که اصلا پيدا نمی شه فقط تره فرنگی هست که من جديدن می ريزم تو کوکو.
ديروز يه سبزی ناشناخته گرفتم که شکل اسفناج بود اما کوچيکتر، وقتی امتحانش کردم ديدم ترش ترشه! از برگ مو هم ترش تر. فکر کنم قرمه سبزی يا دلمه باهاش مهشر بشه اما فعلاً امروز می خوام سبزی پلو با کوکو درست کنم با ماست و خيار و ريحون.
راستی، يه دونه امتحانم بيشتر نمونده..
***
همون دوشنبه، بعد از ظهر:
سبزی پلو سوخت، کوکو وا رفت، ماست و خيارم حالشو ندارم درست کنم. فکر کنم اين قابلمه نفرين شده اس وگرنه حتی منم انقدر (هرروز) غذا نمی سوزونم... می گما، من رو دماغ عقابی نقطه ضعف دارم. کاش صاحب اون دماغ عقابی هم روی چونهء تشديدی نقطه ضعف داشت.. چکار کنم بهم شماره بده؟
***
سه شنبه:
يه خورده می خوام از وضعيت هنری ايران غر بزنم. يه استاد تصويرسازی داشتيم که دو سال پيش برای کلاس تصوير سازی خصوصيش آقا صد و پنجاه تومن شهريه می گرفت، (همون که اول اسمش يه فاله که می گن خيلی راسته.. آفرين، آره همون.) يه نمايشگاه گذاشته بود وقتی رفتيم به شدت وا رفتيم، نقاشی هاش از اونا بود که قلمو رو می کنی تو مرکب سياه می پاشی به بوم بعد قابش می کنی. اغراق نمی کنم. اما چون آدم نسبتا معروفيه -حداقل تو جمع دانشجوهای هنر- هيچ کس نمی گه چرا پادشاه لخته که يه وقت خنگ به نظر نياد.
يا مثلاً ديدم نقاشی رو که منظره می کشه بعد می گه من "رئال" کار می کنم! بالام جان هر چيزی که شبيه طبيعت بود که اسمش رئال نيست! تو طبعيت گرا هستی و به عبارتی سبکت نچراليسمه. يه نقاش رئاليست احساسات خودش رو در کارش بروز نمی ده و صحنه رو همونطوری که هست تصوير می کنه کمابيش مثل يک گزارشگر بی طرف. مثلاً کارهای گوستاو کوربه.
يه استاد ديگه هست فيگور رو مهشر درس می ده، اما هر چند وقت يه بار تو کلاسی که همه هم دختر هستن می گه کار پسرها بهتر از دخترهاست، و چون آماری حرف نمی زنه و فقط نگاهش به جنس تبعيض آميزه ديگه حال کار کردن سر کلاسش رو نداشتم و نرفتم. اون هم تو نمايشگاه سی يه کار خيلی بزرگ گذاشته بود که منو ياد اتودهای داوينچی می نداخت. طراحی های قبل از نقاشی که مثلاً يه دست کشيده و يه کله هر گوشهء کاغذ. اينم شد کار که برداری لنگ يه اسب رو مثل فريم های پشت هم بکشی؟ نمی دونم دارم بی انصافی می کنم يا نه.. تو همون نمايشگاه همون استاد بالايی و زنش هم شرکت کرده بودن. خودش يه کار گذاشته بود شبيه اين.

تازه مشکوک می زد که جوهر و کاغذ فتوکپی باشه. انگار نشسته بود بی حوصله يه چيزی گوشه کاغذ کشيده بود بعد يه زيراکس بزرگ ازش گرفته بود و قاب کرده بود. به حرضت عباس اگه دروغ بگم! استاد دومی - که فاميليش شبيه اسم منه،...؟ آره همون- باز خيلی بيشتر بارشه. ولی خوب يه کم جو گرفته تش ديگه.
يه استاد خيلی معروف ديگه هست که ما البته به چشم خودمان چيزی نديديم اما يه بار مهتاب (قدس سره) پيشنهادهای بی شرمانه ای ازش دريافت کرده بوده.
اين چيزها وقتی ميای (مثلاً) هند می بينی چقدر آدم تحصيل کرده بی ادعا زياده، بيشتر تو چشم می خوره.
گرچه شنيدم توی دانشکده هنرهای زيبايی که تو حومهء شهر پونه هست هم وضع زياد جالب نيست. يکی از بچه های ايرانی که اومده بوده اينجا هنر بخونه هيچ راضی نبود. انگار بيشتر جاها آسمون هنر همين رنگه. به قول غول تبتی هنرمندين ديگه! بيشتر از اينم ازتون انتظار نيست!
***
چهارشنبه:.
هيچ عشقی و رابطه ای اونقدر ارزش نداره که اگر احساس خوبی بهت نمی ده برای نگه داشتنش تلاش کنی.
***
پنجشنبه: می گما، کاشف "اوزون" ترک نبوده؟

***
جمعه:
گفت کارتون تلويزيونشو دزديدن و خواهش کرد کارتون خودمو بهش قرض بدم. تلويزيون اونم بيست و يک اينچه. وقتی اسباب کشی اش تموم شد گفت من الان پيش برادرم هستم و بيست روز ديگه دوباره اسباب کشی دارم می شه نگه اش دارم تا اون موقه؟ گفتم باشه.
چهار پنج روز پيش زنگ زدم که بياره تش، گفت تو اين هفته مياره فقط اگه می شه يادش بندازم. امروز ظهر زنگ زدم بر نداشت. ساعت پنج و نيم از سر جلسه اومدم می بينم پنج تا ميش کال گذاشته. زنگ می زنم می گه کارتونت و ديدی پشت در؟
خوب معلومه که نديدم. همسايه ها هم می گن نمی دونن و نديدن.
کی می خوام يادبگيرم که وقتی احتمال دردسر برای خودم هست به کسی کمک نکنم؟ حالا من چطوری اسباب کشی کنم؟ چطوری وقتی خواستم از اينجا برم اين تلويزيونو بفروشم؟
***
شنبه:
دو تا خط زير چشمم افتاده که داره ديونه م می کنه. دقت که کردم ديدم مال موتور سواری بدون کلاه و ماسکه. بيشتر دخترها اينجا سر و صورتشونو با روسری خوب می پوشونن که وقتی باد شديد و آفتاب هست پوستشون آسيب نبينه. من انقدر که از روسری بی زارم و دوست دارم باد بره لای موهام همينطوری مث گاو می رم بيرون و وقتی باد شديده هی چشمامو چين می دم. از ديروز شروع کردم کلاه می ذارم سرم. روسری رو هم می برم که اگه لازم شد بپوشم.



راستی، آدم هر وقت يک دماغ عقابی ديد که روی کله ای بود که روی اون لبی بود که به آدم لبخند هرچند خفيفی می زد بايد دمش را بگذارد روی کولش و برود کوهن گوش کند...


اين رو هم ببينين.

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵

آره والا خيلی لشه اين احمدی نژاد...

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

مطلبی که برای پست بعدی دارم آماده می کنم از همون تقویمی هاست و هنوز هم کامل نشده اما الان قاط زدم و حتما باید این پست رو بفرستم.
بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب.. گرچه این روزا اصل مطلب پی پی زرده که هر وقت یادش می افتم اشکمو در میاره اما فعلا وسط این قاطی بازار که هر دقیقه سی ان ان تشدیدش می کنه من یه موضوع دیگه هم پیدا کردم واسه قاط زدن هرچه بیشتر به اضافه امتحان شیمی ای که دو ساعت دیگه دارم.
با دیدن این کتاب، یادم اومد که دوتا از دوستهام که باهم ندار هستیم(پسر) چی بهم گفته بودن یه بار. از داشتن رابطه جنسی با دوست های پسرشون و اینکه گی نیستن و کاملاْ کشش به سمت دختر دارن اما از صکص با پسر خیلی لذت می برن.

فکر نکنید این اتفاق فقط در آمریکا اتفاق می افته. اتفاقا در ایران که محدودیت ها زیاده خیلی بیشتر هست. فقط من و شما نمی شنویم. حالا چطور می شه یه مرد از صکص با مرد دیگه ای لذت ببره در حالیکه گی هم نیست بر میگرده به آناتومی بدن مرد.

غده پروستات تقریبا نزدیک رکتوم هست. با تحریک شدن این غده منی خارج می شه و حالت ارضاء جنسی بدون استفاده از پینس (ببخشید اسم بردن به انگلسی آسون تره) به دست میاد.این هم دلیل گرایش به این عمل. خوب حالا من چرا قاط زدم...الان بیشتر این ناراحتم می کنه که این قضیه کاملا پنهان می مونه بخصوص تو جامعه ای مثل ایران که قبحش بیشتره و زنها و دخترهای زیادی در معرض خطر ابتلا به HIV قرار می گیرن چون بیشتر مردانی که با هم رابطه برقرار می کنن از کاندوم هم استفاده نمی کنن. البته تو ایران که انگار اصولا کاندوم مد نیست..

***

اینجا برای بیان بعضی حقایق محبور شدم پشت سر خودمون یه کم صفحه بذارم. بذار در حدی که یه نفر می تونه اثر گذار باشه این توهم رو کمک کنیم از بین بره که مردم ایران گروگان هایی هستن که باید نحاتشون داد... گرچه فکر نکنم فرقی هم بکنه..

فعلا...

***

الان از کالج برگشتم. قبل از رفتن با خودم گفته بودم آخ اگه يه روز دیگه هم وقت داشتم برای اين امتحان چه خوب بودها.. رسيدم ديدم پرنده پر نمی زنه. از يکی از نگهبانها پرسيدم، گفت به دستور رييس امروز تعطيله و چیزهای از یه جشن گفت که البته از اين قسمت زياد چيزی نفهميدم اما با دم گردو شکنان برگشتم خونه...
اما در مورد مطلب بالا -که البته براي خيلي ها شايد يه شوک باشه براي بعضي هام جوک-، شايد از نظر اخلاقي نشه جامعه رو يا حتي شريک زندگي يا دوست رو اصلاح کرد، اما از سلامتي خودش که آدم مي تونه مراقبت کنه؟ من فکر می کنم ما بلاگرها بخصوص اونهايی که دغدغهء مسئهء ايدز رو دارن، بايد هر چند وقت يکبار در مورد اهميت صکص حفاظت شده (اسفتاده از کاندوم) مطلب بنويسيم.
الان وضع طوری شده که من فکر می کنم حتی در ازدواج هم شده به بهانهء جلوگيری از بارداری بايد از کاندوم استفاده کرد.

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

-تيش تيش مدَسينا!
-مگه مامان نگفت حرف ندَدِينا؟
-الحمدودودينا، که منک حرف نددينا!
داستان مال سه خواهره که زبونشون می گيره و برای همين هيچ کس به خواستگاريشون نمياد. يه بار که قرار بوده يه خواستگار براشون بياد، مادره سفارش کرده بوده که مبادا حرف بزنينا! اين طفلکيها هم سعی خودشونو می کنن، ولی ناگهان يه مدَس (مگس) مياد تو اتاق و رشته هاشونو پنبه می کنه...
***
چهار سال پيش، دوم آوريل دوهزارودو اولين نوشتهء وبلاگم رو پست کردم. با ناشی بازی نفهميدم چطور شد که چند روز بعد غيب شد. غول تبتی وبلاگمو ساخت. (چقدر دلم براش تنگ شده لندهور دماغ گنده.. خوبه ديگه وبلاگ نمی خونه که اين توصيف منو ببينه.. گرچه ببينه هم انقدر جنبه داره) با هم فکر کرديم برای اسمش. من از بچگی عاشق از ديوار بالا رفتن و نشستن اون بالا بودم. خونهء خودمون دائم از چارچوب در بالا می رفتم و بعد از اون بالا می پريدم پايين. خونهء خاله ام حياطش ديوارهای کوتاه داشت و من عاشق اين بودم که برم روشون بشينم. از ديوار دست راستی با دختر همسايه دست راستی گپ می زدم و از اون يکی ديوار انگورهای درخت موی حياط رو می چيدم و می رفتم رو سقف ماشين خاله م و جيغشو در مياوردم.. آخرين سندی که از ديوار نوردی من به جا مونده مربوط به سفر شماله که با دوستام رفتيم. ويلايی که گرفته بوديم ديوارهای بلندی داشت. گوشهء حياط يه کپه هيزم و جعبه و خرت و پرت بود. من با يکی ديگه از دوستام رفتيم بالا. اين دوستم خيلی پايه اين کاراست. وقتی رفتيم بالا اون طرف يه دشت خيلی وسيع بود و منظرهء عالی ای داشت. اما درست زير ديوار يه عالم بوته پر از خارهای خيلی درشت و خفن در اومده بود که سرتاسر زير ديوار ادامه داشت. ميفتادی روش حسابت پاک پاک بود. من يه کم ترسيده بودم و چون ديوارش بلند بود بايد برای پايين اومدن برمیگشتم سر همون کپهء خرت و پرت. در حين اين دور زدن هراس آلود دوستم يه عکس تاريخی ازم گرفت که قيافهء ترسيدهء من اون بالا با بوت های پاشنه بلندم ترکيب خنده داری شده..
به غول تبتی گفتم می خوام اسم وبلاگمو بذارم از بالای ديوار.. گفت خوبه. بعد يه کاری کرد که تيتر فارسی بشه. آره اون زمان هنوز وبلاگ يونی کد نداشت ننه جون.. وبلاگا ذغالی بود.. حالا نمی خوام بگم من خيلی بلاگر قديمی ای هستما.. همينجوری واسه خنده گفتم اينو.
خلاصه، اينم تولد وبلاگ ما...
***
آدم مقتصديه. هميشه مراقبه تا جاييکه به کيفيت چيزهايی که می خره لطمه نخوره، با قيمت بالا چيزی نخره و تا اونجاييکه جا داره کمتر ريخت و پاش کنه. مناسب با خلق و خويی که داره، رشته اش هم حسابداريه و اينجا فوق ليسانس اش رو گرفت. الان ايرانه. با مناسبت و بی مناسبت زنگ می زنه. ايميل و آی ديم رو هم داره. زنگ زدن به هند از ايران تقريبا دو سه برابر جاهای ديگه است، حتی با مصافت خيلی دورتر.
هر چند وقت يکبار به مامانم زنگ می زنه و می ره ديدنش، با اينکه يک ماهی که مامانم اينجا بود پنج شش بار بيشتر نديده بودش.
از اينجور آدمهاييه که کمتر پيدا می شن.
***
هر چند روز يکبار می اومد پيشم، هميشه کلی چيز داشت که تعريف کنه، از اينکه امروز سر کار پسورد دوست پسرش که همکارش هم بود کش رفته و فهميده که به دوست دختر برزيليش ايميل عاشقانه زده، از اينکه دختره شوهر داره و پسره داره زندگيش رو به هم می ريزه و به همين دليل می خواد جلوشو بگيره، از همکار طبقهء پايينی شون که قبلاً با پسره دوست بوده و حالا می خواد بره رومانی، از اينکه بهش گفته آلمان خيلی بهتره و اگه می خواد واقعاً بگرده بهتره بره اونجا، از اينکه با اين حرف روی دختره رو کم کرده.. از سليقهء مارياکری ای دوست پسرش و اينکه خودش پاهاش کوتاهه...
الان سه ساله همديگه رو نديديم. برام ايمل های فورواردی زياد می فرسته. حتی يکبار هم تو مسنجر يا با ايميل نپرسيده که تو اين سه سال چطور بودم و چيکار می کنم.
از اون دسته آدمهاييه که.. من که زياد نديدم.
***
وضعيت مضحک عذاب آور مجبوری: بعد از ظهر امتحان داری و از سر ميز کار تککککون نمی تونی بخوری. يه نفر زير پنجره ات آتش پر دودی روشن کرده که چشماتو می سوزونه و تنفست رو مشکل کرده. هوا به شدت گرمه و پنجره رو نمی تونی ببندی.. دود که رفت خوب تو چشم و چالت می فهمی دودش تو چشم خودت می ره يعنی چی..
***
خوب... بريم سر اصل مطلب يعنی شکمو گيری...
قديما يکی که موقع حاملگی پهلوهاش چاق می شد می گفتن بچه اش توی پهلوشه (!).. الان که از شدت انجير خوری پشتم درد گرفته ياد اين افتادم..
***
بايد حدس می زدم دچار ناتوانی در هضم شدم.. معده من که هيچی معده رستم هم اون همه انجير و انار و انگور و سيب (بتتتتتترکی!) رو يه شبه ريخته بودی توش پکيده بود.. کاش صبح دوتا نون تست کمتر خورده بودم ... يکی نيست بگه حالا اين همه ناهار چرا خوردی ذليل مرده؟ وای نمی تونم حتی بشينم.. کاش يکی بود يه قرص دايجستيو می داد دستم...ننه جونم کجايی؟
***
هنوز زنده ام، اما فردا معلوم می شه.. با خودم فکر می کنم؛ مردن در اين مقطع زمانی زيادم بد نيست، از امتحان چهارشنبه که بهتره..
راستی، يه دوستی داشتم که حدود هشت ساله نديدمش.. تو اينترنت هم که سرچ می کنم پيداش نمی کنم.. تو ارکات گشتم، گوگل، ياهو.. هيچ جا نبود.. هيچ دوست مشترکی هم نداريم که ازش سراغش رو بگيرم.. مامانم يه بار چند سال پيشا تو داروخانه ديده بودش، شايد بازم اين اتفاق بيفته. چقدر بده انقدر دلت بخواد از يکی خبر داشته باشی اما تنها شانست شانسکی ديدنش باشه!


***
با حذف شام و صبحونهء فردا تقريبا خوب شدم، اونقدر که برم داروخانه و يه بسته دايجستيو بگيرم. ظهره و به شدت گرسنمه، بعد از مدت ها که گوشت نخوردم، بد جوری هوس کباب کردم.. هر دو رستوران های ايرانی بسته ان.. زنگ می زنم به يکی که زياد رستوران می ره، شمارهء يکی شونو بهم می ده.. زنگ می زنم خط نمی ده. می رم يه رستوران هندی. اصلاً تو مود غذا هندی نيستم.. يه غذای گوشتی سفارش می دم، ندارن. با ترس و لرز جوجه تندوری می گيرم، يه روزنامه با تيتر آنفولانزای مرغی روی ميزمه.. از گارسون می پرسم "مرغتون سارس که نداره؟" تو دلم می گم نيست حالا اگه داشته باشه اين مياد به تو بگه! پاشو برو ذليل مرگ شده آخرش فدای اون شکمت می شی ها! جواب خودمو می دم: ديگه دير شده سفارش دادم. الان اگه پاشم برم از گشنگی می ميرم پس حالا که به هر حال ميميرم بذار با شکم سير باشه نه با آرزوی جوجه تندوری..
غذا رو با آب هندونه می خورم.. چقدر چسبيد.. خوبه تنهام، وگرنه مجبور بودم اينجوری وحشيانه نخورم.. راستی شما جلو يکی می خواين جوجه کباب بخورين که همهء گوشتهای لذيذش چسيده به استخون چيکار می کنين؟ کلاس رو حفظ می کنين و بيخيال نصف غذا می شين يا قشنگ دلی از عزا در ميارين؟ يا اصلاً بدون استخون سفارش می دين؟
صاحب رستوران ايرانيه زنگ زد.. می فهمم که جاشون عوض شده.. الان که من سارس خوردم می گی؟؟ حالا سارس به درک! دلم کباب کوبيده می خواست نه جوجه!
فرداش می رم غذا بگيرم، رستوارانه رو پيدا نمی کنم. يه دونه رستوران ايرانی هست تو اين کوچه که ديروز صاحب رستوران آدرس داده بود، اما اين که ممد آقاست! تازه نه کوبيده داره نه جوجه. ميام بيرون دنبال همون رستوارن بگردم که بهش زنگ زدم، آخر سر می فهمم همون ممد آقا بوده. تو دلم می گم اوا ممد آقا شوما بودين شافتک زدين؟
استيک سفارش می دم و می رم که از بوفه سلف سرويس سالاد و ماست بردارم. وقتی بر می گردم يه دختر ايرانی مياد. آرايش زيادش صورتش رو کمی دهاتی کرده وگرنه صورت قشنگی داره. به چندتا پسر که نشستن پيش ممدآقا سلام می کنه و اونام جوابشو می دن. يکی شون کشدار می گه سللللام عزيزم!!! و با هم گپ می زنن. نمی شينه چيزی بخوره، می گه فردا بايد پروژه اش رو تحويل بده و هنوز هيچ کار نکرده، الان می خواد بره از اينترنت يه چيزی پيدا کنه کپی کنه فردا تحويل بده. وقتی می ره پسرها با هم چيزهايی آهسته می گن و می خندن..
بعد از يک هفته هوس گوشت کردن اين استيک بسيار زياد لذت بخش بود..
***
می گم پاشيم اسبابامونو جمع کنيم بريم بلومون.. هم آدم شب امتحان پنج روز وقت داره، هم اينکه ديرتر پير می شه. چيه اينجا همه اش می گن زندگی دو روزه زندگی دوروزه؟ راستم می گن ديگه! انگار همين ديروز بود من اومدم هند. الکی الکی دو سال گذشت. اقلاً تو بلومون زندگی پنج روزه!
اما يه چيزی، اين سياره بزرگ گازی که بلومون ماهشه، حتماً هم جذرومد های خيلی شديد به وجود مياره، هم رو اعصاب مصاب اثر می ذاره. آخه می گن ماه زمين هم وقتی کامل باشه رو بعضیا اثر می ذاره، لابد برای همين يکی از معادل های ديونه به انگليسی لونتيکه. حالا حساب کن سياره به اون گندگی! تازه اين داستان گرگينه و اين بساطا هم حتماً چيزکی بوده که بعداً چيزهايی شده. مثلاً احتمالاً الان اگه رو بلومون بوديم، اين انبه فروش نابکار رو که ديروز اشتباهی بهش پونزده روپيه زياد داده بودم و امروز پولمو پس نداد به جای اينکه بگم خوب پولمو نده ولی اين دزديه، زده بودم ناقص کرده بودم..
چرت و پرت بسه.. برم امتحان فردامو خاکی بر سر کنم..

راستی، اگه ایمیل زدین به غیر از این آدرس که بالای صفحه است دلخور نشین اگه جواب نیومد.

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

با حسی بين غم سنگين و خشم شروع شد، ده سالگيمو می گم، اولين باری که می ديدم بايد خودمو ناديده بگيرم، خودم رو انکار کنم، از چيزی ناگفته محروم هستم، نه، چيزهايی، خيلی چيزها، بعضی هاش رو هنوز نمی دونستم چی ان اما می دونستم که هستن.
هيچ وقت دلم نخواست که پسر باشم، دلم می خواست اما بچه می موندم، انقدر سريع به دنيای غمگين و پر انکار زن پرتاب نمی شدم. اما اين اتفاق از سال پيشش افتاده بود، اتفاقی که سعی داشتم با پوشاندنش زير بلوزهای ضخيم کمی عقب بندازم اش.. بعدن بزرگ می شم، الان نه، بگذار يه کم ديگه طعم آزادی رو بچشم..
اونروز که مادربزرگ دوستم گفت بايد خجالت بکشم که با اين سينه های قد کوه(!) هنوز تو کوچه بازی می کنم، از انکار در اومدم، سيلی اين حرف ريسمان نازکی رو که خودمو باهاش نزديک خط بچگی و زنانگی نگه داشته بودم پاره کرد و پرتابم کرد ده متر پشت خط.
يادم نيست کی بود، اما با گذشت زمان کمی کرخ شدم و غم رو حس نکردم، اما خشم هميشه با من بود، بعدها نمی دونستم از چی انقدر عصبانی هستم، يادم رفته بود اصل قضيه رو، اما می دونستم اين درست نيست، اينطوری نبايد باشه.
هيچ وقت دلم نخواست کاش زن نبودم.
خونهء ما پر بود از کتاب های فلسفه، اما هيچ کتابی که سوال های منو جواب بده توشون نبود. فلسفهء زن بودن چيزی نبود که بزرگترهای خونهء ما دغدغه اش رو داشته باشن. تنها يک چيز، بحث های طولانی، -چرا بيست و هفت تا زن؟؟ -شوهرها تو جنگ شهيد می شدن، زنها بی سرپرست می موندن، -چرا سيصدتا صيغه؟ - اينطور صلاح بوده ما نمی فهميم...سوالها و جوابهايی که مال من نبود، سوالهای من اينها بود: چرا هر وقت کسی دنبالم راه می افته و آزارم می ده مردم منو ناجور نگاه می کنن؟ چرا از من کسی دفاع نمی کنه؟ کرم از خود درخته يعنی چی؟ چرا نبايد با همبازی های بچگيم ديگه سلام و عليک کنم؟ چرا موذيانه می خندن وقتی باهاشون حرف می زنم؟
چيزی که نمی دونستم اين بود که به طرز سيری ناپذيری دنبال برابری هستم، دنبال عادی بودن، اما دنيای زنانگی هيچ شباهتی به يک دنيای عادی نداشت، زن موجودی بود که مرد رو به انحراف می کشيد، زن بايد ناز می کرد، بايد با دست پيش می کشيد، بايد با پا پس می زد، هيچ وقت نبايد منظورش رو مستقيم می گفت، و اگر ميل جنسی داشت فاحشه بود.
بالاخره جايی پيدا کردم که خشممو خالی کنم، مجله های خانواده، با يک مشاور خانواده. با زن های کتک خورده، با زنهای تحقير شده از پشت نامه هاشون آشنا شدم. به زنهای پشت نامه ها گوش می کردم و جوابی متفاوت از مشاور می دادم، سازش های بی پايان و سوختن ها و ساختن ها جواب من نبود.
يک روز با ديدن نقاشی مردی خشمگين که با چوب دنبال زنی وحشت زده بود به دفتر مجله زنگ زدم و اعتراض کردم، و ديگه مجله نخريدم. بعد از اون خودم رو توی دنيای عشق های دروغين و آزار دهنده، الکل و موزيک و مهمونی غرق کردم، نابرابری يادم رفت، کم کم به زن بودن عادت کردم.. بی حس تر و کرخ تر. تنها کاری که کردم اين بود که چند بار سعی کردم خودم رو بکشم و يکبار که نزديک بود موفق بشم، يک روز توی کما بودم.
بيست سالگی با عشقی سوزنده و زجرآور شروع شد، زجری که لذت بخش بود، روزها به انتظار برای ديدن او می گذشت و لحظه های با او بودن عميق ترين لذت دنيا بود، اثری از حس نابرابری باقی نمونده بود، يعنی چرا، اما تا او بود وقتی برای شکايت نبود و وقت نبودن همه انتظار بود و حسی برای دغدغه های ديگه نبود.
چهار سال و نيم وقت لازم بود تا ببينم اونچه دنبالش هستم در وجود اين آدم نيست، و من اونچه او عميقاً و عاشقانه خواهانش باشه نيستم.
نقاشی رو شروع کردم، اولين نقاشی؛ درد، وقتی کشيده شد که فهميدم با خوندن کتاب دستان شفا بخش نمی تونم لختهء خون رو جابه جا کنم. با رفتن مادربزرگم به قدر کافی سنگ شدم تا از او دست بکشم.
چيزی که نمی دونستم اين بود که دارم پا به دورهء تاريک و ترسناکی می گذارم که از من چيزی خواهد ساخت که هيچ شباهتی به قبل نداره. افسردگی عميق مامانم و هر روز شدت گرفتن اش، شدت گرفتن اختلاف مامان و بابام و رفتن بابام و بعد خيانت خواهرم چيزهايی بود که باهاشون بايد دست و پنجه نرم می کردم، اون موقع اگر کسی بهم می گفت اين اتفاقها قراره بيفته هرگز باور نمی کردم، مگر می شد اين همه بدبختی يکجا؟
دو سال با شعرهای صالحی -نامه ها و نشانی ها- گل و مجسمه و سيگار و سيگار و سيگار و چيزهای شبيه سيگار گذشت، و من کرخ بودم.
نابرابری؟ په! برو بابا دل خوش سيری چند؟ راستی، چرا اين دخترهء احمق که می گه "معلومه که مردها باهوش ترن!" اومده سر کلاس فيزيک نشسته؟
با هر روز شدت گرفتن بيماری مامانم، بيدار شدن های شديد اش نيمه های شب و ترس از اينکه به خودش آسيب جدی بزنه، و هر روز ديدن و تحمل دست های کبود و بنفش اش توانايی خوابيدن رو تقريباً از دست دادم. با هر صدای تق با فکر اينکه خودش رو پرت کرده پايين از جا می پريدم، و بعد اون اتفاق... خواهرم هيچ وقت دوستم نداشت، مقصر هم نبود، اما هيچ وقت فکر نمی کردم... و اونچه فکرش رو نمی کردم اتفاق افتاد، و ديگه هرگز مثل قبل نخوابيدم.
کامپيوتر خريدم، و بعد از مدتی کار با اينترنت رو ياد گرفتم. با وبلاگ ها آشنا شدم و بعد، کم کم با زنانی که مثل بقيه نبودن. من که شديد غرق سياهی گذرای زندگی خودم بودم، هرگز با يک فمينيست برخورد نداشتم.
هنوز زندگيم شباهتی با زندگی عادی نداشت، گاهی در آروزی يک شب خواب درست اشک می ريختم. ويپاسانا هم کمک چندانی نکرد.
عاشق شدم، عاشق يک وبلاگ. يک سال منتظر موندم، و تنها کار مثبتی که کردم زبان خوندن بود، هنوز انقدر احمق بودم که زبان رو برای "با او بودن" بخونم. وقتی به ايران اومد، من اونی نبودم که می خواست، و او هيچ شباهتی با وبلاگش نداشت.
مامانم خوب شد، بابام برگشت، شايدم اول بابام برگشت بعد مامانم خوب شد، بابام بيشتر می خنديد و کمتر اخم می کرد، مامانم خوشحال بود.
با اومدن به هند، دورهء کاملاً جديد و متفاوتی رو شروع کردم. شباهت زيادی با کسی که دو سال پيش بودم ندارم. سخت بود اين دو سال، شيرين و سخت، هر روز با خودم می گم، زندگی اينطور هم می تونست باشه...
حالا هر جای دنيا که باشم، تنهای تنها هم که باشم، درمونده نخواهم بود، عميقاً به خودم باور دارم.
خوشحالم که دنبال يادگرفتن هستم، دنبال چيزهای تازه. خوشحالم که می تونم به فکر مردم باشم.
حالا تقريباً می تونم آروم و عميق بخوابم، اگر مديتيشن های روزانه ام رو انجام بدم. اونقدر قوی و محکم شدم که بتونم برای حقوق همجنس هام کاری بکنم، و اگر لازم باشه ضربه باتوم رو تحمل کنم (کاش بتونم باشم و کاری کنم)
با ايميل و زبان انگليسی، ارتباط تازه ای رو با بابام شروع کردم. موفق شدم وادارش کنم به تک تک حرفهام فکر کنه، همونطور که برای ترجمه کردن يک صفحه نمی تونه کلمه ای رو ناديده بگيره. نه که کاری کنه که من می خوام، فقط هميشه آرزو داشتم به حرف هام گوش کنه و دردهام رو حس کنه، بتونم نشونش بدم که می تونه باورم داشته باشه و توانايی هام رو ببينه.
در سالی که امشب خواهد اومد، با يک دهه عشق و رنج، شادی و غم، رکود و پيشرفت و تجربه خداحافظی می کنم، با بيست و اندی ساله بودن، با ده سيصد و شصت و پنج روز که بيشتر از ده سال بود و ابری تر از اونچه بايد.
اواخر بهار سی ساله خواهم شد، و فکر خواهم کرد؛ هيچ وقت به اندازهء حالا از زن بودن خوشحال نبودم.






پ.ن:چرا برای اين پست ترديد کنم؟ يه روزی نه چندان دور نقاش مشهوری می شم، و زندگی نامه ام به هر حال نوشته خواهد شد. می گی نه؟

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

چند وقت بود اين خوابو نديده بودم؛ با مامايی نشستيم و داريم راجع به موقعی که توی قبر زنده شد حرف می زنيم و دراومدنش.. و اينکه چی شد که اشتباهی مرده بود. توی خواب زنده شدن توی قبر يه اتفاق تقريباً عاديه.
دارم فکر می کنم بايد بچه دار بشم. درسته مسئوليت داره و ترسناکه، اما اگه يه همچين اتفاق بزرگی نيفته، هيچ وقت گذشته ام رو انگار نمی خوام پشت سر بذارم.
-چه خودخواه! می خوای يه آدم رو به دنيا بياری که فقط از گذشته ات بتونی عبور کنی؟
-واسه فکر بچه دار شدن هم می خوای گرفتار احساس گناهم کنی؟
***
تا حالا اين مورد رو حتماً ديدين؛ اول برای اينکه بهت نزديک بشن از جذابيت هات می گن و عيب هات رو کاملاً ناديده می گيرن. بعد که بهشون نزديک می شی دائم و روزانه عيوبت رو بهت يادآوری می کنن طوريکه هيچوقت يادت نره.
يه دوستی دارم که خيلی جذابه، هم خوش هيکله و هم خيلی با نمک. دوست پسرش اولا که هنوز با هم خيلی صميمی نشده بودن هی ازش تعريف می کرد. بعد که کار کشيد به عشق و عاشقی شروع کرد دائم از اينکه قدش کوتاهه و کاش يه کم توپر تر بود حرف زدن. خيلی حرصم می گرفت چون هم خودش خيلی معمولی بود و هم اينکه اين دوست من طفلی خيلی احساس بدی بهش دست می داد. بعدن هرچی بهش گفتم - و واقعاً باور داشتم بهش - که اگه قدش بلندتر بود انقدر بامزه و جذاب نبود باور نکرد.
راستش فکر می کنم .. يه کم فکرم وحشتناکه- که مادرهای ايرانی -شايد به خاطر اينکه ار شوهرهاشون زياد محبت نمی بينن- خيلی به پسرهاشون وابسته می شن. بعد تا می بينن پسره از يکی خوشش اومده شروع می کنن رو دختره ايراد گذاشتن. برای همين مردهای ايرانی طوری بار ميان که هرچقدر هم خودشون ايراد داشته باشن -درست مثل يک آدم نرمال- دنبال جفت پرفکت می گردن و توقعشون بالاست.
بدتر از اون اينه که مادره که حسابی احساس هوو داشتن می کنه با عاشق شدن پسرش، اونو تشويق می کنه که دامنهء روابطش رو گسترش بده -اين يکی درصدش کمتره اما هست- يا دائم دنبال کيس جديد باشه.
هر چقدر هم که طرف اصرار کنه و حتی برای مدتی ثابت کنه که جزو اون يه درصد استثنا هست، من فکر می کنم در دراز مدت باز همون وضعيت پيش مياد.
راستی، کفی کافی دی نزيدک خونهء من قليون آورده. حوض و ماهی هم داره. يک صفايی داره که نگو. ديشب اينايی که بالا گفتم رو پای قليون داشتم موعظه می کردم. خواهرش که اومد چنان سلام عليک سردی باهام کرد که تو دلم گفتم بفرما. داشتم چی می گفتم؟
***
تو کلاس کوزه گری -چند سال پيش- يه دختری کنار من می نشست. يه خورده که با هم دوست شديم شروع کرد از اينکه داداشش قدش دومتره اما دوست دخترش يک و پنجاه و پنجه گفتن. يه روز اومد خوشحال و خندون که داداشم بهم زد با دوست دخترش.
شمايی که ايران نيستين، دخترهای بقيهء دنيا هم همينجوری ان؟
***
1-پرندهء خالخالی شيپورچی
2-پرندهء خالخالی شيپورچی در حال شيپور زدن
3-پرندهء خالخالی شيپورچی در حال پائيدن من
4-پرندهء شکاری
5-سنجاب
6-پرندهء عجيب بامزه در حال ماهی گيری
7-يوگا روی نيمکت
8-دوست شونزده متری بنفش من
9-دوست شونزده متری بنفش من از پشت توری
***
الان قبل از اينکه اينو پست کنم ديدم وبلاگم پينگ شده و نظرهای مطلب آخر هم پاک شده. همه با هم اينبار قاط زدن انگار، بلاگ رولينگ و اسپات و بر و بچ؟؟
***
عيد شما مبارک!!!
قرار بود منم باشم اما خسيسيم اومد ميکروفون بگيرم! اگه سال ديگه بازم از اين برنامه ها بود بهم بگينا! قول می دم سر کيسه رو شل کنم هه هه...

جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

من ديگه فمينيست نيستم. هشت مارس نبودم که با تو کتک بخورم پس چه حقی دارم که خودم رو فمينيست بدونم؟
ببخش دوستم.. ببخش که نبودم.. جايی که حيوانات مسلح با باتوم به جان زنان و مردان فرهيخته می افتند، شما چقدر زيبا برگ تاريخ هشت مارس رو نقاشی کرديد خواهرانم.
سيمين بهبهانی عزيزم.. ببخش که نبودم کنارت..
خواهران شجاعم.. تا زمانی که با شما همدوش نشوم، لياقت ندارم خودم رو فمينيست بدونم..
روز زن متعلق به توئه که ايستادی زير ضربهء باتوم، تو که فحشی که سزاوارت نبود رو شنيدی..تو که رفتی اگرچه می ترسيدی.. اگرچه می دونستی..
***

finding your way through hell to some kind of life...
نمی دونم رو ديگران هم همين تاثير رو داره يا نه، اما مخ من موقع درس خوندن اين اواخر خيلی در مورد خودم هم کار می کنه. وقتی دارم ياد می گيرم، به طور موازی اتفاقات زندگيم و همينطور تصويری از خودم مياد توی بک گراند ذهنم. بعضی وقتها مجبور می شم درس خوندن رو کنار بذارم و به اون فکر کنم.
مثل يه پازل بزرگ که تيکه هاش دونه به دونه کشف می شن، هر چی تصوير بيشتر تکميل می شه، بهتر می تونم ببينم که چقدر اتفاقات تلخ و عذاب آوری که افتادن تک تکشون لازم بودن و چطور منو هل دادن به سمت راهی که هرچی در اون بيشتر پيش می رم تغييرات مثبت بيشتری درونم ايجاد می شه.
ياد اين اعتقاد مسيحی ها به نقشهء الهی (god's plan) می افتم، و فکر می کنم چقدر آسونه به همچين چيزی اعتقاد داشتن، چون خيلی درست به نظر می رسه.
***
- ديروز هر دو لاستيکامو پنجر کردن. تو جلويی يه ميخ فرو کرده بودن و عقبی رو با چاقو بريده بودن!
- اِ؟ کی بوده يعنی؟
- نمی دونم.. هر کاری می کنم نمی تونم ازش ساده بگذرم. دو ساعت و نيم وقتم توی پنچرگيری حروم شد.. خيلی حرصم گرفته..
- شايد اتفاقی بوده، پيش مياد که ميخ بره توی تاير
- و همزمان اون يکی چرخ هم جر بخوره طوری تميز و صاف که معلومه با چاقو بريده شده؟
- ...نه نمی شه..
- امروز برگشتم به محل جنايت، يکی از راننده ريکشاهايی که اونجا وايميسته رو شب قبل کنار موتورم ديده بودم. رفتم بهش گفتم ديروز اينجا هر دو لاستيک منو پنچر کردن، ازش پرسيدم می دونه کار کی بوده يا نه.. يه لبخند هيستريک موزيانه زد، بهش شک کردم. اگه بفهمم کار خودش بوده هر چهارتا لاستيک ريکشاشو پنچر می کنم.
-می دونی چيکار کن؟ بهش بگو من ازت عکس دارم موقعی که داشتی اينکارو می کردی، اگه می خوای به پليس نشون ندمش بگو کار کی بوده....
- هان؟؟؟
- ا نه نمی شه که اونوقت بايد خودشو بهت لو بده!!
-هاهاها!!
-هاهاها!! اصن فهميدم! کار اون بزه بوده که تو می گی گوسفند نيست!
- نه کار اون بزه که تو بهش می گی گوسفند!
***
مضنون شماره يک
دستگاه شربت گيری. نيشکر رو می گذارن بين اين دوتا چرخ و با چرخوندن يک اهرم شيرهء اون رو می گيرن. بعد با آب ليمو ترش قاطی می کنن و با دستی که همين الان بعد از جيش کردن کنار خيابون شلوارشونو بالا کشيدن ليوان شربت رو می دن دستتون. حالا خوبه کافرن و احتمالاً اهل استبراء نيستن!

هيزم آوران خانه
***
دوستان لطفاً حتماً برای ايميل زدن به من فقط از همين ايميل که بالای صفحه هست استفاده کنيد. بقيهء ميل باکس ها رو چک نمی کنم.

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

نداستراداموس:
در سومين سال از نيمهء دوم بيست و يکمين سده اولين ضد ويندوز در دنيای سه بعدی مجازی ظهور خواهد کرد. او در عمق اقيانوس مجازی بوی پلانکتون های گرسنه را استشمام خواهد کرد و شکم خاکستری و نرم کوسهء کله چکشی را قلقلک خواهد داد. او در حاليکه يک سفره ماهی بزرگ از بغل گوشش رد می شود از تشعشع نور مجازی روی راه راه های درخشان آبی و زرد دلقک ماهی به وجد آمده خواهد گفت: ايول!...
***
پنجشنبه:
تلسکوپی که با فاصلهء زياد در مداری دور زمين می گردد به تازگی اکتشافی داشته که زندگی ما را برای هميشه دگرگون خواهد کرد. Extratrrestrial نگاهی دارد به آنچه زندگی در کرات ديگر ممکن شبيه باشد.
"بلو مون" ماه سياره ای در منظومه ای با دو ستارهء دوقلو است (مثل اينکه خورشيد ما دوتا باشد- ندا) با روزهايی که دويست و چهل ساعت به درازا می کشد*. اتمسفر آن که سه بار از اتمسفر زمين چگالتر است، مانند يک اقيانوس معلق در آسمان، به موجودات زنده امکان غوطه ور و شناور بودن در خود را می دهد. غلظت دی اکسيد کربن آن سی برابر دی اکسيد کربن جو زمين است که رشد بی حد و حصر گياهان را موجب شده. غلظت اکسيژن آن چهار برابر است و در نتيجه حيواناتی با قدرت ماهيچه ای بيش از دو برابر به وجود آورده است.
در بلومون، ابرهای سبز رنگ متشکل از گياهان کوچک شناور غبارهای سبز رنگی را در قسمت های مختلف آسمان تشکيل می دهند.
زمين جنگل وسيعی از درخت های غول آسای "پاگودا" است، با حفرهای کاسه مانند در بالاترين قسمت هر کدام، که مقدار زيادی آب را در خود جمع می کند و اين امکان را برای گياه به وجود می آورد که بيش از نيم مايل قد بکشد. بالای سر اين استخر گياهی، "کايت" غول آسا در حال ماهيگيری است؛ موجودی گوشت خوار به شکل بالهای هواپيما، با شاخکهايی که از آنها به عنوان نخ ماهيگيری استفاده می کند.
"دام مرگ" گياهی گوشتخوار با پوششی چسبناک و حمامی از اسيد که موجودات ديگر را می تواند در خود هضم کند، از گوشه و کنار دالان های جنگل پاگودا آويخته است.
"وال های هوايی" غول آسای بلومون مانند وال های زمين هستند، تنها با يک تفاوت چشمگير. آنها دارای بالهايی به درازای سی و سه فوت هستند. وال های هوايی به آرامی در هوای پرقدرت و گرم بلومون در ارتفاعات هزارن پايی شناوراند و از ابرهای گياهان غوطه ور در جو تغذيه می کنند. اگر بيش از حد پايين پرواز کنند، موجب حملهء "کيپد استاکر"ها به آنها خواهد شد؛ موجوداتی پرنده که مانند زنبورهای وحشی و به اندازهء عقاب هستند. با سه چشم و ميدان ديد سيصد و شصت درجه، و منقاری کشنده به تيزی تيغ ريش تراشی که به راحتی گوشت وال هوايی را از هم می درد.
*پنج تا بيست و چهار ساعت در بلومون روز است و پنج شبانه روز زمين شب.
اينم اصل مقاله.

پ.ن: اين بلومون منو ياد اين نقاشيم می ندازه؛ آخه اين هم ماه يه سيارهء گازی بزرگه با يه گياه غول پيکر عجيب غريب.
***
جمعه:
از اين مدل دوست ها ديدين که اگه يه ذره موفقيت به دست بيارين يه گرفتاری براتون راه می ندازن؟ منظورم آدمهای حسوديه که با موذی بازی و خرابکاری آتش حسدشون رو خنک می کنن. يا ازتون استفاده هاشون رو می کنن و وقتی ديگه کاری باهاتون ندارن ياد اين می افتن که مسبب تمام بدبختی هاشون شما هستين. يا هر دو! چه ملغمه ای می شه مجموع هر دوش.
اگه همچين آدمی دور و برتون هست همين امروز دودره اش کنيد که فردا ديره.
باورتون می شه من حدود ده سال با يه همچين آدمی به اصطلاح دوست بودم؟ خيلی عذاب آوره اينکه می بينم با خودم يه همچين بد رفتاری ای کردم...
***
شنبه:
آخ چه کيفی می ده نامهء کاغذی و بستهء پستی. يه کتاب، چندتا بلوز و تاپ از چند رنگ، با يه زعفرون. بخصوص کيف اش واسه اين بود که نطلبيده بود.
***
يکشنبه:
يه کتاب ترموديناميک شيميايی دارم به فارسی، يه جاهايی کمک می کنه. اما بيشتر از اين جهت که پی بردم چرا انقدر درس خوندن تو ايران سخته. اگه فکر می کنين خنگين، اين فکرو نکنين. انقدر کتاب های درسی خلاصه شده و با ادبيات پيچونده نوشته/ترجمه شدن که درس خوندن از روی اين کتابها واقعاً احساس خنگ بودن به آدم می ده. بی خود نيست شاگرد زرنگها انقدر کلاس کنکور می رن و جزوه های کمکی می گيرن يا انقدر خر می زنن. پسرخالهء خودم مثلاً کتاب رو می کرد تو کيسه فريزر می برد تو حموم با خودش! سر کنکور انقدر عصبی شده بوده که بيا و ببين.
تو هند -مثلاً- سرتاسر خيابونها رو بگردی جزوهء کمکی و نوار و فيلم پيدا نمی کنی. و نيازی هم بهشون نيست. البته به جز کتاب های سوال و جواب امتحان که البته بيشتر از روی همون کتاب اصلی نوشته شده.
کتاب انقدر ساده و واضح و کامل توضيح داده که کيف می کنی. به نظر من اگه تو ايران هم می خواين درس بخونين کتابهايی که بيرون از ايران تدريس می شه رو بخونين تا با زحمت متوسط و نه خر خونی، خوب يادبگيرين.
بعد هم شماها که کاسبی راه انداختين، تخته کنين در اين بيزنس کنکور و! اين چه وضعيه درست کردين که بی خود انقدر انرژی بچه ها هدر بشه؟ که چی؟ آهان البته ياد شهريه های ميليونی کلاس کنکورها نبودم.
دانشجوها و کنکوری ها و دبيرستانی ها، انقلاب خاموش کنين و کتاب های خوب گير بيارين هم انگليسی تون راه می افته هم درستون رو ياد می گيرين طبق استانداردهای جهانی.
پ.ن: البته کتابهای هندی خيلی غلط زياد داره. وای مثلاً فيش رو جمع بسته تو کتاب زولوجی! يا مثلا غلط های املايی و گرامری فراوون که گاهی حسابی حواس رو پرت می کنن. گاهی دلت می خواد کتابو پرت کنی اون سر اتاق انقدر the بی خود داره مثلاً همين الان يه دونه قبل از these گذاشته!!! يا مثلاً an و aرو بيشترجاها اشتباهی به کار برده. انگار اصلاً کسی دوباره کتابها رو نخونده برای تصحيح. اما بازم نثر ساده و روانش بيشتر به چشم مياد.
***
دوشنبه:
گل کلم منچوری
مواد لازم:
يک گلم کلم متوسط خورد شده به قطعات بزرگ
يک دسته پيازچه خرد شده
دو قاشق چايخوری زنجبيل خورد شده
يک قاشق چايخوری سير خورد شده
يک چهارم فنجان آرد
سه قاشق غذاخوری آرد ذرت
نصف قاشق چايخوری پودر فلفل قرمز
فلفل قرمز درسته و خشک دو عدد
سه قاشق غذا خوری روغن
يک و نيم فنجان آب
يک قاشق غذاخوری شير
گل کلم ها رو سه چهار دقيقه در مقدار زيادی آب که يک قاشق شير به آن اضافه کرده ايد بجوشانيد. آب کش کنيد و روی يک پارچهء تميز خشک کنيد.
خمير رقيقی با آرد و دو قاشق آرد ذرت درست کنيد و هرکدام نصف قاشق چايخوری زنجبيل و فلفل قرمز و نمک برای مزه اضافه کنيد. گل کلم ها رو يکی يکی در خمير فرو کنيد و در روغن داغ کاملاً سرخ کنيد و کنار نگه داريد.
در روغن باقی مانده، بقيهء زنجبيل، سير و دو فلفل قرمز (کرش شده) را برای يک دقيقه سرخ کنيد. نمک و پيازچه را اضافه کنيد. هم بزنيد تا يکنواخت سرخ شود. يک و نيم ليوان آب اضافه کنيد و صبر کنيد تا جوش بيايد.
يک قاشق غذاخوری آرد ذرت به يک چهارم فنجان آب اضافه کنيد و خوب حل کنيد و به تدريج به مخلوط پياز و آب اضافه کنيد و هم بزنيد تا وقتی که دوباره به جوش بيايد. گروی* را تا وقتی که شفاف شود(؟) بجوشانيد. بعد گل کلم ها و سس سويا را اضافه کنيد. دو دقيقهء ديگر بجوشانيد و از روی آتش برداريد.
داغ با پلو يا رشته سرو کنيد.
*gravy
***
سه شنبه:
يه ايده برای تبليغ سوتين دارم. کسی نمی خواد؟
اين دودره باز مياد از اين کوچه گل کاغذی بی بو و خاصيت می کنه دسته می کنه می بره جلوی همون کافهء سر گذر که اغلب پر توريسته می فروشه. بعضی از هندی های تجسم کامل از آب کره گرفتن هستن.

یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۴

چهار شنبه:
توت انخ آمون رو می شناسين که؟ فرعون بزرگ مصر که فکر می کنم دو تا قبل از توت اخنآتون بود (فرعون زمان سينوهه، و اولين فرعونی که به تک خدايی اعتقاد پيدا کرد). آمون به مصری قديم يعنی خورشيد. اين فرعون با وجود سن کمش خيلی تغييرات به وجود آورد قدرت خيلی زيادی هم داشت. حالا چرا حرفش رو پيش کشيدم؟ هفتهء پيش نت.جيو يه فيلم مستند نشون می داد از تحقيقی که دانشمندها انجام دادن برای اينکه بفهمن علت مرگ توت انخ آمون چی بوده و چطوری مرده. هر چی گشتن دنبال اثر سم توی بافتهای موميايی، يا ضربهء شمشير و خنجر، چيزی گيرشون نيومد. پس آخه يه نفر تو اون سن کم و با وضعيت جسمانی خوب و در اوج قدرت چی شده که مرده؟
معلوم شد انخ آمون نوزده ساله، احتمالاً يه بار که سوار ارابه بوده، بر اثر تصادف يا از جا دراومدن چرخ ارابه و شکستگی شديد هردو زانو، بيرون پريدن اون استخوان قلمبه که بهش می گن کشکک و زخم بازی که بعداً دچار عفونت شده مرده. به همين کشککی.
***
پنجشنبه : "ماسالا دوسا"
دوسا:
1- يک فنجان برنج خام
2- يک فنجان برنج نيم پخت شده.
3- يک فنجان لپه
4- نصف قاشق چای خوری تخم شنبليله
5- نصف قاشق چای خوری جوش شيرين
6- نصف فنجان کشک*
7- نصف فنجان کره
8- مقداری روغن

برنج و لپه رو با هم بشوريد. آب به مقدار زياد اضافه کنيد و همينطور تخم شنبليله رو. بگذاريد يه شب تا صبح خيس بخوره يا حداقل هفت هشت ساعت. بعد دو- سه بار ديگه بشوريد و آبش رو خالی کنيد. خوردش کنيد تا بصورت خمير دربياد. جوش شيرين و نمک رو اضافه کنيد و خوب هم بزنيد. خمير رو در جای گرمی برای هشت تا ده ساعت ديگه نگه داريد.
کشک رو خوب بزنيد و مقداری کره به اون اضافه کنيد. کمی آب اضافه کنيد تا جاييکه غلظتش در حدی باشه که به قاشق بچسبه. اين مخلوط رو آخر سر در ظرف کوچکتری بريزيد و کنار غذا سرو کنيد، مثل سس.
تابه رو گرم کنيد و يک قاشق کره در اون بندازيد و با پشت قاشق همهء سطح تابه رو با کره بپوشونيد. يک قاشق روغن اضافه کنيد، و دوسا (همون خمير آماده رو) تو تابه پهن کنيد. به وسط دوسا ادويه اضافه کنيد و اگر در دسترس هست چاتنی، يا ترشی هندی.
وقتی دوسا آماده شد، به صورت رول يا سه گوش درش بياريد.
ماسالا:
1- دو عدد پياز بزرگ که از طول خرد شده.
2- دو عدد سيب زمينی بزرگ، پخته و پوست کنده.
3- چهار عدد فلفل (دوتا م قبوله چه خبره چهارتا فلفل؟)
4- يک قاشق گشنيز خرد شده.
5- هشت تا ده کاشو (انگار از تيرهء پسته هاست. اگه در دسترس نيست پسته يا نارگيل بريزين و سخت نگيرين) نصف شده.
6- يک قاشق لپه، يک قاشق چايخوری زيره و دانهء خردل
7- دو قاشق روغن
8- نصف قاشق چايخوری زردچوبه
9- نمک
سيب زمينی ها رو درشت خرد کنيد. فلفل رو هم.
روغن رو داغ کنيد و کاشو رو اضافه کنيد، تفت بديد تا قهوه ای روشن بشه. لپه و دانهء خردل و زيره رو اضافه کنيد. پياز و فلفل رو اضافه کنيد و بگذاريد کمی با هم سرخ بشن. آخر سر سيبزمينی و گشنيز و زرد چوبه رو اضافه کنيد. مواد رو خوب هم بزنيد و وقتی خوب قاطی شدن از روی اتش برداريد.
ماسالا رو در ظرف جدا کنار دوسا سرو کنيد.
پ.ن: بی کارين؟ نمی خواد اينو درست کنين، هم خيلی وقت می گيره هم چاق می شين. همون کوکو سبزی خوبه بی خودم چيز ياد بچه نديد حالا از فردا بونهء ماسالا دوسا می گيره.
*curds= کشک، شير دلمه شده

***
جمعه:
داشتم فکر می کردم اگه يه زن سنتی بودم، چه وضعيتی داشتم. اولاً که حتماً به قسمت اعتقاد داشتم و هر چيزی تو زندگيم دست يه نفر ديگه اون بالا بود. احتمالاً تا حالا ديگه سه تا بچه داشتم. احتمالاً چادری بودم. پلو رو با روغن جامد درست می کردم. آخه آقامون حتماً بيشتر دوست داشت. می دونی که مرد رو بايد شکمش رو پر و پيمون نگه داشت.
برای دخترم که ديگه دوازده سالشه و واسه خودش خانمی شده و تازه "قاعده" هم شده، شروع می کردم کاسه بشقاب جهازی جمع کردن. بهش می گفتم خياطی ياد بگيره (از شما چه پنهون همين الانم اگه وقت بشه خيلی دوست دارم خياطی ياد بگيرم. حداقل آدم دو تا پيرهن برا خودش بتونه بدوزه هوسی، نه؟)
تو خونه رب گوجه و سرکه درست می کردم. ترشی و شور می نداختم.
می دونستم که حرف حرف مرده، مادرم "دخترگی هام" بهم گفته بود و خودم تو "زندگی" به اين حرف رسيده بودم.
می دونستم که وقتی حامله ام بايد به عکس های خوشگل نگاه کنم که بچه ام خوشگل بشه. يه کارت پستال بچه با چشمهای آبی هم داشتم که هر روز بهش نگاه می کردم تا چشمهای بچه ام همون رنگی بشه.
محرم ها رو پله جلو خونه با بقيهء همسايه ها می نشستم و گريه می کردم. هر وقت از گريه خسته می شدم يادم می افتاد که دختر همسايه چه آرايشی می کنه ورپريده.
اول هر ماه عربی آش رشتهء نذری می پختم. سر حاملگی دوم نذر کرده بودم اگه پسر باشه آش بپزم.
سالی يه بار هم شعله زرد. دختر کوچيکم سال وبايی ديفتيری گرفته بود (کی گفته ربطی نداره؟ مرض مرضه ديگه!) و نذر کرده بودم طوريش نشه.
تو حنا بندون ها به فاميل تازه وارد نشون می دادم که همه جور رقصی بلدم.
رمضون ها روزه می گرفتم.
از شب اول قبر می ترسيدم.
زياد سوال بی جواب نداشتم. همه چی رو پيشونيم از قبل نوشته شده بود.. گاهی آهی می کشيدم و می گفتم، پيشونی، کجا می شونی.. بعد خودمو مثل ننو تکون می دادم و می گفتم.. ای خواهر، چی بگم خدا رو شکر.. راضيم به رضای خودش..
هميشه فکر می کنم؛ زندگی ساده تر و آسونتر می بود، اگه يه زن سنتی بودم.
پ.ن: منظورم از زن سنتی، زنی است با باورهای سنتی آميخته به مذهبی. ممکنه خيلی هم شيک تر از من زندگی کنه!
***
شنبه:
تو هر زبونی کلمات حسی دارن که تو اگه به عنوان زبان دوم اونها رو به کار ببری در نود در صد موارد تا حد زيادی اون رو حس و درک نمی کنی. برای همين هندی ها مثلاً، شت يا فاک (با عرض پوزشِ ببخشيد) رو خيلی راحتتر به کار می برن. هر چند که انگليسی خيلی تو کشورشون بيشتر از جاهای ديگهء آسيا رواج داره، عمق حسی که اين کلمات در يه انگليسی زبان به وجود مياره به هيچ وجه در اونها بوجود نمياد.
تو اين کافهء سر گذر که بسيار جای تابلو و در عين حال باحالی هست و من اگه درگير کالری ها نباشم خيلی دوست دارم گاه گاه (که خنده اس!) برم، يه روز يه گروه دختر پسر هندی اومده بودن و اول هر جمله يه فاک (ب.ع.پ.ب) اضافه می کردن. يه اينگيليسيا (از قيافه و رنگ موهاش حدس زدم انگليسيا باشه تازه چشماشم چپ بود) که لباس معبد اوشو هم تنش بود با شنيدن هر فاک (ب.ع.پ.ب) موهای تنش سيخ می شد و بر می گشت اينها رو نگاه می کرد و چشمها[ی چپ]ش گرد شده بود و داشت حسابی چاييش کوفتش می شد. اما گروه دختر و پسر هندی ول کن نبودن و مثلاً می گفتن: آنجلينا جولی؟ فاک (ب.ع.پ.ب)! آی لاو هر! اون کلمهء شنيع بی ناموسی که از تکرار مجدد آن (بيشتر از ده بار تکرارش مجاز نيست) خودداری می کنم اينجا داشت به صورت مثبت به کار گرفته می شد درواقع برای نشون دادن اوج هيجان، که در انگليسی واقعی همچين کاربردی نداره.
بعضی کلمه های فارسی که احتمالاً فقط ما خوب حسشون می کنيم فکر کنم اينا باشن:
زرشک!
زکی!
باقالی!
گلابی!
مذهبتو شکر!
نخراشيده!
چلقوز!
بزمجه! (مثلاً هيچ وقت نميای به يه آدم غول تشن بگی بزمجه.)
اگه بازم سراغ دارين بگين.
***
يکشنبه:
امروز چه مرگمه؟ تجسم کامل يه خردادی "هر دم يه جور" شدم.. فقط شنيدن اسم "Hundred years of solitude" اشکمو در مياره. نه از اين قطره های شاعرانه ها، عرّ مفصل.
اما برو تو بحرش: صد سال تنهايی..
بعد که خوب تنت لرزيد از عمق نمناک و ترسناک عنوان، حالا برو تو بحر داستان...
الان نت-جيو داشت يه زن کلمبيايی (چه جالب مارکز هم کلمبياييه) رو نشون می داد که شوهرش چند سال زندانی سياسی بوده و بعد هم يهو غيب می شه. مرد برای دموکراسی و بر ضد حکومت پتيشن درست می کرده و امضاء جمع می کرده. اما به عنوان تروريست دستگير می شه و الانم به احتمال زياد کشته شده.
فيلم مصاحبه همراه با انيميشنه. زن از زندگی عشقی اش تعريف می کنه و اينکه چهار سال منتظر اورلاندو بوده تا آزاد بشه. دو ماه بعد از آزاد شدنش ناپديد می شه. بهش می گن اگه دنبال شوهرش -يا جسدش- بگرده جون خودش و بچه هاش هم در خطر خواهد بود و بهتره به کل سکوت کنه و به روی خودش نياره. او تصميم می گيره سکوت نکنه. اما بعد مجبور می شه برای حفظ امنيت بچه ها و خودش به انگلستان فرار کنه.
الان تو لندن زندگی نسبتاً خوب و آرومی داره. تئاتر رو دوست داره. می گه اينجا می شه تفريح کرد. می گه شهرهای بزرگ رو دوست داره.
"وقتی به گذشته ام فکر می کنم، می بينم که زندگی خيلی خوبی داشته ام. پای تمام انتخاب هايی که کردم می ايستم، و سعی می کنم خوشحال باشم. هر چند ديگه ازدواج نخواهم کرد، چون توی دلم هنوز زن اورلاندو هستم و خواهم بود، هميشه ."


حالا من زار بزنم يا نزنم؟
***
دوشنبه:
چاق و قد کوتاه بودنش مهم نيست چندان. خود منم نه مانکنم نه زياد قدم بلنده. اگه حرفی برای گفتن داشت و چهارتا چيز می شد ازش ياد گرفت ممکن بود حتی بعد از اون روز که گير نياوردن ميز طبقهء بالای کافه رو انداخت گردن من، باز هم دلم بخواد وقتمو باهاش بگذرونم.
***
سه شنبه: معبد
يکی از چيزهايی که خيلی از ديدنش اينجا لذت می برم قربونی دادن مردم به خداهاشونه . به جای کشتن و جوب خون راه انداختن، از مغازه های پايين معبد نارگيل می گيرن، با گل می ذارن تو سينی، می يارن اين بالا، پوست نارگيل ها رو می کنن و پوستشو می ندازن اين پشت، و نارگيل و گل رو هديه می کنن به خدا.


راستی، يادتونه چند وقت پيش گفتم هوس ساندويچ کثيف کرده بودم؟ از اينا بود.


*************************
خبرهای وحشيگری مامورين با زن و بچه های اعضای سنديکای اتوبوس رانی رو خوندم. من هميشه می گفتم نبايد مردم تشويق به کاری کرد که آسيب ببينن. اما الان می بينم از دست رو دست گذاشتن بيشتر داريم آسيب می بينيم. دنيا هم اگر بيشتر از اين احساس تهديد کنه از سلاح هسته ای دار شدن اين حکومت مياد ما رو می کشه درسته؟ پس مردم کاری کنيد. به خاطر خودتون. به خاطر جونتون، نه آزادی.

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

پنجشنبه:
صابخونه پيغام داده زنگ بزن. زنگ می زنم تلفنش خاموشه. اولين واکنش اينه که ديگه يک کلمه درس نمی تونم بخونم. موقع اجاره دادن نيست. لابد می خواد بگه پاشو. فکر پادرهوايی و دنبال خونه گشتن حالمو واقعاً بد می کنه. دومين واکنش: دوتا شيرينی می خورم، بعدشم يه فص نون پنير. خوب مبارکه.
زنگ می زنم اين دفه برميداره. می گه پس چی شد مگه قرار نبود اجاره رو اول ژانويه بدی؟؟ می گم نه من بيست و شيشم بايد اجاره بدم. می گه قرار شد بکنيمش اول به اول، درسته؟ می گم اول فوريه؟ می گه نه اول ژانويه. احتمالاً منو با يه مستأجر ديگه اش اشتباه گرفته، چون با من همچين قراری نگذاشته بود قبلاً.
اينجوری تقريباً يه ماه اجاره اضافه می شه. بهش می گم من دستخت شما رو دارم که بيست و ششم ژانويه بايد اجاره بدم (حالا خوبه رسيد دارم ازش). می گه اِ؟ خوب اگه دستخت داری که پس هيچی!
تا اينجا چهار خط بيشتر نشد، اما همين و فکرهای وسطش که چجوری از حقم دفاع کنم، به اضافهء يه عالم احساس بدبختی و دلتنگی برای خونهء خودمون و ننه بابام که اين جور موقه ها آماس می کنه چنان انرژيمو گرفته و اخمهام رو درهم کشيده که نگو.
می دونم زندگی اين چيزا حاليش نيست. می دونم که اين منم که بايد ياد بگيرم با وجود تمام فشارهای فکری و غير فکری تاريخ امتحان ها همين خواهد بود و خيلی راحت ممکنه يه عالمه عقب بيفتم.
کاش می شد برم خونه.. شده برای ده روز.
زندگی سخته! سخت! بخصوص اگر تو هند مستأجر باشی.

پ.ن: باورم نميشه دستخط رو با ت نوشته بودم.. برگردم تمام کتابهاي درسي دبستان راهنمايي فارسي رو مي گيرم. اصلا دلم هم براشون تنگ شده.. آخ دلم تنگ شده.. دلم تنگ شده.

***
جمعه شب:
خونهء يکی از دوستام شام دعوتم. ميز رو چيدن، اما من می گم صبر کنين برم ماست بخرم با شام بخوريم.

فروشنده دوساعت معطلم می کنه، فکر دوستام که الان گرسنه منتظر من ان و گرسنگی خودم حسابی کلافه ام کرده. موقع برگشتن خيابون عوض شده و با اينکه مطمئنم جهت رو درست اومده م به کل گمشده م... وای کيف م رو هم گم کردم.. ماست هم که دستم نيست!!! عجب غلطی کردم ها! حالا ماست نمی خوردی مرده شور برده ديدی از دست تو شکمو آخر دربدر شدم......
وقتی بيدار می شم بی حال و خسته ام انگار اصلاً نخوابيدم..
***
شنبه:
مامی بربادرفته می گفت بزرگترين آرزوش اينه که ژپن قرمز و براقی داشته باشه که وقتی راه می ره خش خش صدا بده.. بزرگترين آرزوی من اينه که ..اهکی زرنگين؟ بزرگترين آرزوی شما چيه؟
***
يکشنبه شب:
برای اولين بار در تاريخ اينجا برف اومده.. دولت ذوق زده شده و تمام خيابون ها رو بشقابی و کلنگی کشيده که مردم رو همين برف شل و کم عمق اسکی کنن.. کفش و چوبم پامه اما نمی دونم چرا باتوم دستم نيست، برای همين با کلنگی سر می خورم.. همه بی نهايت هيجان زده ان، از جمله خودم..
بيدار که می شم مثل ماهی از آب بيرون افتاده برف می خوام..
شب هنوز آرزوی برف از کله م نرفته.
***
دوشنبه:
دختر خاله م می خواد خونه بخره.
فرض کن اگه يه غير فارسی زبون اين جمله رو بشنوه، فکر می کنه فارسی چقدر خ داره! وگرنه منکه دختر خاله ندارم.
***
سه شنبه:
يه همسايهء بی ملاحظه و کم هوش پيدا کردم، متأسفانه خونه اش ده پله هم بيشتر با من فاصله نداره. دوازده و نيم به بعد شب تازه يادش می افته با موبايل بلند بلند تو راه پله ها حرف بزنه و در فلزی ره رو رو درقی بزنه به در من. ديشب که دوباره در فلزی رو زد به در من، درست دوازده شب بود. ديدم هر شب داره اينکارو می کنه من هيچی نگم خوب فکر می کنه عيبی نداره ديگه. رفتم بيرون بهش گفتم ببخشيدا، اين درو که اينجوری درقی می زنی به در خونهء من ( در و درقی زدم به در)، يه صدا می ده، می شنوی؟ اينو منم از اون ور می شنوم و از خواب می پرم. گفت ساری و رفت بالا. فکرش رو می کردم خرفت باشه چون آدمی که حاليش باشه لزومی به تذکر دادن پيدا نمی کنه. چند دقيقه بعد رفت پايين با دوستاش داد و هوار کرد، اومد بالا. دوباره بعد چند دقيقه ديدم با صدای سر جاليز خيار نشسته تو راه پله داره با تلفن حرف می زنه. رفتم بهش گفتم ببخشيدا، نمی تونی بری تو خونه ات صحبت کنی؟ می خواستم برم عملی ش و هم نشونش بدم که ساری ساری گويان رفت تو.
می دونم بعد يکی دو شب دوباره شروع می کنه. چيکار کنم؟.... بزنم لهش کنم؟
***
چهار شنبه:
ای بابا عجب گرفتاری شديم ها! مرد حسابی به جای دعا کردن ماست منو بده! ملت منتظرن من ماست ببرم شام بخوريم دِ!

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴

دوشنبه:
داشتم فکر می کردم که چقدر رفتارهامون شبيه خاله بازيه. اينکه اجازه می دی مثلاً بليط سينما رو دوستت بگيره چون می دونی که فکر می کنه چون پسره (پسر يعنی چی؟ خرس گنده يم بازم می گيم پسر و دختر! نمی دونم چرا اين کلمهء مرد و زن سخت تو دهن می چرخه!) بايد اون بگيره بليط رو، و اگه بخوای خودت حساب کنی گيج و دلخور می شه و بعد برای رفع عذاب وجدان به صرف فسنجون دعوتش می کنی. اينجا اون "دست تو جيبش" کرده و تو "خانه داری".

حالا هی برو جلو بوق بزن.
سه شنبه:
ای ملت ايران! ببخشيد يه سوال داشتم. چرا دنبال "سکس با خواهر" و "مامان سکسی" می گردين هر روز؟ فقط می خواستم بدونم اگه اشکال نداره. (مخصوصاً با سين نوشتم که هر کی امروز سرچ کرد به اين سوال بر بخوره بلکه يکی شون جواب بده.)
چارشنبه:
داشتم وبلاگی رو می خوندم که از تغييرات فرهنگی زمان خاتمی نوشته بود، بی اونکه قصد داشته باشم اصولاً عقيده ای رو در اين مورد عوض کنم يه سوال می خوام بکنم.
من منکر کتاب های خوبی که در زمان خاتمی چاپ شدن نيستم، بر پا شدن فرهنگ سراها هم نقطهء عطف بود. اما چرا همهء اينها تاثيری روی مردم نگذاشت؟ چرا آزارهای خيابونی رو کم نکرد؟ اين تغييرات فرهنگی چرا باعث نشد توی تاکسی ها و خيابون ها کمتر فاحشهء بلقوه به حساب بيايم؟ چرا هر روز و هر روز آزارهای مردم به زنان بيشتر شد و می شه؟
غير از اينه که اين تغييرات فرهنگی چون مختص به چيزهايی بود که تنها کسانی سراغش می رن که از قبل خودشون زمينهء فکری اش رو دارن، مثل همون کتاب، همه گير نشد و در نتيجه تاثير چندانی توی زندگی همه نتونست بگذاره؟
اگه اشتباه می گم، بگيد، بازم می گم قصد ندارم عقيدهء شمايی که فکر می کنيد باز هم با رای دادن ممکن بود همهء اينها تغيير کنه رو عوض کنم. فقط نمی فهمم چطور کسانی که از تغيير فرهنگی می گن، فکر نمی کنن که پس چرا اين تغيير فرهنگی تو خيابون ها ديده نمی شه. چرا باز هم صرفاً به جرم زن بودن باهامون مثل فاحشه رفتار می کنن مردمی که فرهنگشون به اصطلاح تغيير کرده؟
يه مثال ديگه می زنم. فرض کنين اين تبليغی که برای کم مصرف کردن برق و آب يا رعايت قوانين رانندگی به جای اون انيميشن های "اسی" و "مصرف بی رويه کار خيلی بديه"، می اومدن صفحهء اول هر کتابی که چاپ می شد، اين پيام ها رو می نوشتن. يا از اونم مخفی تر، داستانی چاپ می شد که در اون خانواده ای در مصرف آب و برق صرف جويی می کردن و خوب رانندگی می کردن.
فکر می کنيد چند درصد مردم روشون تاثير می گذاشت؟
موضوع اين نيست که بخوايم تغييرات سريع داشته باشيم، فکر نکنيد اگر رسانه های اصلی هم همت می کردن برای اصلاحات فرهنگی به سرعت چيزی عوض می شد. قضيه اينه که با کتاب نمی شه تغييرات فرهنگی همه گير به وجود آورد در کشوری که ميانگين مطالعهء مردم از چند دقيقه بيشتر نيست.
پنجشنبه:
برادر هم رزم اهوازی ما بسی برافروخته بود. می گفت با کسی از اهالی سنت بحثش شده بوده؛ " بهش گفتم اسم يکی امام ها توی قرآن اومده. هی می گفت نيومده!"
از روی کنجکاوی پرسيدم تو کدوم سوره است؟ گفت نمی دونم. بعد يه خورده فکر کرد و گفت "پس تو هم می گی نيست؟"
گفتم نه، نمی گم نيست. من همهء قرآن و نخوندم. می خواستم ببينم تو می دونی کجا نوشته شده که انقدر با اطمينان می گی و سرش بحث هم کردی يا نه.
جمعه:
امروز صبح يه موتوريه داشت مزاحم هر کی سر راهش بود می شد. اول به يه دختر اوشويی که جلوی من بود گير داد بعد که رسيد به من هم شروع کرد ويز ويز کردن. دوربينم تو کيف کمريم بود در آوردم عکس بگيرم از خودش و نمرهء موتورش اگه حال داشتم ببرم بدم پليس و خلاصه حسابی ادبش کنم. باتری دوربينم تموم شده بود و عکس نگرفت اما همين باعث شد دمش رو بذاره رو کولش و در بره.
چند وقته تو فکرم عکس اينهايی که مزاحم می شن و بذارم تو فتو پيج، يه رسوايی براشون راه بندازم. اما يه چيزی که هست بعضی آدما کلاً توجه رو دوست دارن، حالا اگرم متوجه بشن که عکسشون به عنوان مزاحم ناموسی تو اينترنت هست حال هم بکنن. البته اگه بر حسب احتمال خيلی کم اصلاً خبردار بشن. که در صورت خبردار نشدن ادب هم نمی شن. حالا فعلاً اين عکس گرفتن برای در دادنشون مؤثر ممکنه واقع بشه. گرچه اينجا اين اتفاق تو اين دو سال جمعاً چهاربار افتاده (گوش شيطون کر) شمايی که تو ايران هستين و اين برخوردا براتون زياد پيش مياد می تونين امتحان کنين. فقط مواظب باشين طرف ممکنه هار هم باشه يه وقت نياد بدتر اذيتتون کنه!
اصلاً ولش کنين.
بدويتِ شنبه ای:
راستش زياد از کفش و شلوار خوشم نمياد. بچه که بودم بهم می گفتن پا ته ديگی(اثرات پابرهنه راه رفتن). تقريباً تو نصف عکس های بچه گيم نه شلوار پامه نه کفش. الانم همينطوريه فقط ديگه کسی عکس نمی گيره.
يکشنبه:
اگه وقت بشه می خوام برای اولين بار يه منظره بکشم. يه کنتراست نور و تاريکی خيلی قشنگ اينجا هست که اگه چند دقيقه زودتر بيای همراه يه نور صورتی به رنگ همون علف های خشک جلوی خونه ست که منو ياد کارهای مونه می ندازه که عاشقشم (چقدر گفتم که!).
اين امپرسينويسم جاذبهء استخوان سوزی داره.. به خصوص اگه نسبت به طبيعت کنجکاو باشی.
پ.ن: از حراجی کراس ورلد دوتا کتاب خريدم؛ مونه بای هيم سلف و سزان بای هيم سلف، نقاشی هاشون رو هم داره. کی می شه بخونمشون... راستی، ديدين بعضی ها قرون به قرونشون رو حساب می کنن و هميشه سعی می کنن چيز ارزون بخرن اما شديداً وانمود می کنن پول براشون مهم نيست؟

بايگانی وبلاگ