می گم خوب ابله جان برو با هم خوب باشين ديگه چه مرضی داری؟ اون ديگه کيه که می خواد با تو... (يه کم ماست می ريزه رو کتابی که منتظرم تلفن رو قطع کنه تا بخونم. منم يه طرح مثل ابرو با ماسته رو کتاب می کشم) می گه آخه خوب من می خواستم با... (اون اتاق صدای تلويزيون رو تا آخر زياد می کنن و من نمی شنوم بقيهء حرفش رو) بابا يه کم صدای تلويزيونو کم کنين! (انگار قبلش وقتی صدای تلويزيون بلند بوده دعوامون شده اما نمی دونم اون چی گفته بود برای همين نمی دونم چی بهش بگم) می گم ببين به هر حال مشکليه که خودت درست کردی حالا لطفاً از من نخواه که... حرفمو قطع می کنه: ابله ترسو! ( چند قطره عسل از دستم می ريزه رو کتاب) خشمم رو پنهان می کنم که بيشتر حرصش بگيره و با سردی تعمدی می گم خوب ببين من برای همين دلم نمی خواد ببينمت ديگه (يه نفر از اون اتاق با قهقهه و صدای خيلی بلند يه جک تعريف می کنه)... قدرت فکر کردن نداری. اون موقه هم نفهميدی و عجيبه برام که فکر می کردم تو قدرت درکت بالاست و عجيب تر اينکه ( با خودم فکر می کنم حالا چجوری اين عسل لعنتی رو از رو کتاب پاک کنم که صفحه هاش به هم نچسبه) اگه درست نگاه می کردم مشخص بود... حرفمو قطع می کنه در حاليکه دراز کشيده و سرش روی پامه می گه ببين منکه بهت گفتم (دستم رو توی موهاش فرو می کنم) می خواستم از تو فرار کنم. اما خوب قبول کن که تو هم نتونستی... حرفشو قطع می کنم ( هميشه از بی انصافی و خودخواهيش عصبانی می شدم) تو تونستی؟ از اون پايين نگاهم می کنه يه نيم چرخ می زنه که بهتر صورتش رو ببينم و می گه ببين من نتونستم. نمی تونستم. وقتی اين تصميم رو گرفتم (هر دو طرف صفحه عسلی شده و ديگه واقعاً پاک کردنش مشکله) داغون بودم (از پنجره فضای تيره بيرون رو نگاه می کنم) بلند می شم و بدون اينکه نگاهش کنم می گم وقتشه که بری.
یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۲
پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲
از ديشب يه مرگيم بود. امروز فهميدم روز اول پاييزه. از اون شب روز اول آدم يه مرگيش باشه ديگه واويلا. ديشب به دو مطلب پی بردم.و امروز به يک مطلب. يکی اينکه چقدر عاشق موی مشکی صاف براقم و دومی اينکه خواننده ای که عاشقش بودم تغيير جنسيت داده يا اون موقه که من آنپلاگدشو ديدم اشتباه گرفتم و از اول زن بوده و همچين خورد تو حالم. حالا نيست که اگه زن نبود يا زن نشده بود دم دست بود!
خوب به هر حال امروز که بچه مدرسه ای ها رو ديدم فهميدم کار کار مهر مادر مرده بوده.
راستی چه شد که من گمان ساده بردم که موی بور مرا خوش آيد؟
اه اه بور ! به به مشکی صاف براق با لباس شبه کشيشی رنگ کمی پريدهء مايل به گندمی بعضی وقتا برنزهء چشمان تنگ پدر سوخته که شرارت از آن می بارد که هری پاتر هم خيلی دوست داشته باشد و مامانش هم زياد بهش علاقه نداشته باشد.
به به.
خوب به هر حال امروز که بچه مدرسه ای ها رو ديدم فهميدم کار کار مهر مادر مرده بوده.
راستی چه شد که من گمان ساده بردم که موی بور مرا خوش آيد؟
اه اه بور ! به به مشکی صاف براق با لباس شبه کشيشی رنگ کمی پريدهء مايل به گندمی بعضی وقتا برنزهء چشمان تنگ پدر سوخته که شرارت از آن می بارد که هری پاتر هم خيلی دوست داشته باشد و مامانش هم زياد بهش علاقه نداشته باشد.
به به.
سهشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۲
بعد ار يه سال ترک که هم قيافه ات و رنگ و روت، هم نفست مياد سر جاش خود خود زندگيه بی سوزنی که به خودت بزنی تا از در آوردنش احساس لذت کنی ( توی نوعی!).
انقد اينايی که ترک کردن واسه اونايی که ترک نکردن دلشون کبابه که نگو. تازه بعد دو سال - اِ راستی من درست اول مهر ترک کردم پيارسال ! دمت گرم آيتک که يادم انداختی - بعد از دو سال می فهمی قبلنا حقيقتن چه رنگی بودی و چقدر نشاط واقعی داشتی... چقدر بی نيازی .. و چقدر آخ زندگی!
می دونی؟ آدم ( البته اگه خل باشه مثل من ) وقتی بيست و هفت سالش می شه يه خورده می ترسه. از اينکه می بينه چقدر زندگی زود می گذره. باور کن من گاهی از خودم می پرسم چقدر فرصت دارم برای ورزش سنگين کردن. خوب فکر نکنم اينقدر که الان نيرو دارم از چهل سالگی به بعد - که فقط سيزده سال مونده بهش - داشته باشم.
خوب، اگه از حالا ناتوانی و نفس کم جون و نارسا به خودم هديه بدم چه ظلم بزرگی کردم.
واللهُ الماددُ بالتارکين
به راستی خداوند ياری دهندهء ترکنندگان است
انقد اينايی که ترک کردن واسه اونايی که ترک نکردن دلشون کبابه که نگو. تازه بعد دو سال - اِ راستی من درست اول مهر ترک کردم پيارسال ! دمت گرم آيتک که يادم انداختی - بعد از دو سال می فهمی قبلنا حقيقتن چه رنگی بودی و چقدر نشاط واقعی داشتی... چقدر بی نيازی .. و چقدر آخ زندگی!
می دونی؟ آدم ( البته اگه خل باشه مثل من ) وقتی بيست و هفت سالش می شه يه خورده می ترسه. از اينکه می بينه چقدر زندگی زود می گذره. باور کن من گاهی از خودم می پرسم چقدر فرصت دارم برای ورزش سنگين کردن. خوب فکر نکنم اينقدر که الان نيرو دارم از چهل سالگی به بعد - که فقط سيزده سال مونده بهش - داشته باشم.
خوب، اگه از حالا ناتوانی و نفس کم جون و نارسا به خودم هديه بدم چه ظلم بزرگی کردم.
واللهُ الماددُ بالتارکين
به راستی خداوند ياری دهندهء ترکنندگان است
یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲
يه خورده خمير ريش بزن برادر!! تيغتم تيز کن اينجوری خشک خشک که ريش نمی زنن! اصن وايسا! آره.. يه چيزايی داره يادم مياد.............. يه چيزی می خوام بگم که درد دل بچه بسيجی هاست.........
ياد اون موقه ها به خير برادرا... اون موقه ها که به هوای جبهه زنده بوديم و به عشق کشته شدن ( از روی صندلی سلمونی مياد پايين و سرپا می شينه ، حولهء مرطوب رو مثل چفيه می ندازه رو شونه اش، يه دستش رو می ذاره دم گوشش و با صدای جگر خراش دو رگه شروع می کنه به خوندن )
آی ی ی ی .. با نوای کاروان
بار بنديل هايمان....
سنگر خوب و قشنگی داشتيم
دور آن گل های خوب می کاشتيم
جبهه ما را لايق خود کرده بود
دوستم دمپايی اش را قايق خود کرده بود
شهيدان مست و از اين بساطا
خلاصه از همين صدتا يه غازا
جنگ شد همه چيز ما در زندگی
فکر می کرديم ديگه هيچ کاری تو دنيا نداريم جز همين ( دستش رو مثل اينکه آرپيجی رو شونه اش باشه مياره بالا و به يه چيز خيالی شليک می کنه. آثار منفجر شدن تانک توی صورتش پيدا می شه ( بايد خودتون اونجا بودين و می ديدين، مثل اينکه يه چيزی زير پوستش ترکيده باشه ) و از فشار شليک آرپيجی پرت می شه عقب و کف سلمونی ولو می شه ) ( اشک تو چشماش حلقه زده )
اما خوب اون يار پر جفا، وفا نکرد و صلحِ شد
ديگه نتونستيم کسی رو بکشيم
يا خودمون کشته بشيم که يعنی همون پيروزی
باورمون نمی شد...... اونايی که با ما همسنگر بودن همه شون رفتن سر کار و زندگی شون.................
آخه برادران مگه يادتون رفت ميثاق ما؟ کجا رفتيد؟؟
هاهاهاهاها ( چهچهه) ن؟؟؟
( سلمونی دلش کباب می شه و نذر می کنه ديگه خشک خشک ريش کسی رو نزنه ) ( نوحه خونِ سر پا نشستهء صورت زخمی که ديگه نفسش بريده در حاليکه به نقطهء نا معلومی خيره شده شروع می کنه با صدای محزون آهسته ای دکلمه کردن )
يه کاری هست که البته به اندازهء کشتن حال نمی ده
اما از هيچی بهتره
بريم به مردم گير بديم و دخترای بد حجاب رو به سيخ بکشيم
و بديم سگای نجس بخورن
بريم سر چارراها وايسيم
نصفه شبا و ظهرا و عصرا
همچين با يه هيبت به خصوصی که هر کی نيگا کرد خودش حساب کار بياد دستش
هر کی حشيش داشت و تل مل و اچ مچ
بذاريم بره و هر کی چيزی نداشت چوب تو فلانش بکنيم
بريم بچه ها
اجرمان با "محفوظ"... ( همچين رفته تو خلسه که پول سلمونی رو يادش می ره بده. صورتش که شديداً آسيب ديده و می سوزه رو با حواس پرتی می ماله و زمزمه کنان از در می ره بيرون) ( مرد صاحب سلمونی از شوخی بی جايی که کرده ( که مربوط می شده به يه جوک قديمی بومی قزوين و اون طرفها ) ( که مثل يه رمز چيزهای خطرناکی رو در حافظهء مشتريش بيدار کرده) پشيمونه و در فکر که بره با دو سه تا سيلی ميلی مشتری رو از حالت شبه هيپنوتيزمش در بياره اما می ترسه و مردده و از طرفی عذاب وجدان گرفته و نمی دونه چی کار کنه خلاصه بد گه گيجه گرفته...)
**********
الان آهنگران داشت اون سرود معروفشو می خوند که می گفتن ( شايد شايعه بوده ) به خاطرش رفت اوين. فکر کردم يه چيزايی کم داره شعرش گفتم کوتاهی نکنم.
ياد اون موقه ها به خير برادرا... اون موقه ها که به هوای جبهه زنده بوديم و به عشق کشته شدن ( از روی صندلی سلمونی مياد پايين و سرپا می شينه ، حولهء مرطوب رو مثل چفيه می ندازه رو شونه اش، يه دستش رو می ذاره دم گوشش و با صدای جگر خراش دو رگه شروع می کنه به خوندن )
آی ی ی ی .. با نوای کاروان
بار بنديل هايمان....
سنگر خوب و قشنگی داشتيم
دور آن گل های خوب می کاشتيم
جبهه ما را لايق خود کرده بود
دوستم دمپايی اش را قايق خود کرده بود
شهيدان مست و از اين بساطا
خلاصه از همين صدتا يه غازا
جنگ شد همه چيز ما در زندگی
فکر می کرديم ديگه هيچ کاری تو دنيا نداريم جز همين ( دستش رو مثل اينکه آرپيجی رو شونه اش باشه مياره بالا و به يه چيز خيالی شليک می کنه. آثار منفجر شدن تانک توی صورتش پيدا می شه ( بايد خودتون اونجا بودين و می ديدين، مثل اينکه يه چيزی زير پوستش ترکيده باشه ) و از فشار شليک آرپيجی پرت می شه عقب و کف سلمونی ولو می شه ) ( اشک تو چشماش حلقه زده )
اما خوب اون يار پر جفا، وفا نکرد و صلحِ شد
ديگه نتونستيم کسی رو بکشيم
يا خودمون کشته بشيم که يعنی همون پيروزی
باورمون نمی شد...... اونايی که با ما همسنگر بودن همه شون رفتن سر کار و زندگی شون.................
آخه برادران مگه يادتون رفت ميثاق ما؟ کجا رفتيد؟؟
هاهاهاهاها ( چهچهه) ن؟؟؟
( سلمونی دلش کباب می شه و نذر می کنه ديگه خشک خشک ريش کسی رو نزنه ) ( نوحه خونِ سر پا نشستهء صورت زخمی که ديگه نفسش بريده در حاليکه به نقطهء نا معلومی خيره شده شروع می کنه با صدای محزون آهسته ای دکلمه کردن )
يه کاری هست که البته به اندازهء کشتن حال نمی ده
اما از هيچی بهتره
بريم به مردم گير بديم و دخترای بد حجاب رو به سيخ بکشيم
و بديم سگای نجس بخورن
بريم سر چارراها وايسيم
نصفه شبا و ظهرا و عصرا
همچين با يه هيبت به خصوصی که هر کی نيگا کرد خودش حساب کار بياد دستش
هر کی حشيش داشت و تل مل و اچ مچ
بذاريم بره و هر کی چيزی نداشت چوب تو فلانش بکنيم
بريم بچه ها
اجرمان با "محفوظ"... ( همچين رفته تو خلسه که پول سلمونی رو يادش می ره بده. صورتش که شديداً آسيب ديده و می سوزه رو با حواس پرتی می ماله و زمزمه کنان از در می ره بيرون) ( مرد صاحب سلمونی از شوخی بی جايی که کرده ( که مربوط می شده به يه جوک قديمی بومی قزوين و اون طرفها ) ( که مثل يه رمز چيزهای خطرناکی رو در حافظهء مشتريش بيدار کرده) پشيمونه و در فکر که بره با دو سه تا سيلی ميلی مشتری رو از حالت شبه هيپنوتيزمش در بياره اما می ترسه و مردده و از طرفی عذاب وجدان گرفته و نمی دونه چی کار کنه خلاصه بد گه گيجه گرفته...)
**********
الان آهنگران داشت اون سرود معروفشو می خوند که می گفتن ( شايد شايعه بوده ) به خاطرش رفت اوين. فکر کردم يه چيزايی کم داره شعرش گفتم کوتاهی نکنم.
شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲
پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۲
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
کتابدار:
مصرف ماشينهاي ايران به طور متوسط دو برابر مصرف جهاني بنزين است. توليد اين خودروها توسط دولت انجام ميگيرد و بخش خصوصي تقريبا در اين ميان هيچكاره است.
پنج سال است كه دولت زمزمه از رده خارج كردن خود روهاي فرسوده را مطرح كرده است و هنوز از ارائه يك طرح جامع ناتوان است.
به تمام اينها اضافه کنيد باغهایی که در شمال شهر تهران تا دو دهه قبل کمکی هر چند اندک به تصفيه آلودگی هوای آلوده این شهر میکردند و هم اکنون تبديل شده اند به برجهای مسکونی عظیم.
با تمام این اوصاف خواندن تیتر روزنامه شرق روز سه شنبه
مسولان کمیته کاهش آلودگی به بن بست رسیده اند
تهران را ترک کنيد.
چندان اغراق شده نيست
مصرف ماشينهاي ايران به طور متوسط دو برابر مصرف جهاني بنزين است. توليد اين خودروها توسط دولت انجام ميگيرد و بخش خصوصي تقريبا در اين ميان هيچكاره است.
پنج سال است كه دولت زمزمه از رده خارج كردن خود روهاي فرسوده را مطرح كرده است و هنوز از ارائه يك طرح جامع ناتوان است.
به تمام اينها اضافه کنيد باغهایی که در شمال شهر تهران تا دو دهه قبل کمکی هر چند اندک به تصفيه آلودگی هوای آلوده این شهر میکردند و هم اکنون تبديل شده اند به برجهای مسکونی عظیم.
با تمام این اوصاف خواندن تیتر روزنامه شرق روز سه شنبه
مسولان کمیته کاهش آلودگی به بن بست رسیده اند
تهران را ترک کنيد.
چندان اغراق شده نيست
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
چند وقته يه کلاس ايروبيک پيدا کردم که يه مربی خوب داره و نزديک خونه مون هم هست. هفتهء پيش يه جلسه مربی مون نيومد. به جاش يه مربی ديگه رو فرستاده بود. البته چند دقيقه طول کشيد تا فهميدم که يه مربی تو کلاس هست، چون اونی که داشت ورزش می داد باسن خيلی بزرگی داشت. بهش نمی اومد اونقدرا ورزش کرده باشه. يه ربعی ورزش کرديم اما عرق هيچ کس درنيومد. بعد گفت تشک بيارين. من با دوتا از دوستای دلقکم که خواهر هستن می رم باشگاه. وقتی جمله رو با "خانومايی که باسنای درشت دارن توجه کنن" شروع کرد می دونستم اگه به اون دوتا نگاه کنم يه افتضاح اساسی به بار می ياد چون قطعاً خنده ام می گرفت. صدا شونو می شنيدم که می گفتن اون گوجه سبزه که می گن درشت.
بيشتر حرکات تشکيل می شد ازضربه زدن به باسن برای خانومايی که باسن «درشت» دارن و ضربه زدن و نيشگون گرفتن شکم برای خانومايی که می خوان شکم هاشون آب شه.
يه بارم چهار زانو نشست و شروع کرد به پريدن (بدون اينکه ساق پاهاش از زمين کنده شه) و در همون حالت ماساژ دادن صورت و قب قب (غب غب؟) با حرکت انگشت سبابه از پايين به بالا. که خوب اون دوتا ديگه قشنگ بی رودربايستی قهقهه می زدن. من به زور جلو خودمو گرفتم که باعث شد قيافهء مضحکی پيدا کنم.
*****
بعضی ها وارد يه جور جنگ با بدنشون می شن برای "آب کردن"ش. من خيلی تو خانمها اينو ديدم. نمی دونم آقايون هم اينطوری هستن يا نه. هيچ کدوم هم موفق نمی شن هيکل دلخواهشون رو به دست بيارن. مثلاً يه جا خوندم که نيشگون گرفتن باعث ايجاد "سلوليت" می شه. چربی های سفتی که ديگه آب بشو نيستن. بايد عضوی که می خوايم لاغر بشه رو بخارونيم تا جايی که سرخ بشه. اينطوری جريان خون باعث جذب سلولهای چربی می شه.
بيشتر حرکات تشکيل می شد ازضربه زدن به باسن برای خانومايی که باسن «درشت» دارن و ضربه زدن و نيشگون گرفتن شکم برای خانومايی که می خوان شکم هاشون آب شه.
يه بارم چهار زانو نشست و شروع کرد به پريدن (بدون اينکه ساق پاهاش از زمين کنده شه) و در همون حالت ماساژ دادن صورت و قب قب (غب غب؟) با حرکت انگشت سبابه از پايين به بالا. که خوب اون دوتا ديگه قشنگ بی رودربايستی قهقهه می زدن. من به زور جلو خودمو گرفتم که باعث شد قيافهء مضحکی پيدا کنم.
*****
بعضی ها وارد يه جور جنگ با بدنشون می شن برای "آب کردن"ش. من خيلی تو خانمها اينو ديدم. نمی دونم آقايون هم اينطوری هستن يا نه. هيچ کدوم هم موفق نمی شن هيکل دلخواهشون رو به دست بيارن. مثلاً يه جا خوندم که نيشگون گرفتن باعث ايجاد "سلوليت" می شه. چربی های سفتی که ديگه آب بشو نيستن. بايد عضوی که می خوايم لاغر بشه رو بخارونيم تا جايی که سرخ بشه. اينطوری جريان خون باعث جذب سلولهای چربی می شه.
جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲
ايمان يه کار ديگه ام می کنه، باعث می شه نه تنها تبعيض رو قبول کنيم، بلکه بهش اعتقاد هم داشته باشيم. آخه «ايمان» داريم اونی که گفته بايد اينطوری باشه، مو لای درزش نمی ره. قضيه وقتی گريهء آدمو درمياره که می بينی بهت می گن برو مطالعه کن و مطمئن هستند که به همين نتيجه هم می رسی.
کسی البته منکر مطالعه نيست ها... اما جداً مگه لزومی داره که من مثلاً فمنيست باشم که بخوام قانونهای کشورم عادلانه در مورد زنان و کودکان قضاوت کنن؟ من خيلی هنر کنم آرتيست بشم!
از طرفی، واقعاً خوبه اگه آدم می خواد با چيزی هم مخالفت کنه در موردش "آگاه" باشه. گفتن اين حرف که فمنيسم می خواد ثابت کنه زنها شبيه مردها هستند (در توانايی ها، روحيات يا هر چيز ديگه ای) خوب، به نظر من حرف نسنجيده ايه. اينجا همون "ايمان" اينبار در قالب تعصب وارد ميدون شده و داره به جای گوينده حرف می زنه.. و تو می بينی که دريچه های دريافت کنندهء اطلاعات طرف کاملاً بسته شده، و چيز ديگه ای جذب نمی کنه.
بی خيال بابا
اينو بخونين حتماً.
کسی البته منکر مطالعه نيست ها... اما جداً مگه لزومی داره که من مثلاً فمنيست باشم که بخوام قانونهای کشورم عادلانه در مورد زنان و کودکان قضاوت کنن؟ من خيلی هنر کنم آرتيست بشم!
از طرفی، واقعاً خوبه اگه آدم می خواد با چيزی هم مخالفت کنه در موردش "آگاه" باشه. گفتن اين حرف که فمنيسم می خواد ثابت کنه زنها شبيه مردها هستند (در توانايی ها، روحيات يا هر چيز ديگه ای) خوب، به نظر من حرف نسنجيده ايه. اينجا همون "ايمان" اينبار در قالب تعصب وارد ميدون شده و داره به جای گوينده حرف می زنه.. و تو می بينی که دريچه های دريافت کنندهء اطلاعات طرف کاملاً بسته شده، و چيز ديگه ای جذب نمی کنه.
بی خيال بابا
اينو بخونين حتماً.
...پامو که گذاشتم تو محوطه، ياد تو افتادم و يادم افتاد که پوستت چطور از لطيفی توی چشم می زد. مثل هميشه اين آب رو ريختم رو شعله ای که دوباره بعد از مدتها روشن شده بود؛ تو اُور زده بودی، و بالاخره روزی اين اتفاق می افتاد.
دوست داشتم احوال دختره رو هم بپرسم.. گيرش نياوردم. از کسانی شنيده بودم "ککش هم نگزيده" که به او حسودی می کردند.
بلوک رو پيدا کردم، درست روبروی همون ساندويچ فروشی که روزهای آخر اونجا ديده بودمت؛ با همان پوست کلفت هايی بودی که هنوزم راست راست می گردند... يه چيز ديگه ام توی صورت تو بود که توی چشم می زد؛ تضاد لبخند بی اعتنايی که اغلب به لب داشتی، با چشم هايی که تجربهء دردی بزرگی رو منعکس می کرد، دردی که در غالب چس ناله نمی گنجه... بگذريم.. تو ميون اون آدم های خنثی، کاملاً متمايز بودی.. کاملاً.
ديشب فهميدم که تو چطور مردی، در واقع کشته شده بودی، به خاطر محتويات ناچيز جيبت. با همون چيزی که قبلاً فکر می کردم.. اما بدون اينکه بدونی دقيقاً چی هست، و با چی قاطی اش کردن. حتی جوهر نمکی که برای به هوش آوردنت به اشتباه توی نافت تزريق کرده بودن رو تاب آوردی، و توی وان آب يخ سنکوب کردی. در بيست و دو سالگی.
مثل لاستيک بادم خالی شد.. و شعله ور شدم.
کاش می شد بدونم، پدرت چقدر بد بود. انقدر که بد نبود، بود؟ اگه پدرت بود سر از وان آب يخ در نمی آوردی.. آه چی می گم.. اگر پدرت بود که اصلاً ..
امشب تازه فهميدم اين قضيه چقدر اذيتم کرده بوده. راستش می دونستم، اما نخواسته بودم شايد، که به روی خودم بيارم...کاش لااقل انقدر مفت نباخته بودی جونت رو.. می دونی؟ اگر يک بار به دنيا بياايم...
اگر يک نفر رو بشناسم که حيف باشه مردنش در بيست و دو سالگی، اون توهستی...
دوست داشتم احوال دختره رو هم بپرسم.. گيرش نياوردم. از کسانی شنيده بودم "ککش هم نگزيده" که به او حسودی می کردند.
بلوک رو پيدا کردم، درست روبروی همون ساندويچ فروشی که روزهای آخر اونجا ديده بودمت؛ با همان پوست کلفت هايی بودی که هنوزم راست راست می گردند... يه چيز ديگه ام توی صورت تو بود که توی چشم می زد؛ تضاد لبخند بی اعتنايی که اغلب به لب داشتی، با چشم هايی که تجربهء دردی بزرگی رو منعکس می کرد، دردی که در غالب چس ناله نمی گنجه... بگذريم.. تو ميون اون آدم های خنثی، کاملاً متمايز بودی.. کاملاً.
ديشب فهميدم که تو چطور مردی، در واقع کشته شده بودی، به خاطر محتويات ناچيز جيبت. با همون چيزی که قبلاً فکر می کردم.. اما بدون اينکه بدونی دقيقاً چی هست، و با چی قاطی اش کردن. حتی جوهر نمکی که برای به هوش آوردنت به اشتباه توی نافت تزريق کرده بودن رو تاب آوردی، و توی وان آب يخ سنکوب کردی. در بيست و دو سالگی.
مثل لاستيک بادم خالی شد.. و شعله ور شدم.
کاش می شد بدونم، پدرت چقدر بد بود. انقدر که بد نبود، بود؟ اگه پدرت بود سر از وان آب يخ در نمی آوردی.. آه چی می گم.. اگر پدرت بود که اصلاً ..
امشب تازه فهميدم اين قضيه چقدر اذيتم کرده بوده. راستش می دونستم، اما نخواسته بودم شايد، که به روی خودم بيارم...کاش لااقل انقدر مفت نباخته بودی جونت رو.. می دونی؟ اگر يک بار به دنيا بياايم...
اگر يک نفر رو بشناسم که حيف باشه مردنش در بيست و دو سالگی، اون توهستی...
پنجشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۲
امروز سالگرد کشته شدن عده ای از مردم عادی است که بی خبر از همه جا رفته بودند سر کار هر روزشان.
چند ماه ديگر سالگرد کشته شدن مردم باز هم عادی است که بيشتر به جنگ و بدبختی عادت داشتند.
می شود هيچ چند وقت ديگری سالگرد هيچ کشتاری نباشد؟.. می شود ما در آسايش بلوغ احساسی با خود به آشتی برسيم؟
چند ماه ديگر سالگرد کشته شدن مردم باز هم عادی است که بيشتر به جنگ و بدبختی عادت داشتند.
می شود هيچ چند وقت ديگری سالگرد هيچ کشتاری نباشد؟.. می شود ما در آسايش بلوغ احساسی با خود به آشتی برسيم؟
دوشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۲
ببين تو خيلی آخر استادی و کارت حرف نداره و خيلی کلاست اکتيوه و خيلی هم مايه می ذاری و خيلی هم خوب بلدی درس بدی و خيلی هم موهای فرفری قشنگی داری و حرف آخر تصوير سازی آسيا رو تو می زنی. خوب؟
اما اين صدوپنجاه تومن شهريه ای رو که می گی واسه دوازده جلسه که سه ماه هم طول می کشه يعنی هفته ای يه جلسه، خوب؟ من زورم مياد بدم.
اما اين صدوپنجاه تومن شهريه ای رو که می گی واسه دوازده جلسه که سه ماه هم طول می کشه يعنی هفته ای يه جلسه، خوب؟ من زورم مياد بدم.
کنار خيابون وايسادی با دوتا کيسه پر ميوه و کرفس و کلم و اينا. دوتا چشم قرمز و شديداً شهوت آلود رو می بينی که رو يه صورت گوشتالود هستن که رو يه گردن کوتاه سواره که مستقيمن وصل می شه به يه خيک پر از پی که متعلق به مردی هم سن های باباته با يه عالم ريش جو گندمی که رو موتور نشسته و بلافاصله نگاهت می افته به دهنش که باز می شه و با يه حالت خاصی که فقط می تونه ياد متعفن ترين چيزهايی که در عمرت شناختی بندازتت می گه: می يای؟
یکشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۲
اصلاً بی خيال نظرخواهی تمام وقت. قسمت نيست ديگه.. چی کار می شه کرد. حالا بذار مام اين وسط يه خورده تمرين "نظر هم نمی دن مهم نيست" می کنيم و دلمونم خوش می کنيم به اين که نظر خواهی مون هی غيب می شه و بالا نمی ياد و از اين حرفا.
عوضش خدا بهمون برای سومين بار يه نظرخواهی داد که خدا رو شکر سالمه و مثل پنجهء آفتاب.. ايندفه نظر کرديم اگه بمونه ببريمش بشه خادم هوم پيج.
عوضش خدا بهمون برای سومين بار يه نظرخواهی داد که خدا رو شکر سالمه و مثل پنجهء آفتاب.. ايندفه نظر کرديم اگه بمونه ببريمش بشه خادم هوم پيج.
جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۲
خواص مايعات
همينطور که چايی مو می خوردم هی به خودم می گفتم نخوری تا ته شوها! آففففرين. شب اون مثانهء بی ظرفيتت می ترکه بيدار می شی. نخوری ديگه هاااااااااا آففرين. هی خودم بهم می گفت يه قلپ ديگه. نيم قلپ ديگه. اين قلپ آخره. همين آخرين قلپو فقط. فقط همين تفاله ها... آمممما چسبيد.
**
همينطوری که داشتم فيلم تعريف می کردم يا شايدم شوکولاتی فيلم تعريف می کرد من گوش می دادم، پيکمو می رفتم بالا. پا شدم غذا بکشم ديدم يه جوری مستم انگار دفهء اولمه مشروب خوردم اونم يه پاتيل هاگريدی. دستم بند بود وگرنه دو دستی می زدم تو سرم. آخه انقدر سرم گرم فيلم تعريف کردن ( يا فيلم تعريف شدن) بود که حواسم نبود اين الکل گندم داروخانه ست و بايد حسابی رقيقش کرد و اينا... کور مور نشم حالا..
همينطور که چايی مو می خوردم هی به خودم می گفتم نخوری تا ته شوها! آففففرين. شب اون مثانهء بی ظرفيتت می ترکه بيدار می شی. نخوری ديگه هاااااااااا آففرين. هی خودم بهم می گفت يه قلپ ديگه. نيم قلپ ديگه. اين قلپ آخره. همين آخرين قلپو فقط. فقط همين تفاله ها... آمممما چسبيد.
**
همينطوری که داشتم فيلم تعريف می کردم يا شايدم شوکولاتی فيلم تعريف می کرد من گوش می دادم، پيکمو می رفتم بالا. پا شدم غذا بکشم ديدم يه جوری مستم انگار دفهء اولمه مشروب خوردم اونم يه پاتيل هاگريدی. دستم بند بود وگرنه دو دستی می زدم تو سرم. آخه انقدر سرم گرم فيلم تعريف کردن ( يا فيلم تعريف شدن) بود که حواسم نبود اين الکل گندم داروخانه ست و بايد حسابی رقيقش کرد و اينا... کور مور نشم حالا..
چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۲
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
سپتامبر
(28)
- می گم خوب ابله جان برو با هم خوب باشين ديگه چه مرض...
- آخيش !
- از ديشب يه مرگيم بود. امروز فهميدم روز اول پاييزه....
- بعد ار يه سال ترک که هم قيافه ات و رنگ و روت، هم ن...
- يه خورده خمير ريش بزن برادر!! تيغتم تيز کن اينجور...
- اگر می شد، اگر می دونستم که پذيرنده ای، اگر عادت ن...
- اگه ديدين عدسی که پختين رنگش سبز فسفريه دلتونو بی ...
- فراخوان براي پذيرش وکالت نرگس 9 ساله
- - فيلم مهمونی دو سال پيشو ديشب دوباره ديدم. - اِ؟ ...
- اوپتا اوپتا
- کتابدار: مصرف ماشينهاي ايران به طور متوسط دو براب...
- به خدا اگر تام کروز را در دست چپ من، و برتنی اسپير...
- چند وقته يه کلاس ايروبيک پيدا کردم که يه مربی خوب ...
- مگه من همونی نيستم که گفته بودی پی... غريبونه همش؟...
- ايمان يه کار ديگه ام می کنه، باعث می شه نه تنها تب...
- ...پامو که گذاشتم تو محوطه، ياد تو افتادم و يادم ا...
- ودربی هم حق داره بالاخره، آدمه. چرا می گی خفه شو و...
- امروز سالگرد کشته شدن عده ای از مردم عادی است که ب...
- اين کار جين استرودر به نظرم خيلی حال و هوای ايرانی...
- کارهای ديگه اش رو هم ببينيد.
- از اين لحاظ می جی؟
- ببين تو خيلی آخر استادی و کارت حرف نداره و خيلی ک...
- کنار خيابون وايسادی با دوتا کيسه پر ميوه و کرفس و ...
- اصلاً بی خيال نظرخواهی تمام وقت. قسمت نيست ديگه.. ...
- خواص مايعات همينطور که چايی مو می خوردم هی به خود...
- از بالای دومين ديوار هزبين آلردی آپديتد.
- گفته بودی پشت شمشاد که... پس کاج، هان؟...
- تنها اگر آن شبهای بيدار نقش و رنگ باز گشته باشند.....
-
▼
سپتامبر
(28)